98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

ای ننه من کیخوام برم ای ننه بابام طلب کن تابیادgo

اگه بابام بمیره برمیگردم پیش عشقم

سالها گذشت من کنار طاها قد کشیدم بزرگ شدم عاشقی کردم بعضی وقتا انقدر بود که آرزو میکردم بزاره یک ساعت به حال خودم باشم اما حالا ساعت هاي زیادی تنهام و فقط به طاها فکر میکنم که اي کاش بود میدونم بفکرمه کاش یه نفر بهش زنگ میزد و میگفت من یکی تو زندگیمه به زور یکی وارد زندگیم شده ومن از بابام میترسم که باهاش تموم کنمکاش بابام بمیره اگه بابام بمیره برمیگردم پیش طاها چقدر دلم واسش تنگ شدهروزخوش نبینی بابا که طاها رو ازم گرفتی . . .

پپسی و کوکاکولا

رابطه ی منو بابام شده شبیه باباي نیما افشار و دکتر افشار، تو ساختمون پزشکانبا اينکه میدونم به من خیلی اعتماد و اعتقاد داره واقعا (هندونه هاي شیرین رو به زیر بغل میزند :)ولی آقا من هر چی نظر میدم ، مخصوصا تو موضوعات سلیقه اي ، بابام نظر مخالف منو میگه بعضی موقع فکر میکنم منو میخواد به بحث بکشونه، اين به کنار ولی اوج قضیه دیشب بود که کلی خندیدیم.سر سفره ی خونوادگی خودمون، نوشابه رو برداشتنی یواشکی گفتم: ولی پپسی از کوکاکولا خوشمزه تره بنظرم. با . . .

مردم از فضولی

باباش میخاد زنگ بزنه به بابام یعنی مرتبط با قهر دیشبمونهاين بابام کجاستتتتتچرا نیومدهمردم از فضولی  . . .

دارم میرم به تهرات

اولین سفر مجردی من فردا به همراه فرشتس براي دیدن طاهرهداریم میریم به تهران.یکم استرس جمع کردن وسايل دارم که دیگه الان مغزم قد نمیده و از تجربه ی خوابگاهیم استفاده کردمراستش بابام ته دلش همچنان راضی نیست.اينو من بعد بیست و اندی سال زندگی با بابام میفهمم.ولی خب از اونجابی که بابام زو فرشته و خلنوادش،همچنین طاهره و. خانوادش شناخت داره مخالفت نمرددر واقع اگه فرشته اي در کار نبود که باهاش همسفر بشم مسافرتی هم در کار نبود . . .

دلم یه جوریه

دقیقا برعکس باباي من، عموم مهربون نبود . اصلا مهربون نبود . توی دفتر خاطراتش همه رو فحش داده . یه جوری که خیلی از خاطرات رو نمیتونی بفهمی داشته از کی صحبت میکرده چون همش به جاي اسم فحشه.(فحش هااا فحش خفن). شايدم به همین خاطر هیچوقت ازدواج نکرد.شايد سه سال پنج سال شايدم بیشتره که ندیده بودمش. چون اگرم تو خیابونی جايی همو میدیدیم راهمونو عوض می کردیم صورتمون رو برمیگردوندیم که همو نبینیم . چون مطمئن بودم اگرم بهش سلام کنم جواب نمیده. فکر میکرد با . . .

کاش بابام بمیره

کاااااااش بابام زودتر بمیرهانشالله زودتر بمیرهمامانم گناه داره چقدر کتک بخوره از اين مرتیکه ی مفنگیکاش زودتر بمیره از دستش یه نفس راحت بکشیمخدايا خسته شدم از دستشدیگه نمیتونمممممممممم۲۴سال داره زجرمون میدهما با بدبختی شدیم اينقدمامانم مظلوم ترین زن روی زمینه . . .

بابا

بابام: محدثه حالش خوبه؟
خواهرم: آره، امروز باهاش حرف زدم. خوبه چرا؟ چی شده؟
بابام: نه،حال روحیش منظورم اينه که از خوابگاه اومده بیرون، خونه داره، دیگه خوبه؟ اذیت نمیشه؟
خواهرم: آره بابا، خیلی خوبه خیالتون راحت.
 
من: کاشکی انقد باهات صمیمی بودم که میتونستم بگم دمت گرم که انقد هوامو داری و با اينکه من هیچی نمیگم، خودت همه چی رو میدونی . . .

یلدا

کارگاه رو از دست دادم ولی مهم نیست ترم بعد برش میدارم 
دلم نمیخواست بیشتر بمونم دلم برا اتاقم تنگ شده برا بغل بابام صداي مامانم برا شیطونیاي بلفی دلم برا خونه تنگ شده 
الان تو راه کاتوره مهردادو گوش میکنم و به فکر برگمم
فقط به لحظه اي که قراره پیش مامان بابام باشم فکر میکنم 
الان 4 ماهه که ندیدمشون و چیزی جز صداهاي چند روز یکبار ازشون نداشتم 
دلتنگم 
حتی دلتنگ تنهايی هاي تو اتاقم 
به الف شدن فکر میکنم ولی بیشتر از همه دلتنگم  . . .

Finally

شنبه شارژر جدیدم رسید . بد نبود ولی خب مثل مال خودمم نبود! 
امروز بابام شارژر گم شدمم پیدا کرد:/
همیشه ی خدا وقتی بابا جايی رو مرتب میکنه، یه چیزی گم میشه! اون روزم مهمون داشتیم و من خونه نبودم، بابام مرتب کرده بود اتاقمو. و خب نتیجه ش گم شدن شارژر بود. 
به هر حال خوشحالم شارژرم پیدا شد ^__^ (حقیقتش تعلق خاطر عجیبی به وسايلم دارم! حتی بهترشم بهم میدادن، بازم همون شارژر خودم فقط میتونست خوشحالم کنه:/) . . .

خطای۵۰۴

یع دقدرچع دارم ذهنیاتم رو توش مینویسم .چن روز پیش بابام برگشتع میگع ذهنیاتت خوبع وعز فلان حرفت خوشم اومد.فک میکردم تو خونع امنیت و ازادی داریم من چ میدونستم بابام میرع طبقع پايین میشینع پشت میزم و دفدچع مو عز اول تا عاخر میخووونع.
شااايد باورتون نشع ولی وقتی فهمیدم مستقیم رفدم سروق دفدرچع چی نوشتمم و ننوشتم.شکر خدا  هنورز زندم
 
#یع فکر کاری دارم ک فقد بايد عز پس اين کنکور بربیام  بايد عملیش کنم.فقد نیاز ب کمک چن تا بچع ها دارم ک تو ذهنمن . . .

59!

سه شنبه حدود ساعتاي 9 اينا بود عموم زنگ زد به بابام و خبر فوت پسر عمه ی بابامو داد.بابام بشدت نارحت شد و سریع رفت اونجا.راستش من اصلا اون پسرعمه ی بابام که اسمش محمده رو ندیدم مگه تو بچگی!!بابام که اومد گفت تصادف کرده ،جاده لغرنده بوده اينم چپ کرده گویا همسن بابامه و از 6 تا بچه اش تنها یه دختره مجردش مونده مابقی بچه هاش ازدواج کردن! و اينکه عمه ی بابام آايمره داره مدام میگفت محمد کی برمیگرده :( خدا رحمتش کنه*****دیروز یه پولی دستم اومد و رفتم دند . . .

خفیفه ولی هست

میدونی.منظورم اينه که تقصیر من نیست بابام همسن بابابزرگمه یا مثلا اينکه بچه هام نمیتونن ببیننششايد اصلا عروسیمم نباشهشايد عروسیم باشه ولی دیگه منو نشناسهولی اين دوست داشتنشو تغییر نمیدهنمیخوام مثل اينا که فک میکنن فرصت زیادی نمونده برم بچسبم به بابام،اتفاقا میدونم که امسال سال آخریه که باهاشم و خب اين باعث میشه دلم براش تنگ شه ولی خب ما بايد زندگی کنیم نه؟مگه من نبودم که میگفتم مامان بابا فقط یه بخشی از اول زندگی ان.‌؟پی.اس:خودمم نمید . . .

آقا پسر دنیا اومد ❤

خب دیشب آقا پسر مامانشو از خواب بیدار میکنه که مامانی پاشو من دیگه دارم میام
مامانشو میارن بیمارستان و صبح ساعت 10:50 کوچولومون دنیا میاد
مامانم 8 صبح زنگ زد و گفتش که اومدن بیمارستان ولی پسره هنوز نیامده
هرچی گفتم مامانی ما راه بیفتیم گفت نه زوده :/
ساعت 9 بابام زنگ زد و مامانم گفت بیايید :/
دیگه تا بابام رفت ماشینو برد کارواش و من وسیله جمع کردم شد ی ربع 11
داشتیم از خونه میامدیم که مامانم زنگ زد پسرههههه اووووومد
دیگه با خوشحالی به سمت شهر خواهر . . .

66!

پنجشنبه شب (98/9/7) ساعت حدود 11 بود پسرخاله بابام زنگ زد و گفت دايیه بابام بیمارستانه حالش زیاد خوب نیستپنج دقیقه بعد پسرعموم زنگید و گفت فوت کردناين دايیه بابام میشه باباي یکی از زن عموامدیگه خودتون درک کنید چی به چیه :)اون شب بابا و مامانم رفتن بیمارستان جنازه رو تحویل گرفتن و با توجه به وصیت مرحوم،جنازه رو تو روستايی که زندگی میکرده دفن کردن اون شب بابام ساعت 4 از خاکسپاری برگشت!!خلاصه اينکه دو روز مامان و بابام درگیر مراسم ختم بودن.منم فر . . .

رحم كردن.

باباخدابیامرزم همیشه بهم میگفت رحم كن تا بهت رحم كنن.اينو سرلوحه قرار دادم فقط به خاطر حرف بابا.الان توی اين جامعه كسی به كسی رحم نمیكنهچی بگم.عزیز داره میره دكتر،دیشب توی خواب دكترش میگفت تومن هزینه دندونها میشه و قاطی كرده بودم.عزیز عملا" 20 تا دندون بیشتر نداره و من نمیدونستم تا اينكه چند روز پیش عكس دندون مامان رو دیدم.بابام هم دندونهاش مصنوعی بود و وقتی فوت كرد دندونهاي بابا توی دستمال كاغذی توی جیبش بود،كت و شلوار و . . .

از واو به واو چیزايی که مامان بابام بهشون اعتقاد دارن متنفرمحالمو بهم میزنه یه مشت افراطی . . . .

اولین روز کاری من قسمت ۲

هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم براي تايمم و خب اين سرآغاز خیلی چیزاست براي.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم میخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پايیز و زمستون که همه جا خلوته و جون میده براي مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع میشه تا ۱ ظهر.
بابام میگن بايد قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همین الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس . . .

تعطیلات

هفته اخر صفر رو از مدرسه مرخصی گرفتیم و با قطار عازم مشهد شدیم .ولی چ رفتنی!از یک ظهر نشستیم تووکوپه تا جینگ ۲ نیمه شب!
هیچ وقت اين مسیر اينقدر برامون کش دار نبود .اين ساعتها هم گویی خواي بودن نمی رفتن که جلوووو
خلاصه نیم شب رسیدیم خونه مامان اينا و از فردا بدو بدوها شروع شد .از اين خونه به اون خونه از اين مراسم به اين مراسم .
خونه مامان هم از سیل مشتاقان سروناز پر و خالی می شد یعنی حتی فرصت نکردیم مادر دختری خلوتی بايد(به سبک مختار)
خلاصه حسن . . .

نماز !

خب الان که منتظرم مادر بیاد بذار یه چی بگم که توو ذهنم بود ،من نماز میخونم بهم نمیاد اره ولی میخونم البته نمار صبح رو نه :/ چون تا دیر وقت بیدار پنج بیدار نمیشم اکثر اوقات !:/ هفت بیدار میشم من .مامان بابام هر دوتا وقتی مجرد بودن هم نماز میخوندن هم روزه تاااازه بابام از اين برادر رزمنده هاي خیلی معتقد بود که مامانم که نامزدش بود وقتی توو ماشین کنارش مینشست کتشو در می اورد میذاشت بین خودشو مامانم بعدم هییییی صلوات و اعوذ من الشیطان و اينا !!بخدا:))) . . .

336

و خبر خوب چیه ؟ امشب اومدم یه سری چیزا رو حذف و اضافه کردم به برنامه و اگه کاملا طبق برنامه هام بتونم برم جلو ؛ بیست دی میتونم برم پیش بابام .="))))))))))))))) . . .

یه ترخیص سربازی و انتقام من

یه ترخیص سربازی از فامیلاي بابام دارم .یه جشن کوچیک در یک تالار .اين فامیلاي بابام از اون دسته ان که خیلی خیلی خودشون رو به چشم میکشن .مطمعنم الان با کلی قرض و قوله دارن براي خودشون لباس و .تهیه میکنن تا چش بقیه رو درارن و پزشو بدن .منم که زخم خورده از فامیلاي بابام هستم .از نصفشون متفرم  ولی دعوت شدم و بايد برم .اين براي بار دومه که نوبت انتقامم ازتک تکشون رسیده .هر وقت به اين ادما فکر میونم قلبم درد میه .از جمله  عمو کوچیکم وانقدر عموم . . .

ولات

صداي سگ میاد چند وقته شبادوست ندارم منو یاد قبلنا میندازه بابام همیشه ساعت چار صب میرفت سرکاری بار شغال دیده بود تو کوچهخونه ی ما کوه پايست اخهافتاد یادم یهو :] . . .

به معنای واقعی کلمه

خدايیش چه قدر خوب با تنهايی کنار میام،رسما ازش لذت می برم.کارهايی که من در تنهايی می کنم،مثل الان:خرمالو می خورم:)کتاب می خونم:)شیرقهوه می خورم:)گلچین آهنگ هاي ابی رو گوش میدم:)رمان می نویسم:)درس می خونم:)توی وبلاگا می چرخم:)با خودم حرف می زنم:)براي خودم جک میگم:)ناخونامو می گیرم:)))خلاصه که کلی خوش می گذره.به معناي واقعی کلمه ، دارم خوش می گذرونم.الان که میگم تنهام،منظورم اينه که بابام خونه نیست،در واقع بعد از اينکه ناهار خوردیم،با عموش و ننه(مام . . .

دیدن کوچولو

خب ما شنبه رفتیم شهر خواهر و همون فرداش صبح باز رفتیم بیمارستان پسره رو ببینیم و برگردیم
شهر خودمون .  همین هم شد
و چه خوب شد که برگشتیم . عصر روز یکشنبه بابام اومد بره دستشویی یه دفعه داد زد چه کار کنم
الان فاضلاب مباد تو خونه م . رفتم ببینم چی شده . چشمتون روز بد نبینه . فاضلاب همینجوری
داشت از توالت بیرون میزد دیگه خلاصه سریع رفتم سراغ مردهاي همسايه و گفتم تو رو خدا بیايید
کمک . بابام که داشت دیونه میشد از ترس میگفت الان زندگی مامانتو فا . . .

رمز پویا :)

‏خداروشکر از وقتی رمز دوم پویا اومده ما تو خونه حس فیلماي اکشن و پلیسی رو تجربه میکنیم
بابام مثل اينا که بمب ساعتی دستشونه میپره وسط حال داد میزنه ۲۰ ثانیهههه مونده پدرسگااا حفظش کنیییدد!!! . . .

بریم عروسی :)))))))))))))))))))))))

ما ‏عروسی که دعوت میشدیم از 3روز قبل تو خونه شام و ناهار تعطیل بود :)))))))) عروسی دختردائیم گفتند عروسیش تو هتله، بابام یکهفته تعطیلیِ غذا اعلام کرد، داداشمو با سُرُم بردیم! :))))))))))) . . .

خوشحال تر

بازم اومدم با یه سوال هرکی دلش خواست جواب بده
می‌خوام چندتا سوال از شما دوستداران مدرسه بپرسم:
-شما وقتی تو مدرسه هستین چی خوشحال ترتون می‌کنه؟
 
اول خودم جواب میدم!
من هروقت وارد حیاط مدرسه که به بزرگیه یک زمین بازیه، خوشحال می‌شم.
یا وقتی می‌بینم دوستاي عزیزم ايندفعه تنبلی نکردن و درس خوندن خوشحال میشم
حتی وقتی که درس خوندم و خیلی خوب جواب دادم خوشحال تر تر می‌شم
نمی دونم شما اين اتفاقا رو می‌فهمین یا نه 
اما هم سن و سال هاي من که تو اين . . .

:/

ظهر رفتم بخوابم انقدر بابام و داداشم حرف زدن که خوابم نبردسرم زیر پتو بود داشتم خفه میشدم ولی سردم بود:/حالت تهوع هم داشتمبلد شدم یکم راه رفتم بهتر شدمبعدشم که حال هیچی نداشتمولی الان بهترم . . .

حال خوش پدر و مادر

حال خوش پدر و مادرامروز دم دماي صبح بود که خواب پدر و مادرم را دیدم ، در باغی پر از میوه هاي تابستانی هلو و آلو و شفتالو و انگور، هر دو مشغول تناول بودند .من هم تازه از مشهد رسیده بودم مادرم گفت دا (مادر)علی برو حمام و لباستو بزار توی حمام برات بشورم گفتم دا ول کن هنوز دست نکشیدی از شستن لباسهاي ما.نکنه اونجا هم لباسهاي بابام را می شوری گفت دلت میاد . در حال صحبت با مامان بودم که بابام گفت با (بابا)علی بیا خوخ بخور گفتم بابا به اين میوه دیگه خوخ نم . . .

زمستان و برف

یادش بخیر وقتی برف میامد صبح بابام براي نماز كه بیدار میشد منو بیدار میكرد ، میگفت پسر بلند شو برف سنگینی اومده پاشوبریم بالا پست بام كمك من برف ها را پارو كنیم .من هم از یك لحاظ عاشق برف و پارو كردن و از لحاظی هم تنبل براي بلند شدنو صدايی دیگر از مامانم بلند شو برو كمك بابات خسته شده برف ها را داره پارو میكند.و همون زمان بلند میشم بروم بالا كه میبینم بابان نشسته داره صبحانه میخورد و تازه حلیم هم رفته خریده .بعد گفتم من برم پارو كنم بعد میام .! د . . .

742

مامانم حالش بد شده و بابام نبردش دکتر. ام و تاکسی رفتن. خدا آخر ماه صفری به خیر کنه. مدیریت بحران زیر صفر. باباي آدم و با عاطفه منفی به توان میلیون و بدبختی هم که دیگه حرفشو نزن. دلم میخواد بابامو بکشم. الدنگتو رو قرآن مامانم رو دعا کنید.  . . .

کلافه شدم بدجور

یه وقتايی از دست بابام کلافه میشم . همون جا آرزو میکنم که دیگه زنده نباشم .آخه همچین میگه ۲میلیون رفتم فلان چیز رو برات خریدم و هی انگشتش رو توی صورتم میاره​​​​​ که انگار من مجبورش کردم بخره . . .

2641

ازون جايی كه رسما هیچ دیواری بین و ما بغلی و بغلی ها نیست هر موقه من سرم ُ بلند كردم بااينايی كه دارن بغلی رو روش كار میكنن [ نمی دونم دقیقا چه غلطی میكنن ] چشم توو چشم شدم ینی توو اين مدت من ُ بیشترز بابام دیدن . . . .

2642

ازون جايی كه رسما هیچ دیواری بین و ما بغلی و بغلی ها نیست هر موقه من سرم ُ بلند كردم بااينايی كه دارن بغلی رو روش كار میكنن [ نمی دونم دقیقا چه غلطی میكنن ] چشم توو چشم شدم ینی توو اين مدت من ُ بیشترز بابام دیدن . . . .

باباش اطلاعات یه نیلوفر. می گفت بابام هر کاری بخواد می تونه انجام بده!! اينم دوست پسرشه نه داداشش!! انگار اون حرفهايی که راجع به فرقانی می گفت به من عمدی بود. حتی فرقانی هم باهاش رابطه داشت و حرفاشون و با هم ست بود. . . .

همونجا خاکم کردن :)))))))

یه جا خوندم مراسم تدفین بهترین فرصته که برا اولین بار جلو خانواده سیگار بکشی، اگه کسی چیزی گفت بگو ناراحتم آرومم میکنه؛ تو مراسم پدربزرگم سیگارو روشن کردم بابام میگفت قبرش دو طبقه است اينم خاک کنید :))))))))))))))))))))))))))  . . .

567

بابام اين هفته نیومد منو ببینه. هفته دیگه هم نمیاد. شايد هفته ی بعدشم نیاد. امشب زنگ زدم بهش کلی گریه کردم اونم گریه اش گرفت. تو اين دنیا تنها کسی که واقعا دوسم داره بابامه.  . . .

قبر پدر بزرگ

رفتم قبرستونکنار قبر پدر بزرگم نشته بودم فاتحه میخوندم یهو بابام زنگ زد گفت کجايی؟ گفتم:سر قبر بابات نمیدونم چرا شاکی شد فکر کنم هنوز با غم از دست دادن باباش کنار نیومده . . .

63:))

امروز یه پیکسل از کافه کتاب یونی خریدم. (بعد چند سال ://) پیکسل منو بابامه. خیلی دوسش دارم =)))یعنیااااا من تو دوران تینیجری اينقدر ک اين کتابو دوس داشتم ک حد نداره ^_^+ منو بابام اسم یه سری کتاب مصوره که شخصیتاي اصلیش یه پسره و باباشه! . . .

- زندگی

"بسم رب المهدی" 
 
یکی دوماه دیگه میشه سومین سالگرد جدا شدنم از خانواده !اوايل خیلی سخت بود . دو ماه زودتر اومدم که به شرايط عادت کنم ( هرچند قبل از اون هم تجربشو داشتم)
اعتماد بیش از حد خانواده سنگین بود برام. هر لحظه بايد مراقب اين میبودم که خراب نشه. کاری نکنم که ذره اي کم بشه . 
به هر سختی و جون کندنی بود گذروندم ( فکر میکنم دلم براي اون روزا تنگ شده)
الان که 2 ماهی هست دوباره خانواده سه نفرمون دور هم جمع شده، دوباره دارم به اين شرايط عادت میکنم. . . .

مملکت آرامم آرزوست

یه مدت زله بعد آلودگی هوا ترافیک آشوب تورم گرانی واقعا اينکه عصبی ترین مردم جهانیم دلیل داره
امروز اولین روز تحصیلی(البته طبق اخبار شبکه پنج من فهمیدم جز مقاطع تحصیلی دانش گا نیست)بود که بابام بهم گفت نرو . . .

جنون

به خودم اومدم دیدم یک ساعته نشستم دارم با خانوم آ فرضی دعوا میکنم تازه دارم از معاونمون درخواست میکنم به بابام زنگ بزنه تا یه دورم اون بیاد ازم دفاع کنه
بعد من میگم اينا دیوونم کردن باور نمی کنید . . .

ترس از جنگ

چندی پیش تلویزیون یک فیلمی قدیمی درباره دفاع مقدس پخش کرد که توش بازیگر نقش اول مرد وسط شب زار زار گریه میکنه. پدرم بلافاصله گفت اين از جنگ ترسیده ماهم دوران جنگ از اين آدما زیاد داشتیم. برق عجیبی تو چشم بابام دیدم فکر کنم رفت تو اعماق خاطراتش. گاهی وقتا یه حس انقدر ساده انتقال پیدا میکنه. . . .

روح و روانی که تیکه پاره شد

امشب مث هزار شب دیگه اي که با بابام دعوام میشد ، دعوام شد
بازم سر هیچی
هیچی هیچی. فک کنم سر اينکه بهم گفت گوشیتو بذار کنار ، یا شايدم چیزی مسخره تر از اين
بابام هر چی دلش خواست گفت منم هر چی دلم خواست جواب دادم ! یکی یکی خرج هايی که
واسم کرده بود آورد جلو چشمم ! گفت اگه پول شهریه واسه تو نمیدادم الان ماشینمو عوض کرده
بودم ، در صورتی که همه شهریه منو مامانم با بدبختی داده . من نمیدونم دقیقا از کدوم خرج حرف
میزد ، حتی لباس تن منم مامانم میخره، اون ف . . .

من نمیتونم فراموش کنم

تک تک بارهايی که خندیدی داره یادم میاد عصر کلاس استاتیک که افتاده بودی پیرهن خاکستریت موهاي ژل زده ات چشات خدايا چشات اون روز که بعد چند روز عکستو استوری گذاشته بودی که نگرانت بودم اول بار که چشاي قهوه ايت قشنگ معلوم بودن خدايا من همش داره یادم میاد من تک تکشو یادمه من تو گذشته ام تو فراموش کردی من نمیتونم فراموش کنم من قابلیت فراموش کردن ندارم  . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)