98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

بچه بودم که مادرم

دلبندم

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم !گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرمبزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام . . .

آنام

ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
و روز مادر بر تمام مادران سرزمینم مبارک!

من بودم ومادرم
با چادری که منو به پشتش می بست و
 عطر شونه های داغ و مرطوبش

من بودم و مادرم
ودست های زبر و پینه بسته ش
وفرغون پر ازعلوفه ی نرم که
باهر قدم مادرم از مسافت های دور
تارسیدن به خونه تابم میداد
من بودم ومادرم
وصدای
مهربونش که می پرسید:
" خسته که نشدی دخترم؟" . . .

چیزهای کوچک

بسم رب الرفیق_ مثلا مادرت رو ببین مربا دوست نداره، ولی برای شادی دیگران انواع مرباها رو درست میکنه و همیشه خونتون پره مرباس. .+هیچوقت تا اون موقع به این فکر نکرده بودم که مادرم چه فداکاری هایی میکنه که کاملا از چشم من پوشیده شده؛ نه که پوشیده شده باشه، برام عادی شده. شاید حتی خیلی هاش شده وظیفه! مادرم هیچ وقت نگفت لباس هات رو خودت اتو کن، ظرف ها رو بشور، خونه رو جارو کن، لباس ها رو پهن کن، فلان چیز رو برام بخر! مادرم حتی هیچوقت نگفت: امروز استرا . . .

.

مادرم نوش دارو بودی اما بعد از مرگ سهراب آمدی. مادرم تو هم امشب باور کردی ک دل ستانم می‌رود اما چ دیر. من به موقع دیدم و گفتم اما تو ندیدی. مادرم من با دو چشم خویشتن دیدم ک جانم می‌رود  . . .

مینیمال‌ترین زن دنیا مادرم است

مادرم آدم بی‌هیاهویی‌ست. مثال همان حدیثی‌ست که نمی‌دانم چه کسی گفته. که غم مومن در دلش است و شادی‌اش در چهره‌اش! مادرم همین است. از همان آدم‌هایی که می‌توانیم نوبل صلح را بدون هیچ پارتی بازی، با خلوص تمام به او تقدیم کنیم. از آن آدم‌هایی که دشمنش را با خوبی‌اش شرمنده می‌کند. هوای دوستانش را دارد. از همان مادرهایی که در سریال‌های بریتانیایی دیده می‌شوند. مهربان، رقیق، شیرینی‌پزی ماهر که همیشه خانه‌اش بوی وانیل می‌دهد و مینی‌مالیستی . . .

شانس مادرم

سلام این از من و اینم از شانس مادرم. همه یادشون میره كه مریضی و كهولت سن برای همه هست. ولی امیدوارم هیچ كسی اونقدری زیر دست نشه كه دیگران چشم دیدنشو نداشته باشن و بیشتر آرزوی مرگشو كنند تا سلامتش. به قول شهریار :ای وای مادرم http://mahbanoo1377.blogfa.com/post/967  . . .

همه را ببخشیم

سلام
من مدتها بود که از پدرم ناراحت بودم.
پدری که وقتی دو سالم بود به انتخاب خودش و کاملا داوطلبانه به جبهه رفت و شهید شد.
همیشه ناراحت بودم که چطور تونست ما سه تا بچه را با مادرم تنها بذاره و بره. 
دیگه هیچکس نبود که بره شهید بشه؟؟؟؟؟ چرا در قبال خانوادش، در قبال من که من فقط دوسالم بود و نیاز با حامی داشتم احساس مسیولیت نکرد و هزاران سوال دیگه.
سالها این افکار مرا ناراحت می کرد، تا اینکه این چند روز بالاخره تصمیم گرفتم که ببخشمش.
 
از دست مادر . . .

ضربان زندگی

به نام خدا                                                                                                                                                                              ضربان زندگی                   شبی برروی پای مادرم سر گذاشتم. مادرم شروع کرد موهایم را نوازش دادن. آمدم تکانی به خود دهم که صدایی در گوشم زمزمه شد. آن صدا صدایی ضربان  مادرم بود. باخود گفتم اگراین صدا درقلب مادرم متولد نمی شد خون هم دررگ های م . . .

هوای حوصله ابریست.

یادمه موقعی که سوم راهنمایی(هشتم کنونی!) بودم به مادرم گفتم نمیشه من دیگه درس نخونم؟! بسه دیگه ۸ سال اومدم مدرسه کجای کار رو گرفتم مادرم یه جوری که هم باورش شده بود هم نه شروع کرد واسم توضیح دادن. امروز نیاز دارم باز یه نفر برام توضیح بده کجای زندگی وایسادم بعد ۱۸ سال درس خوندن. یکم شرایط برام سخت شده و نمی‌دونم راه درست چیه و کجاست  . . .

My life 1

وارد زندگی  مجازی شدم.دیدم چند تا  دختر باهم یه خانواده  مجازی تشکیل دادن .همه دختر ولی یکی در نقش پدر   یکی  دختر یکی جد یکی  .منم  خوشم امد گفتم  منم نوه شما.از  اون روز همه چی شروع شد.باe   آشنا شدم که در نقش مادرم .بود خیلی وابستش شدم .ولی اون  با اینکه یه بازی بود  خیلی مراقبم بود.حتی در حدی که گاهی فکر می کردم واقعا یه   بچم .به اینکه  s  در نقش جد م بود  یعنی مادر مادر مادرم  ازم کوچیک تر بود  ولی باز ته تغاری من بودم  و به من سخت می گرفتن  . . .

ماشین بابا

سلام.
امروز از اول صبحی اعصابم خورد شد.زنگ زدن گفتن امروز نیرو کم داریم شیفت می یای؟منم گفتم باشه می رم ولی بعدا پیش خودم گفتم شیفت هام زیاد بوده این ماه خب یکی دیگه شیفت بره.زنگ زدم به مسئول شیفت صبح گفت که حالا شما بیا ، سرپرستار باید یه فکری کنه به جای کمبودها.
همینطور که داشتیم صحبت می کردم یه دفعه صدای کوبیده شدن شنیدم(جا داره بگم که من و مادرم تو ماشین نشسته بودیم من جای راننده بودم پدرم ماشینشو به من داده بود یه کاری داشتم با مادرم رفته ب . . .

عالیس فرفری

مایلم که امروز را در تاریخ زندگی‌ام ثبت کنم: همراه مادرم در متروهای تهران بودم و برای اولین بار کسی از من پرسید فر موهات طبیعیه یا بابلیسه؟» و من قند توی دلم آب شد! حالا من هم جزو جامعه‌ی قشنگ مو فرفری‌ها هستم!
 
 
پ.ن: آنفولانزایم هنوز خوب نشده. مادرم کار اداری داشت و به ناچار از پاکدشت تا تهران او را همراهی کردم. امروز هوا کثافت محض بود. ماسک زدیم. سردرد دارم. خیلی از موضوعاتی که باید درباره‌ی آن‌ها می‌نوشتم از ذهنم پریده‌اند و بابتش غم . . .

زمزمه

‍ داداش خوب من، غریب نینوامیشه نگام کنی ، از روی نیزه هابدون تو حسین. می میره خواهرتحالی ازم بپرس، بجون دخترت(غریب مادرم)تو شهر فتنه ها، غریب و بی کسمرو نی یواش برو، بهت نمیرسمگواه من حسین. پناه من حسینبه اشک تو چشات ، نگاه من حسین(غریب مادرم)خسته شدی داداش ، رو نیزه ها بخواببیداره بعد از این چشم منو ربابسکینه گفت بیا، عمه جونم ببینکه از سر بابام، خون میریزه زمین(غریب مادرم)اونی که کربلا ، سر تو رو شکستتو شهر بابامون ، دستای من رو بستاونا که س . . .

مهر مادری

مهر مادریسلامبخاطر دارم سالهای جنگ ایران و عراق بود که در دبیرستان مشغول تحصیل بودم و گاهی اوقات در بسیج خدمت می کردم و نگهبانی می دادم . البته بخاطر اینکه ما تحصیل می کردیم معمولا شیفت نگهبانی ما را برای ساعت ۱۰تا ۱۲شب قرار می دادند.در آن زمان بعضی تهدیدها مثل حمله مسلحانه و قتل هم از سوی برخی افراد علیه بسیج وجود داشت. یک شب که نگهبانی داشتم  بعد از نگهبانی با وجود اینکه محل خواب هم در مسجد محل وجود داشت اما من به خواست مادرم عموما به منزل ب . . .

دو مداد سياه

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.مرد اول می‌گفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد . . .

بمون نرو بستنى کیم.

از وقتى که به یاد دارم دانش اموز مودب و خوبى بودم. سر به زیر و ارام. از انهایى که همیشه در گوشه ى انتهایى کلاس تنها مینشینند. معلم هایم دوستم داشتند. یادم است ان روزى را که معلم چهارم ابتدایى ام به مادرم گفته بود که الالا از همه نظر بى نظیر است و مادرم در جواب گفته بود که " درخانه بسیار پرخاشگر است".
دوم دبیرستان بودم که به واسطه ى دخترى که میشناختمش دوست پیدا کردم. شاید اولین دوست هاى واقعى زندگى ام بودند. فرح دخترى بود که ازمن محافظت میکرد. چرا ک . . .

چند داستان کوتاه آموزنده و زیبا

داستان‌های کوتاه آموزنده و زیبا۱. دو مداد سیاهاز دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.مرد اول می‌گفت:چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه . . .

) 2 ( Some sentences that are used in conversations

                                                                                                      
-My mother is big-boned
.مادرم  استخوانش پهنه
-My mother has brown eyes      
.مادرم چشماش خرمائیه
-My mother has bushy eye . . .

زندگی را دوست دارم مادرم را بیشتر

مادر امشب میگفت کاش سنم کمتر بود.مثلا چهل سال یا پنجاه سال :(.یعنی چی تو ذهنش گذشت که اونو گفت؟؟؟چه حسرت هایی رو یدک کشیده؟؟
 دیدن پیر شدن پدر مادرا یکی از باگ های بزرگ زندگیه.
+تو هم عجله نکن.نوبت تو هم میشه.تو هم میشه که میگی ای کاش جوون تر بودم و فلان مهارتو یاد میگرفتم.کاش جوون تر بودم و نمازامو اول وقت میخوندم.الان دیگه اصن حسش نیستنوبت تو هم میشه
  . . .

گچ پژ/

دیشب قبل خواب وقتی از خوندن جغرافیای ایران خسته شده بودم.به این فکر کردم جدی.نه واقعا از ته دل.اگه من فردا بمیرم چی میشه.؟یعنی من میمیرم بدون اینکه کسی از حرفا و باورای قلبیم خبر داشته باشه.بدون اینکه کسی واقعا دونسته باشه تو مغز معیوبم چی میگذره.؟من میمیرم,چه فرقی میکنه قبلش به چی فکر میکردمیا دلم چی خواسته.چه فرقی میکنه عاشق چه  رنگی بوده باشم؟بعد مردنم احتمالا انسان خوبی بودم که فرزند خوبی بوده و بعدش.سخته نه؟اما برای یک دقیقه هم . . .

مادر

خدایا مادر چه موجودیستتعجیبببب.پاااککک.مظلوم.خدایا شبهای من در تنهایی و اشک برای زیباترین مخلوقت میگذرد.و من چه آرامم.سجده بر تو واجب است زیباترینممادرعشق.تمام آنچه که دد بهشت تو جستجو میکنم مادرم دارد.و من چه قدر شرمنده ام.خدایا حرفهایم را تو میدانی و من میان منو توست بدیهایم.تو فمن یعمل مثقال ذره ای و عجیبتر که مادرم ذره ای بدی ام را نمیبیندخدایا چه آفریده اییییی؟؟؟ عجیب صبورررخدایا به حرمت مادرم رسوا کن هر آنکه آ . . .

امروز، خونه ی مامان جونِ عمو

سلام
امروز وقتی از خواب بیدارشدم شنیدم که مادرم میخواهد برود وبرود حلیم ونون تازه بخرد وبیاید تا باهم ودورهم صبحانه بخوریم و پدرم از کارمادرم خوشش امد و گفت: علی هم  با خو دتببر تا دست تنها هستی وبعد مادرم گفت باشد   وبعد هم من هم رفتم تا لباس بپوشم و تا دنبال مادرم برو م 
منو مادرم ام روز یک پیاده روی اساسی کردیم  و مادوتا اول رفتیم حلیم گرفتیم و بعد رفتیم نون سنگک برای صبحانه گرفتیم  و بعد رفتیم خانه و یک صبحانه ی درجه یک خوردیم.
یه کم بعد از . . .

پائیز مصنوعی

سه ماه تابستان پشت پنجره راه پله ما گلی بود که پدر مادرم هر روز پرده آن پنجره را برای آفتاب گرفتن گل کنار می زدند و موقع شب زمانی که پنجره راه پله از پشت یعنی کوچه معلوم بود من مجبور بودم با شرایط سختی که دیده نشوم آن پنجره را ببندم.
امروز دراولین روز رسمی پائیزی با این که هوا اینجا بیست روزی هست پائیزی شده متوجه شدم آن گلدان گل مصنوعی دارد به قدری هم شبیه گل واقعی است که شناختش سخت است. دقیقا به یاد ندارم کی جای گل اصلی با مصنوعی عوض شد ولی این ن . . .

دنیا، سراسر بی‌عدالتی است. آنان که در کودکی رنج بیشتری برده‌اند، در بزرگ‌سالی بیشتر به خود آسیب می‌رسانند.

دو شب پیش، قبل از خواب، مثل طفلی که تنها مونده و می‌بینه خبری از شیرین‌کاری‌ها و دست‌به‌سرهای اطرافیانش نیست، نمی‌دونه چی می‌خواد، چه‌شه و چه‌جوری باید حرفش رو بیان کنه، شروع به هق‌هق کردم. اون لحظه فقط به یاد مادرم افتادم، با اینکه می‌دونستم دارم میام پیشش. تو مسیر، عین چندساعت رو با چشم‌های باز و خشک، اشک ریختم و تمام خاطراتم از کودکی مرور شد. تصمیم داشتم همه‌اش رو این‌جا بنویسم اما تا چشمم به مادرم افتاد، همه‌اش، هیچی شد.
یادم بم . . .

تجربيات قبل عمل - 3

از طرفی قدم زدن تو شهری ك تو كوچه و خیابوناش كسیو جا گذاشتم ك ی روزی تموم زندگیم بود بیشتر عذابم میداد پس هرطوری بود باید خودمو سریع میرسوندم خونه بعد حركت میكردیم سمت شهرمون با چشم خیس وارد خونه شدم ولی مادرم نپرسید چرا؟ نپرسید . هیچ وقت راجب هیچ چیزی هیچی ازم نپرسید و من تنهایی با دردام بزرگ شدم . پدرم از دكتر برگشت و از من راجب دكتری ك رفته بودم سوال كرد و من گفتم بعدا راجبش صحبت میكنیم دكتر چیز خاصی نگفت شب راه افتادیم سرم خیلی درد میكرد ف . . .

پدربزرگِ ندیده

شاید واقعا کل خواسته من از زندگی همین باش که سرم را روی پای پدربزرگی که شبیه سیروس گرجستانی در شهریار است بگذارم و بگویم دوست دارم روز زمستانی به خانه بیایم، ماکارونی بخورم و مادرم مرا بغل کند و بعد زار بزنم تا بیدار شوم که در واقعیت میشود بمیرم. اما الان اخر تابستان است و هوا همچنان مثل جهنم گرم است، ماکارونی نداریم و دوست داشتم میرفتم و هیچوقت دیگر مادرم را نمیدیدم و هنوز زنده‌ام. 
شاید طبق معمول دچار خطای محاسباتی شده باشم و برگشتن به جای . . .

مادر

مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم .او همیشه مایه خجالت من بود .مادرم برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه ها غذا می پخت .یک روز او به دم مدرسه آمد تا مرا با خود به خانه ببرد .من خیلی خجالت کشیدم .آخر او چطور توانست این کار را با من بکند ؟به ر وی خود نیاوردم ،فقط با تنفر نگاهی به او کردم و فورا از آنجا دور شدم .روز بعد یکی از هم کلاسی ها مرا مسخره کرد و گفت :هووو.مامان تو فقط یک چشم داره»فقط یک جوری دلم می خواست یک جوری خودم را گم و گ . . .

این نیز بگذرد

چند روزی می بینم اوضاع خانه آشفته است. مادرم مضطرب است و پدرم شب ها به خانه نمی آید. اوایلش مادرم همه چیز را عادی جلوه می داد و درباره پدرم هم می گفت دیر به خانه می آید. اوایل هم قابل باور بود ولی دیشب که ازش پرسیدم چرا واقعا بابا اینقدر دیر می آید به خانه می آید در جواب گفت که رفته است تهران برای پروژه اش. اما بابا که چمدانش را نبرده است او هیچوقت اینقدر ناگهانی به تهران نمی رود قطعا. فهمیدم قضایایی پیش آمده اصرار کردم و سعی کردم که بفهمن چه شده ک . . .

یک دختر ِ تاابد تنها.

روز ِ آخرین خواستگاری ِ همسر از من، وسط ِ دو تا خواهرها نشسته بودم و آن‌ها هر کدام به روش خود برایم مادری می‌کردند. اما جای مادرم خالی بود. بعدها برای خرید حلقه و سایر مقدمات ِ عقد، باز هم جای مادرم خالی بود. روز عقد وقتی قرار شد بله را بگویم سرم را انداخته بودم به صفحه قرآن و در دلم با مادرم حرف می‌زدم. جای مادرم بیشتر از قبل خالی بود. "با اجازه پدرم و روح مادرم." را جوری گفتم که بغض صدایم معلوم نباشد و بعد از زیر چادر به پدرم نگاه کردم و دلم قرص . . .

23:23

و ناگهان خود را غریبه یافتم . من دیگر فرزند پدر و مادرم نبودم بلکه زاده ی رنج های مکرر و بی وقفه ای بودم که رفته رفته در روح و جانم نفوذ کرده بودند و در نهایت کوچکترین اثر و نشانه ای از من به جای نگذاشته بودند.  . . .

تعطیلات خوب

کلا دلیل بی حالی این چند روز اخیرو فهمیدم واقعا خونه خونه پدری تنها جاییکه هر وقت بری همیشه درش بروت بازه . بخصوص وقتی نه نقاری باشیاز اواخر مرداد ماه بود فکر کنم که نرفته بودم رودسر ساعت 3 سه شنبه رفتم حدود 8 ساعتی تو راه بودم نزدیکای 11 رسیدم رودسر . وای که چقدر دلم برای مادرم تنگ شده بودیچیزیو بایستی اعتراف کنم  اونم اینه هر سری که مامانمو میبینم غمگین میشم چون هر سری پگیر تر میشه و این برای یه بچه عذاب آورهاین چند روزی که بودم بخلاف زمانا دی . . .

16.

نمیدونم پدرای دیگه چطوری هستن ولی پدر من نمونه بارز. نگم بهتره تو این چند ساعتی که از خونه مادرم برگشتم انقدر از دست بابام حرص خوردم که دیگه حس میکنم همین الانه که قلبم منفجر بشه از حجم این اندوه. داره کاری میکنه بالاخره منم یه روز ولش کنم برم پیش مادرم. همه ی پدرا خوب نیستن از هر صد نفر یکیش بد میشه که اونم نصیب ما شده. چرا تموم نمیشه این روزا؟؟؟ . . .

خدایا صبر بده

چشمامو که باز کردم برای هزارمین بار فهمیدم ک دگ نمیخوام با پدر و مادرم زندگی کنم.
هرچقدر خوبهرچقدر دلسوزهرچقدر مهربون
من دیگه ن می تو نم!
مسخرس ک اجازه ندارم مستقل زندگی کنم
باید طرح برم یه جای خیلی دور
تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم . . .

Post 9

سلام هر بار میام احساسی که توی دلم مینویسم تا کمی دلم سبک بشه.میخوام بگم مادرم رو بی اندازه دوست دارم جوری که حاضرم جونم رو برای سلامتی و دل خوشی مادرم بدم از وقتی که من به دنیا آمدم تموم بد بختی ها و سختی هارو بخاطر من از پدرم قبول کرد چون مادرم خودش خیلی بچه بوده که مادرش فوت کرده بخاطر همین مادرم میگه نمی زارم سایه مادری رو سرت نباشه. وقتایی میشینم فکرمیکنم  به زندگی مادر جونم که از بچه گیش همش سختی و زجر بوده.مادرم خیلی زیباست رو گونه هاش ا . . .

سفر مشهد

​​​​​​در این مدت اتفاقات جورواجور زیادی افتادهکه سعی میکنم خلاصه وار تعریف کنم.اولا که قسمت شد من و مادرم بریم مشهد زیارت امام رضا یکی از خانم های هم محله ای ما یه ماه پیش به گوشیم زنگ زد و گفت30 آبان کاروان حرکت داره ما اسم نویسی کردیم اسم شما رو هم بنویسم؟خداروشکر برخلاف روال گذشته پدرم مخالفت نکرد و من و مادرم هماسم نوشتیم بابام به خاطر مغازه و این که برادرم دست تنها نمونه نیومدو من و مادرم به همراه عادله خانم و حاج اقاشون راهی این سفر . . .

مادرم شاعر شده است و رنگ چشمهای برادرم عسلی است

رفتم به خانه مادرمخانه بچگیها.
همه جا شعر باریده بود. توی خانه اش، روی بالشش و لحاف جهیزیه اش خوابیدم و خودم را در آغوشش احساس کردم. بود همان دور و برها بود. و داشت از دیدن نوه های قشنگش کیف می کرد و از شعر خواندن دختر کوچولوی برادر بزرگم دلش ضعف می رفت: تپلو ام تپلوصورتم مثل هلو
همان دور و برها می پلکید مواظب بود سیمانهای بنایی برادر کوچکترم خوب آب بخورند، و برای موفقیت فیلم برادر وسطی نذر می کرد. و قد و بالای نوه اولش را سیل می کرد .که وقت . . .

ساعت خواب

یادمه هیچوقت عادت به زیاد خوابیدن و شب دیر خوابیدن و صبح دیر بیدارشدن نداشتممادرم مثل همه ی قدیمی ها معتقد بود روزی را صبح زود قسمت میکنندو به منم توصیه میکرد خواب زیاد خوب نیست مخصوصن خواب دم صبح همیشه دوران کودکی صبح خروسخون از خواب پا میشدیم و بعد از نماز صبح دیگه نمیخوابیدیماما جمعه ها که از مدرسه خبری نبود یا روزهای تابستان گاهی دلم میخواست یه ساعتی بیشتر بخوابماما مادرم عادتی که داشت مرتب کردن ظرف و ظروف شسته شده بود اونم کله ص . . .

بابا

خدا باباها رو حفظ کنه که حتی فکر کردن بهشون حس تکیه گاه داشتن میده به ادمحس اینکه یه کوه پشتتهتو این چند مدت که همش درگیر کار اداری بودم فکر میکردم جز بابام هیچکس انقدر بی منت پول خرجم نمیکرد یا انقدر باهام گرفتار نمی شد الحمداللهخدایا پدر و مادرم رو ببخش و بهشون عاقبت به خیر و عافیت بده:)الهی امین . . .

'گم کرده ام هوش و حواسم

گهی میسوزم از یاد گذشته کنون روزم چو شام تار گشته ز شادابی چو گل بودم به بستان زدم طعنه به رستم های دستان دلم شاد و لبم خندان و جان مست چه باکم گر دلی در سینه بشکست مرا بود آینه دمساز و همراز که با مرغ طرب بودم هم آواز کنون مبهوت و مات و سر گریبان ز آئینه شدم چون جن گریزان ز روی خویش گاهی می هراسم گهی گم کرده ام هوش و حواسم شنیدم مادرم میگفت گهگاه خوشا آنکس که میمیرد به ناگاه اجل اکنون نماید ناز بسیار "رسا" روحا نه جسمأ هست بیمار #گیتی رسا . . .

عشق شش طرفه قسمت 4

تو همین حین صدای مادرم هم دراومدمادر: ای بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟!خندیدم و گفتمشقایق: اون اول افتاد به جون منمادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت رو مناسب میدیدم جفت پا اشکان رو انداختم تو اتاقش و گفتم که مزاحم خلوت من و مامانم نشهخیلی آروم و شمرده به مامانم گفتمشقایق: مامان من و میشا و نفس قبول شدیم.مادرم با خوشحالی گفتمامان: وای چه خوب تو تهران قبول شدیسرم رو انداختم پایین و گفتمشقایق: نه . تو . تو ش . . .

ضرورت روضه های هفتگی

خانه آپارتمانی ما با اینکه قوانین ساختمان های دیگر دارد ولی تفاوتی دارد که کمتر پیش می آید که چنین شود. آپارتمان ما خانوادگی است یعنی پدر و مادرم، برادر و خواهرم در آن کنار هم و در طبقات مختلف زندگی می کنیم. همسرم که صبح از خواب بیدار می شود با تماس مادرم به خانه آنها می روند و ساعتی از صبح و ساعتی از ظهر را باهم می گذرانند. وجود آقا مصطفی شیرین زبان دوساله نیز این موضوع را شدت بیشتری بخشیده و پله نوردی های او باعث شده رفت و آمد بیشتری اتفاق بیف . . .

تهران تهران

تهران بغلم کردی و همه ی مهربانیت در بغلم جا شد.مهر هفتاد ونه لبخند زدی و دستانت باز بود تا دانشگاه رفتنم را، زیر اسمانت که می گفتند خاکستریست جشن بگیرم.تهران دوستت نداشتم و به چشم غریبه ایی می دیدمت که از مادرم ،از پدرم، از اتاقم که رو به جنگل و پشت به دریا بود، جدایم کردی.تهران تمام سال های دانشجویی به این گذشت؛ که به انتظار روزهایی بنشینم تا دلتنگی ام را در جاده هراز بریزم و ترکت کنم و به سرزمین مادریم برگردم.تهران عاشق شده بودم و عشقم در کوچ . . .

همیشه یک بی اشتها

میکروفن رو برداشت و گفت امشب شب عاشوراست و فرداشب هم شام غریبان و تمام. این سفره رو جمع میکنن.و من دارم به این فکر میکنم که همیشه یک بی اشتها بودم. مادرم همیشه سر سفره اصرار داشت که بخور دیگه، آخرش میمیری از کم خوردن.بیخیال بابا. خسته شدم. . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)