98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

بیا تا سرخوشو مستو پریشانم

آهنگ خدا از حمید هیراد

نیمه شب بیرون زدم رفتم پی می خواریم تا در میخانه رفتم در پی دلداریم دوش دیدم در میخانه صف است از عاشقان ای خدا ناخورده می من به شما رسیده ام یارم آخر ز غم عشق تو دیوانه شدم بی خود از خود شدمو راهی میخانه شدم آنقدر باده بنوشم که شوم مستو خراب […] . . .

حصارت

یک روز می ایی که من دیگر دچارت نیستم 
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم 
یک روز می ایی که من نه عقل دارم نه جنون 
نه شک به چیزی نه یقین مستو خمارت نیستم 
شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی 
تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم 
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد 
گل میدهی نو میشوی من در بهارت نیستم 
زنگار هارا شسته ام دور از کدورت های دور 
ایینه ای روبه توام اما کنارت نیستم 
دور دلم دیوار نیست انکار من دشؤار نیست 
اصلا منی در کار نیست امنم . . .

تو درمانم باش

باز فریاد رسِ قلب پريشانم باشتار و پودم همه درد است، تو درمانم باشروزگاری است که دلتنگم و غمگین و خموشتو خودت چاره ی این هق هقِ پنهانم باشدوست دارم که تو باشی و شبی بارانی.هم قدم در شبِ پاییز و زمستانم باشدلِ آشفته ی من سختیِ بسیار کشیدهمدمِ این دلِ رنجیده و ویرانم باشبی تو عمری است که ویرانم و آشوب، ولیباز فریاد رسِ قلب پريشانم باش شاعر: مهدی ملکی الف . . .

رد پا

امیدی نیست بر من، خوب میدانی پريشانممرا گر خضر هم از نو بسازد، باز ویرانم
شبیه گیسوان تو پس از باران که جانگیر استدمی خوب است حالم، گاهی از این غم پريشانم
مرا گر پس زدی از خود، ملالی نیست، میفهممکه من هم از خودم عمریست، بانو جان، گریزانم
اگر باشم همین اطراف، به قلبم عشق می ورزندنمیپرسند حالم را پس از مرگم عزیزانم
هوای چشم من ابریست مثل حال بابلسرخودم اما اسیر خشکی هر روز سمنانم
فقط یک مصرع از فاضل، برای حال من کافیست" به هر دل بستنم  عمری بده . . .

فرصت رفته

چنان بیگانه با خویشمچنان ازکرده دل ریشمکه مجنون هم خجل ماندهبه حال این دل ریشمچنان از کرده نالانمچنان از زندگی سیرمکه از مرگم نمی ترسمچرا یارب نمی میرمچه بد کردمبه ان ماه شبان تیره و تارمکه کابوسش عذابم میدهدهر شبچه در مستی چه هشیاریچه در خوابمغرورم داد و بگذشت از غرور خویشنجاتم داد ازآن مرداب وآن سرگشتگی در خویشچنان نامردمی کردمکه صد جهد و هزاران توبه ام دیگرنخواهد کردم آزاداز گناه خویشمنم ضحاک لیکن مار در فکرمنه بر دوشمفریدونی نمی اید . . .

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان (تر)

 خواب دیدم.
آشفته بودم از اینکه حتی توی خوابم هم تو را باید شریک شوم.
تو را قایم می کردم و همه را پس می زدم.
 
پ.ن:
خوب شد کسی توی خوابم نبود تا یادم بياورد که توی بیداری اصلا هیچ سهمی از تو ندارم چه رسد که.، خوب شد کسی نبود تا یادم بياورد وگرنه حتما دق می کردم. . . .

دل نمي گيرد قرار

دل نمی گیرد قرار آرامش    جانم    کجاست   صبر بیرون شد ز،کف آن ماه تابانم کجاست گشته ویران خانه دل چشم گریان روزوشب صاحب این خانه کو ،شمع شبستانم کجاست می روم من ،کو بکو  شاید نشان یابم  ز، او خسته ی کویش منم  سودای پنهانم کجاست گر ،زند صد طعنه   برمن خار وسنگ سنگلاخ می روم خسته بکویش راحت جانم کجاست آب چشمم خشک شد مژگان چشم آتش گرفت سینه ویران گشت و آوای پريشانم  کجاست خار ،هجران  می رود . . .

امشب راه گم کرده ام

امشب از مستی ره میخانه را گم کرده امآن قدر مستم که راه خانه را گم کرده ام در طواف کعبه می جویم خدا را ای دریغدر میان خانه، صاحبخانه را گم کرده ام دست و پای خویش را گم کرده ام از شوق دوستدر کنار یارم و جانانه را گم کرده ام خال او گم شد میان خرمن گیسوی اودام را می بینم اما دانه را گم کرده ام گفت: از زلف پريشانم چه می خواهی؟ بگوگفتمش این جا دل دیوانه را گم کرده ام شمع را گفتم که: این سان سوختن از بهر چیست؟گفت: می سوزم چرا پروانه» را گم کرده . . .

مست و پریشان

تنها پناهِ این دلِ رسوا و ویرانم شدیدر روزگارِ سخت من آرامشِ جانم شدیدنیای این شوریده را یک شکل دیگر کرده ایمثل بهاری نو پس از فصلِ زمستانم شدیمن بنده ی دیوانه ی چشمان زیبایت شدمباور کن این احساس را "تو دین و ایمانم شدی"یک جور دیگر قصه ی لیلی و مجنون ساختیوقتی که در آغوش من مست و پريشانم شدیبا گرمی دستان تو آرام می گیرد دلمتنها پناهِ این دلِ رسوا و ویرانم شدی شاعر : مهدی ملکی الف . . .

جانا

سوختم.چه آتشی نگاه تو داردآخر.دلم دل تو را به دست آردبی تو.کویر خشک و خالی اممرا ببین چه حالی ام،باران تو اگر نبارد. جانا.دلم ربوده ای فریبانهبه انتظار تو غریبانهنشسته ام ببینم آن دو چشم مست و دلبرانهجانا.به غم نشانده ای دل ما رابيا و دریاب من تنها راکه خسته ام از این زمانه. فریاد.مرا تو برده ای دگر از یادشکسته ام منهرچه باداباد.رها چو برگ خسته در بادجانم.تویی چو زلف تو پريشانمخزان منم که غرق بارانمبيا دگر نمیتوانم. جانا.د . . .

شب در زیباترین لحظاتش

 
 
.مثل فیلمی که هر روز از اول برگردانیمش.کنار ساحل اروند به هم می رسیدیم و درختان و فنس های پشت سرمان ، ما را از چشم ها مخفی می کرد و صذای ام کلثوم که از دور می آمد با ترانه هایی مثل: بین دوری ات و میلم به تو/ و بین نزدیکی ات و ترسم برای تو/.ای عشق من پريشانمو از کافه ی دورتری باز صدایش که می آمد:آیا عشق تا کنون مستانی چون ما دیده است/چه خیال ها که در سر نداشتیم/و در چه کوره راه های بارانی که قدم نزدیمزیبایی های شب را زندگی می کردیم و ام کلثو . . .

تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید

رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی مانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پريشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو. تو را نمی دانم
#محمدرضا_طاهری
پ. ن: یه وقتایی انگار دیگه زیادی فقط میگذره، یعنی فقط میگذره ها
نه که تند بگذره
بلکه خیلی بی خود میگذره ‍♂️
همین . . .

غزل :برایت شعر می خوانم

   
نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوزپای قولی که تو یادت رفته می مانم هنوزمی نشینم خاطراتت را مرتب می کنمدر مرور اولین دیدار، ویرانم هنوزکاش روز رفتنت آن روز بارانی نبوداز همان روزی که رفتی خیس بارانم هنوزراه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ایمن برای ردپاهایت خیابانم هنوزبا جدایی نیمه ای از من به دنبال تو رفتبی تو از این نیمه ی دیگر گریزانم هنوزبعد تو من مانده ام با سالهای بی بهاربعد تو تکرار جانسوز زمستانم هنوزدست هایم را رها کردی میان زندگ . . .

دگرطاقت نمی باشد

ثبت شده درتاریخ چهارشنبه 8آبان 98 بشماره سریال درسایت شعرنواینستاگراممکن خیسم دگر بارون، کسی دستم نمیگیرهدراین دنیای وانفسا، دلم همیشه درگیرهمزن برحال مخروبم ، خیالاتی شدم، مجنونهوای دیده بارونی، همیشه روبه تغیرهنفس درسینه جامانده، پريشانم نمیدانمچرااین عشق شیطانی، همیشه سردو دلگیرهرمیدم ازخودم حتی ، چواسب یاغی وسرکشکه ازاصطبل تاریکش، فراری گشته وسیرهدگرطاقت نمی باشد، اسیرعاشقی باشمهمیشه انتهای آن، فقط تزویرو اکبیرهنباشدمرهم درد . . .

از رنجی که می‌برم.

من رنج بسیار کشیده‌ام و می‌کشم اما به آرامی و در
عین کرامت رنج می‌برم. رنج را بخشی از زندگی می‌دانم، بخشی بسیار مهم! چگونه چیزی
بياموزم اگر رنج نبرم؟! من اما به هنگام رنج آرام می‌مانم. چه کسی باور می‌کند من
رنجی بسیار عمیق دارم؟! گمان نمی‌کنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمی‌کنم وجود رنج
نشانه‌ی اشکال است، گمان نمی‌کنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم اما سعی در غلبه بر
رنج را هم ندارم. بلکه در تلاشم رنج را عمیقا درک» کنم، بدون مقاومت! افسرده و
پری . . .

اینجا همه چی در همه!

سلام دوستای قشنگم خوبین؟! از اونجایی که من بیش فعال تشریف دارم و از تنهایی  و کار کردن خسته شده بودم و دوستامم تنهام گذاشته بودند، به هر راهی میزدم که با یک جمعی اکیپی کسی آشنا بشم و بریم این طرف اون طرف و از تنهایی و بی دوستی در بيام.پنجشنبه بود که یک استوری توی اینستاگرامم گذاشتم که خدایا کاش با یک جمع آشنا میشدم و باحال بودند بزن برقص داشتیم و اینها. یکی از فالورهام که یک پسری بود و یک دو سالی بود میشناختمش برام پیام داد که امشب ما یک اکیپ هس . . .

آهای دقیقه های بی جون

 صدای بارونو که شنیدم دویدم سمت پنجره مبهوت قطرات باران شدم من ترانه هایم را پا به پای تو سرودم آهای پنجره ها بگذارید برسم به باران دلم پیغام دارد برایش آهای دل های سرد و تنها بيایید دلم پیغام دارد برایتان   به او بگویید وقتی هستی همه ی خوبی ها هستند از وقتی رفتی نگاه منم حال خوشی ندارد عشقه من دریا را سپرده ام تا بگوید از حال دل بی قرار دریاییم  بيا و دیگر نگذار اشکهای فنا شده ام روی نبودن هایت ببارند  دلم هنوز هنوز شب گرد لحظه های تو . . .

ای که نامت پناه علیین

وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی عِلِّیِّینَ.ای که نامت پناهِ عِلّیینپاشو از جا ِ عِلّیینپاشو ای ماه، جلوه ی شب باشپاشو از جا، کفیل زینب باشپاشو تا سایه ی سرم باشیتا نگهبانِ معجرم باشیخواهرت آمده نگاهش کنتکیه بر چادرِ سیاهش کنآه. ای کُشته ی امان نامهسر فرو بردی از چه در جامه؟!زانویت را چرا بغل کردی؟!تو که بر قول خود عمل کردیخاطرت جمع، مردِ با احساسهیچ کس باورش نشد، عباسپاشو دلگرمی دلِ همه باشقوّتِ قلب آل فاطمه باشماه من، بر رخت نقاب بزنحرز ان . . .

آسمان آبی چشمانش !

ای ارحم الراحمین! ای غفار الذنوب ! ای خدای مشرقین و مغربین !
ای که میگفتند شکسته های دلمان که نزد بازار تو بياید خودت با دل و جان میخریشان. کجایی؟؟
شکسته های قلبم دارد خودم را تکه تکه میکند! نفس هایم همچون طناب داری دست بر گلویم انداخته اند خدا جان! دارند جانم را میدرند!
کاش نجاتم دهی از منجلابی که در آن دست و پا میزنم، خدای تنهایی هایم، خدای خستگی هایم ، خدای  دلتنگی هایم راست بگو، دل کدام بنده ات را شکسته ام که دلم را به بند تازیانه گرفتار کرد . . .

سرگشته

منم سرگشته حیرانت ای دوست / کنم یکباره جان قربانت ای دوست تنی نا ساز از شوق وصل کویت / دهم سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده / میان شعله‌ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت / وجودم را ز غم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم / ز هجرانت بُتا رو به زوالم منم آن مرغ سرگردان و تنها / پریشان گشته شد یکباره حالم زِ هَر سر بر سر سجاده کردم / دعایی بهر آن دلداده کردم ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست / زبان از یکسره از باده کردم دلا تا کی اسی . . .

پسری 29 ساله ام که با مدرک ارشد دولتی بیکارم

سلام
بنده پسر 29 ساله و البته بیکاری هستم، تحصیلاتم را در رشته مهندسی برق تا مقطع ارشد انجام دادم و بعدش هم سربازی، یک بار آزمون استخدامی ارتش (با مدرک لیسانس) شرکت شدم قبول هم شدم ولی نرفتم.
یه جای دولتی هم تمام مراحل گزینش و استخدامی رو رفتم، ولی بی شرمانه بعد از دو سال الاف کردن من گفتند برو دنبال کار دیگه، اینجا معلوم نیست میشه یا نه، واقعا به لحاظ روحی به هم ریختم ، متاسفانه وضع شغل مخصوصا برای مهندسی ها بد است، من اگه حسابداری خونده بودم . . .

امشب برايت نامه نگاشتم

امشب برایت نامه نگاشتم تمنا دارم که به اغلاط نامه ام نپردازی فقط احساسم را با حس قشنگت بخوان ای پرورده ی اهوارا عالم غیب ای شگفته در مرغزار خیال من من آن نفس های گرم و معطرت را میبوسم که باده شعر را در دماغم با ساقی و مطرب میریزد و عشق را بیباکانه از چشمه ی جوشان دل فریاد میزند ای آتش به جگر تابو شکن ای که قرآن در سینه داری ولی لبان شیرین و باده به جان فروشت صهبای عشق به لبم با زبان شعر میریزد ای آشفته گیسوان سرو، تن اندام جانت به سلامت که اعمار . . .

میدانی وقتی گریه کردن برایت نوستالژی باشد یعنی چه؟

کجایی قربانت شوم؟.کجایی تا به اندازه ی تمام لحظات بی تکیه بودنم سر بر شانه ات بگذارمتا بغض و دل شکسته ام را, لمس دستانت بر روی گونه های خیسم ,مرهمی باشد آنگاه شاید امیدی زنده شود تا قبل از مرگ یک بار در زندگی ام آرام بگیرم.کجایی قربانت شوم؟.تا جای زجر, نفس بکشم.تا دلیل نفس کشیدن هایم باشی.بی تو.هر نفسی که میکشم گناه کبیره استبا هر نفسی که میکشم بیشتر میمیرم.قتل نفس استاین نفسهایی که روح را میکشد. کجایی که ببینی چقدر بی تو سخت و اما . . .

بغضِ چهل روزه

 
(بغضِ چهل روزه)

برمزارت آمدم زار و پريشانم حسینمیکنم بر قبرِ شش گوشه فدا جانم حسین
.
آمدم از شام تا در بَر بگیرم قبرِ توهمچو شمعی درغَمت سوزان و گریانم حسین
.
آمدم با اَشک شویم قبرِ زیبایِ تو راخانه ام ، کاشانه ام شد بی تو زندانم حسین
.
مانده ام تنها در این دنیا ندارم یاوریکو؟ برادرها شود آرامشِ جانم حسین
.
یادگارِ مادرم پیراهنت آورده اماَرمغانی را جز اینم نیست، اِمکانم حسین
.
ِعطرِ زهرا را گرفته تار و پود پیرَهنبویَمش، دردِ دلم را  گشته در . . .

کوه قاف!

چه شد در من نمیدانم؟
فقط دیدم پريشانم!
فقط یک لحظه فهمیدم
که خیلی دوستت دارم!
وسعت چشمان آبیش، مرا یاد اقیانوس آرام میندازد! در اقیانوس آرام چشمانش قایق نمیخواهم! حاضرم وسعتش را یک تنه شنا کنم!
نمی دانم چرا، اما به قدری دوستت دارم.که از بیچارگی گاهی به حال خویش می گریم…
تو با خودکار آبی، با خودکار قرمز یا حتی با زغال ساجستت پارت آف مای پروپوزالم را بخراش! غلط بگیر، خط به خط، صفحه به صفحه!
یا مشکل ارسال پیام از دل ما بود
یا منبع گیرنده ی قلب تو . . .

حسرت دیدار

( حسرت دیدار )
گوزلریم نن یاش آخور  ئوز سر و سامانیم نن
جانا گلدی ئورگیم  حالی پریشانیم نن
ای منیم طالعی آشفته  سنه واردی گله م
چوخلو گوردیم آجی لیق  همدم جانانیم نن
ئورگیم تنگه گلوب   سینه ده زندانی اولوب
درد، چوخدور کی دیم  غصه ی پنهانیم نن
یارادوبور نجه آلله  آلا گوزلی صنمی
بیر باخیش آیری سالار  مکتب و ایمانیم نن
یولمی؟ گر چی خطا  گئتمیشم امّا بیر عـمور
قاپوون سائلی یم  دیده ی بارانیم نن
لاله گون اولسادا دریا  گوزومون یاشی لن
انتظارون چک . . .

دنیای وارونه

 
 
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری.نامه ای دارم من.
که بدستش بدهی.داخل کوچه که رفتی.
درب سوم از چپ.خانه عشق من است.
درب چوبی که به رویش با تیغ.شعری از من.
اینچنین حک شده است."برسرت گرهمه عالم بسرم جمع شوند"
"نتوان برد هوای تو برون از سر ما".خواستی در بزنی.
رمز بین من و او چنین می باشد
"تق تق تق""تق تق تق""تق تق تق"
 
بعداز آن لحظه که در کوبیدی.
سرخود بالا کن.وبه روی دیوار.
نقش یک پنجره را پیدا کن.پشت آن پنجره چشمان تری خواهی دید
که به د . . .

اگر که مرغک زاری از آشیانه بیافتد»

رخت‌خواب مامان پهن بود کف اتاق. گفته بود امشب نمی‌آید. سرم را گذاشتم روی خنکای بالش؛ بوی مامان را می‌داد. بغضم که ترکید دیگر می‌توانستم تا خود صبح گریه کنم. همان یک واحد آپارتمان کوچک نیم‌بند را هم خالی کرده بودند چون دیگر قرار نبود برگردند. حالا دیگر من توی این شهر، خانه‌ای که متعلّق به خانواده‌ام باشد نداشتم. چند هفته طول کشیده بود تا اسباب و اثاثیهٔ بیست و چند سال زندگی را به خیریه‌ها بذل و بخشش کند. از لابه‌لاش عکس‌ها و یادگاری‌هایی . . .

عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو.

دیوارنوشت
+مجالس

دگرباره بشوریدم، بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی، بدرّانم به جان تو من آن دیوانه‌ی بندم، که دیوان را همی‌بندم زبان مرغ می‌دانم، سلیمانم به جان تو نخواهم عمر فانی را، تویی عمر عزیز من نخواهم جان پرغم را، تویی جانم به جان تو چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانم به جان تو گر آبی خوردم از کوزه، خیال تو در او دیدم وگر یک دم زدم بی‌تو، پشیمانم به جان تو اگر بی‌تو بر افلاکم، چو ابر تیره . . .

دُزدانه

برعکس ِ اتاق خودم که پرده زرشکی ِضخیم و بلندش هم نمی‌تواند جلوی سرک کشیدن‌های خورشید بی‌حیا را بگیرد تا تیغ تیزِ گرمایش، شلاق‌گون مرا مورد عنایت قرار ندهد، این سمت خانه و اتاق سارا همیشه ابریست و فقط تیک‌تاک ساعت، بوی غذای تازه و صدای خرت‌خرت‌ های قلموی روی سرامیک  می‌تواند مثل فریادهای یک مادر عصبانی خواب را به چشمت حرام کند. دم صبح که چه عرض کنم، اما بالاخره سر ظهر با تنی کوفته و سردردی به غایتْ عجیب، از شدت بوی پیاز داغ بیدار و میخکو . . .

ایام

نگاشته شده در 19م اسفندماه 97. در روزی از روز های اسفند ماه، هنگامی که ترم دوم روان شناسی بودم (شاید بگویید چه ربطی دارد اما بیلیو می. خیلی ربط دارد) این خط ها را از عمق وجودم نوشتم و تقریبا یکسال از آن روز های ترم دوم بودن گذشته و به راستی، حال ما - و نه فقط من - چقدر فرق کرده. ؟
"دل به سختی بنهادم، پس از آن دل به تو دادم
آنکه از دوست تحمل نکند عهد نپاید . "
روزی از روز های اسفند ماه. به آخر سال نزدیک می شویم، دل من برایت تنگ تر می شود. شاید تو فقط حقیقت . . .

و بداهه ادامه خواهد داشت

الهام بخشسی و یکم تیر ۱۳۹۸"تا تو را، عاشقانه بنویسم ، تشنه ی آن نگاه عریانمدل من، سخت در کشاکش و تو ، به که دل بسته ای؟ نمی دانم"*گرمت،ر از هزارها کوره، چشمهایت، مرا میان خودشتا نشان داد و دید، چشمانم، آتش افتاده در دل و جانمای جهان را اسیر خود کرده!  باز کن، زلف چون کمندت راتا رها سازی، رود زلفت را، تا بدانی، چرا پريشانمآی! ای آنکه کفر چشمانت! شهره شد در تمامی دنیارحم کن، بر دل من مسکین، به خدای تو! من مسلمانمخوب، حال مرا تماشا کن، عاشقی را ببین . . .

ضیافت همزبانی 2 - چهارم مهر 1398

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا،‌ دومین جلسه از دورهمی شاعران پارسی‌‌زبان با عنوان ضیافت همزبانی» و گرامیداشت حماسه با حضور جمعی از شاعران پارسی‌زبان  و علاقه‌مندان این حوزه در خبرگزاری تسنیم برگزار شد.علی گرمارودی شاعر، نویسنده و محقق ادبی معاصر ایرانی در این مراسم با اشاره به اهمیت زبان فارسی گفت: باید فرهنگ صیانت از زبان و ادبيات فارسی در جامعه نهادینه شود. درحال حاضر 90 درصد از زبان معیار امروز ما مرهو . . .

جلال ژاله *

محمد جلال ژاله شاعر و نویسنده کردستانی
جلال ژاله محل تولد استان کردستان محل زندگی مازندران نویسنده کتاب زمزمه تنهایی1فرمیسکی مندالانچشمانی خیره به دَری منتظر پدریپدر آمد با دلی پُر و دست خالیبه دستان خشک پدریمی نگرد کودکیبا چشم گریانبا شکمی خالی و چشمانی تربه دست پینه بسته پدر می نگرد کودکنمی نگرد دیگر به کودک پدرشکسته پدر انگار بغض و دردشوای که شام آمد و ماتم شد غذاکودک گریه کرده و انگار شده کمی پدر رسواخدایا از خجل کودک نمی ترسد ماه ؟ا . . .

چهل مناجات عاشقانه

چهل مناجات عاشقانهرحیم کارگر محمدیاریسیدی! عبدک ببابک، اقامته الخصاصة بین یدیک، یقرع باب احسانک بدعائه فلا تعرض بوجهک الکریم عنّی و اقبل منّی ما اقول».[1]ای
مولای من! بنده‎ات بر در ایستاده و تو را می‎خواند و درب احسانت را به
مناجات‎هایش می‎کوبد. پس از راه بزرگواری روی از من مگردان و آنچه می‎گویم
بپذیر.خــدایــا بر در تـو بندة تـوسـتهمی خواهان آن گل خندة توستتو روی نازنیـن از مـن مـگـردانبـزرگـی و کـرم زیـبنـدة تـوستاللهم! إنّی اتوب . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)