98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

های نه نه من مسافرم

مسافرم.

من فردا میرم.شاید تا اول آذر نیام و بعدشم ظاهرا دوره کد میخوریم مرزنمیدونم میشه بهت زنگ زد یا نه.نمیدونم میشه قبل اینکه برم ببینمت یا نه.ولی من جز لبخند تو هیچی نمیخوام.آهو.مراقب لبای خندونت باش.من همیشه به یادتم. آ. . . .

کمیته نا فنی

مدیر که رفت یه هیئت راه اندازی کردن شامل 3 نفر بعد اونا شدند فنی و ما شدیم نافنی
به طور محسوسی بین ما ها فرق میذارند. 
هر کدومشون هم ایراداتی داره که قابل هضم نیست و من با گندترینشون همکارم!
حالم بهم میخوره
امشب مسافرم و کلی ذوق داشتم که یه همکاری کلا گنددددددددددد زد به حالم . . .

مسافر

من سال هاست که مسافرم در به در جاده هاي رسیدن به تو چون مجنون خار مغیلان به پا کردم و ریگ بیابان را به جان خریدمراه هاي صعب العبور برای رسیدن به تو را طی کردمبر روی کوه ها و ساحل دریاها ،بر روی شن زارهاي کویر نوشتم سفرنامه ی بی پایانم را اگر گذرت بر دیار عاشقان افتاد بخوان سفرنامه مرااگر باد و باران  و ریزش کوه ها اثری از آن باقی نگذاشت برایت نقل می کنندمردم دیار که سفرنامه عاشقان دربه در "دوستت دارم "است فروردین 98 . . .

خاطرات تدریس : ببین اینا دیگه کین!

یکی از کلاسای من هست که با استاد محترم دیگه‌ای هم ارائه شده و برخی از دانشجویان اون کلاس، طبیعتاً کسایی هستن که از من یا از سختگیریام دل خوشی ندارن، منم البته خوشحالم که اون بزرگوارا انتخاب کردن و از کلاس من رفتن چون هیچی ضد حال‌تر از این نیست که دانشجویی سر کلاست باشه که به اجبار اومده و به لطائف الحیل هم دنبال اینه از سر و ته کلاست بزنه و در بره، یه دفه میگه مریضم یه دفه میگه کار دارم، یه دفه میگه مسافرم! حالا به اینایی ک موندن میگم من چراغا . . .

پاسخ به سوالات دوستان(کتابهای عاشورایی)

کتابهاي پیشنهادی با موضوع عاشورا و قیام سرخ حضرت امام حسین علیه‌السلام: 
*کتاب آه، یاسین حجازی، جام طهور 
*سحاب رحمت، عباس اسماعیلی یزدی
*حماسه ، شهید مطهری
*فردا مسافرم، مریم راهی، نیستان
*فصل شیدایی لیلاها، سید علی شجاعی، نیستان
*آفتاب در حجاب، سید مهدی شجاعی، نیستان
*پدر، عشق، پسر، سید مهدی شجاعی، نیستان
*سقای آب و ادب، سید مهدی شجاعی، نیستان
*از دیار حبیب، سید مهدی شجاعی، نیستان
*شماس شامی، مجید قیصری، افق
*نامیرا، صادق کرمیار، ن . . .

هشت هشت نود و هشت

هشت هشت نود ! و هشت :سلام علیکمبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، حم ،  وَالْكِتَابِ الْمُبِینِ ، إ . . غروبی از سر کار که اومدم خونه ، هیشکی خونه نبود ، البته بقول پیامبر سلام یادم نرفت !پسر خونه که سرکار بود ، نوبت بعد ازظهر بود ، ولی دختر خونه مادرشو برده بود تبریز ! دکتر ، دوش که می گرفتم اومدن ، اولین چیزی که حاج خانم گفت ، البته بعد سلامی که رد و بدل شد ، این بود که بلای پنجاه تومن کرایه ماشینشون شده و . !پیامبر صل الله علیه و اله : نع . . .

مسافرم میاد شهرو خبر کن.

این چند روز اخیر که پسرم عکس می فرسته انقدر شاد و خوشحاله که نگو! منم که همش در تدارک بودم . انشالا فردا شب می رسن ایران. در پوست خود نمی گنجم.آخر هفته یه سری وسایل رو از خونه پسرم انتقال دادیم خونه خودمون که لازم داشتن. چون می خوان خونه رو خالی کنن و اونو اجاره بدن که کمکی باشه برای اجاره اون خونه شون. خلاصه که همش در راه بودیم. تخت خواب و یه سری وسایل رو تو اتاق سابقش جا دادم. کمد براش خالی کردم و ملافه هاشون رو که قبلا شسته بودم براشون انداختم و . . .

پنج شنبه ۱۶ ابان (بیدک به بدرانلو)

شب سردی بود.روستای بیدک بخاطر واقع شدن بر بلندی همیشه هوای سردی داره.حدودای ۴و۵ صبح خیلی سردم شده بود وبا بالا امدن خورشید تونستم بین ۷تا ۹ صبح خواب لذت بخشی داشته باشم.از خواب که بیدار شدم یکی از روستایها با پسر کوچیکش اومد دم چادر ومنو برای صبحانه دعوت کرد.یه مغازه کوچیک تو روستا داشت وبا خرید وفروش دام روزگار میگذروند.چرخ رو توحیاطش اوردم وبرای پذیرایی منو به طبقه بالا برد.تو اطاق مهمون کنار بخاری نشستیم ودختر نوجوانش برام صبحانِه اورد. . . .

سکوت قسمت 34

 مجتبی همیشه اینجوری صدام می كرد . هر روز هم بهش می گم اینجوری نگو ها . اما آخرش مث یه كابوی خسته باز صدا می زنه مجتبی : رئیس!من : جونم مجتبیمجتبی همونطور كه سوار وانت تولیدی میخواست بره بیرون و دستش رو از شیشه انداخته بود بیرون گفتمجتبی : بیا برسونمتبا دست تشكر كردمو اشاره كردم كه برو. مجتبی  ( با خنده) : ههههه ، آقا رو. بیا بالا كارت دارم. لوس میكنه خودشو.رسیدم بهش و گفتم من : راحتم عزیز ، می خوام پیاده روی كنم. مجتبی: بیا بالا ناز نكن . كارت دارم. غر . . .

رمان عاشقانه_رمان حادثه عشق قسمت هفتم

آروم از آب بیرون اومدیم. قیافه هامون حسابی دیدنی شده بود. هر دو خیس از آب بودیم و آب از سرورومون می چکید. من: استاد معینی نمی ترسید یکی از شاگرداتون شما رو به این شکل و شمایل ببینه؟ مهران: نه، مگه من آدم نیستم؟ منم آب دوست دارم. بعدشم من می تونم توبیخشون کنم که الان نزدیک امتحاناست به جای درس خوندن اینجا چی کار می کنن؟ من: تو روت خیلی زیاده. با شیطنت بهم خندید. یکم نشستیم تا خشک بشیم و بعد مهران رفت تا دوتا آبمیوه بگیره. رفتم جلوی دریا ایستادم و . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)