98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

گی پیر مرد با پیرمرد زوری

موبايل

یه وقتایی ، تنهایی یهو میاد سراغتخودتم نمیفهمی چی شد.مثلااز جای شروع میشه كهدورت شلوغ باشه.!اما اونی كه دوسش داری نباشه.تنهایی یعنی:من یه موبایل دارمكه صدای زنگشو یادم نمیادخیلی وقته كه یادم نمی یادتنهایی یعنی:بخندیاما خنده هات زوري باشهبری سفر با رفقاتاما اونم زوري باشه.حرفت دلت دوری باشه. . . .

حکایت باد و آفتاب

باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم، آن پيرمرد را می بینی؟ شرط می بندم زودتر از تو کُتش را از تنش در می آورم. 
آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر می شد پيرمرد کت را محکمتر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد. 
آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پيرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پيرمرد از گرما عرق کرد و کتش را از تن درآورد. 
آفتاب گفت: محبت قوی تر از خشم است. در مسیر زندگي گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ، را . . .

وصیتنامه های متروکه

پيرمرد روی تخت جابه جا شد، سرفه اش گرفت. مرد جوان، لیوان نیمه پر را به دهان پيرمرد نزدیک کرد. پيرمرد دست لرزانش را بالا آورد و لیوان را پس زد. بنویس! باغ یک هکتاری ام برای مهتاب. مرد جوان سرش را بالا آورد و پرسید مهتاب؟!  پيرمرد چشمهایش را بست و گفت: مهتاب کیانی زاده فرزند مه لقا و خسرو معصومی. مرد جوان با چشمهای گشاد شده به پيرمرد خیره شده بود. دهانش نیمه باز مانده بود. پيرمرد ادامه داد، مغازه ها برای تو و بیژن. بهاره هم همین خونه براش باشه. بنویس . . .

کار برای رضا خدا همیشه جواب می دهد

 
به همراه گروه شناسایی وارد مواضع دشمن شدیم. مشغول شناسایی بودیم که ناگهان متوجه حضور یک گله گوسفند شدیم. چوپان جلو آمد و سلام کرد. بعد پرسید شما سربازهای خمینی هستید؟ ابراهیم جلو آمد و گفت: ما بنده های خدا هستیم.
بعد پرسید: پيرمرد توی این دشت و کوه چه می کنی؟ گفت: زندگي می کنم. دوباره پرسید: پيرمرد مشکلی نداری؟ پيرمرد لبخند زد و گفت: اگر مشکل نداشتم که از اینجا می رفتم.
 
ابراهیم به سراغ وسایل تدارکات رفت. یک جعبه خرما و تعدادی نان و کمی هم از آ . . .

پیر مرد ساعت ساز

پيرمرد ساعت ساز بعد از مرگ همسرش تمام ساعتهایی که ساخت بدون عقربه بودند، نه کوچک و نه بزرگ. هزاران هزار ساعت ساخت که هیچکدام عقربه نداشتند و .(تصویر: اتاقی با سقف بلند، پيرمرد پشت میز کار نشسته و ساعت گرد بسیار بزرگي پشت پيرمرد است، روی زمین و میز کار و تا زیر سقف ساعتهای مختلفی است که همه بدون عقربه هستند. رنگ غالب: قهوه ای، نارنجی، خاکستری) . . .

زمانیکه وسیله باعث فراموش شدن اصل هدف می شود

پيرمردی مى خواست به زیارت برود اما وسیله‌ی برای رفتن نداشت.
به هر حال یکی از دوستان او، اسبی برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.
یکی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اینکه وسیله‌ی برای سفر گير آورده، به اسب رسیدگي میکرد،
غذا میداد و او را تیمار میکرد.
اما دو سه روز که گذشت ناگهان پای اسب زخمی شد و دیگر نتوانست راه برود.
پيرمرد مرهمی تهیه کرد و پای اسب را بست و از او پرستاری کرد تا کمی بهتر شد.
چند روزی با او حرکت کرد . . .

۱۷ - قصه هایی کوتاه از آمریکا، اروپا، آسیا

عنوان کتاب : قصه هایی کوتاه از آمریکا، اروپا ، آسیامترجم : علی اصغر بهرامیناشر : نشر نیتوضیحات : داستان های کوتاه ، چاپ اول ۱۳۸۴.داستان هایی از بالدوین ،اندرسن ، بااک، بونین،.؛۳۴۴صفحه و ۲۲داستان کوتاه.بخشی از داستان سرگذشت یک مادر :پيرمرد نشست و گهوارهء کودک را جنباند و مادر روی صندلی کهنه ای پهلوی پيرمرد نشست، به کودک بیمار خود که با درد نفس می کشید، نگاه کرد و دست کوچک او را در دست گرفت.مادر پرسید: " به نظر شما این بچه برایم می ماند؟ خدای خ . . .

زنجیر مهربانی

بخاطر ترافیک مدتی طول کشید تا اتوبوس به ایستگاه برسد.داشتم از داخل اتوبوس، دخترجوانی را نگاه می کردم که توی ایستگاه یک بسته ویفر بزرگ را باز کرد، یک دانه را برداشت و بقیه را داد به پيرمرد فرتوتی که لباس گرمکن به تن داشت. از توی اتوبوس برق شادی را در چشم های پيرمرد دیدم.اتوبوس به ایستگاه که رسید، پيرمرد جلو آمدتا از در جلو سوارشود.پله ها برای پاهای ناتوانش خیلی بلند بودند. دو دستش را به میله ها گرفت تا خودش را بالابکشد.نتوانست.یک نفر پیاده شد ت . . .

داستان جالب:ابراز وجود وخودنمایی مانع موفقیت است

پيرمردی کتابی را به دست گرفته بود وداد می زد نویسنده این کتاب خودم هستم.او فکر می کرد کتابی را که پيرمردی نوشته باید برای مردم جذاب باشد.اما مردم فکر می کردند پيرمرد مطالبی ساده وغیر مفید نوشته و از او نمی خریدند.بعد از چند روز پيرمرد که کتابی نفروخته بود کتابهایش را برداشت ونا امید شروع به حرکت کردکه یکی از غرفه داران یکی از کتابهای او را گرفت و چند صفحه ورق زد و به پيرمرد گفت کتابهایت را در غرفه من بگذار شاید بتوانم آنها را بفروشم.چند روز بع . . .

مقاوله نامه منع کار اجباري

به استناد سایت مشاوره حقوقی دینا یکی از مهم ترین موضوعاتی که امروزه در نظام حقوقی داخلی و بین المللی مورد احترام قرار گرفته است ، ممنوعیت کار اجباری و عدم زور کردن افراد به انجام کار بر خلاف میل ایشان می باشد . تضمین حق ذکر شده علاوه بر اینکه در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران انجام گرفته است ، سبب شده است تا یکی از مهم ترین مقاوله نامه های سازمان بین المللی کار نیز به این موضوع اختصاص یابد که در پی آن ،&nb . . .

گیلی لیلی

چه اشکالی داره که یه پيرمرد و پيرزن که در جوونیشون نتونستن سر تخت بخت کنار هم بشینن در پيری این کار رو بکنن ؟عسل دهن هم بذارن و قند رو سرشون بسابن؟دستهای همو بگيرن و به چشمهای هم نگاه کنن ؟دست بکشن توی موهای سفید هم ؟کیک بدن بهم ؟ جوونا براشون گيلی لیلی کنن ؟حلقه کنن دست هم ؟بعد برن توی ماشین گدشون بشینن و یه دوری تو شهر بزنن ؟بعد هم برن سر خونه زندگيشون ؟بچه ای که از هم نخواهند داشت ولی یه اطاق خونشونو بکنن اطاق بچه ها ؟ ها ؟اشکهاتو جمع کن پ . . .

خندهایم مردند

امروز وقتی جلوی آینه وایسادم هر کاری کردم حتی زوري هم نتونستم بخندم انگار دیگه نمیتونم بخندم:/58روز . . .

ـــــثبتــــ : تقدیم می کند

ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺭﺧﻮﺍﺏ ﻣﻦ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺍﯼ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻓﻬﺎ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
ﺑﻌﺪ ﻋﻤﺮﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ آرام میﮔﻔﺘﯽ  ﺳﻼ‌ﻡ
ﻟﺐ ﻓﺮﻭﺑﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ
. . .

و خدایی که در این نزدیکی است!!

مگر میشود کسی اینقدر چندش و تهوع آور باشد که با دیدنش حالت خراب و خرابتر شود؟! کسی که نبودنش بهتر از بودنش است و همچنان نفس میکشد و زنده است‌ کسی که فقط خودش را بخواهد و خودش را ببیند.
 چهارسال است که به بهانه ی خانه سازی، پيرزن را دق داده است. چهارسال است که فرزندانش یک جا نتوانسته اند در خانه ی پيرمرد دور هم جمع شوند و با هم بنشینند زیرا اتاق موقت مسی اشان ظرفیت سه نفر را بیشتر ندارد. چهار سال است در اتاقی که من نامش را طویله گذاشته ام‌ نه . . .

باید خودش اتفاق بیفتد

بعضی چیزها کهنه نمی شوند مثل《 زخم زبان 》، بعضی چیزها هم زوري نمی شوند مثل《 عشق 》.راستش را بخواهی من اصلا چیزهای زوري را قبول ندارم .بگذریم . بعضی چیزها بی اجازه می آیند باز هم مثل《عشق‌》. خدا آدم را طوری خلق کرده است که وقتی با چیزی  همنشین می شود دوستش می دارد،با سنگي سیاه هم پیاله می شود و  یا به دردی بی درمان دوست. آدم ها  گاهی دلشان برای نبودن ها هم تنگ می شود ، گاهی می نشینند و ساعت ها برای درد بی درمانشان حرف می زنند، حتی دست به سر و گوشش . . .

حکایتی پر مفهوم

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پيرمرد فقیری ریخت. پيرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگي ما بگشای . . . در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :من تو را کی گفتم ای یار عزیزکاین گره بگشای و گندم را بریز؟آن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت دیگر چه بود؟و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباور . . .

قضاوت ممنوع!

نمیخواهم قضاوت کنم و مدام به خودم تلنگر میزنم شاید راست میگویند!!
بار اول نیست. چندین بار برایم اتفاق افتاده که بخواهم پولی را خورد کنم و به چندین مغازه رفته ام و گفته اند نداریم. همین چند ماه پیش نیاز به پول خورد داشتم. پولم ۱۰ هزار تومانی بود( نخندید) به چندین سوپری که سر و کارشان با همین پول خوردهاست مراجعه کردم و هیچ یک همکاری نکردند. آخر سر گفتم یک آدامس موزی بدین و ۱۰ تومان را دادم و ناباورانه بقیه اش را بهم برگردانند.
امروز پيرمردی سر چهار . . .

دختر کشاورز

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگي می کرد.او باید پول زیادی را که از یک پيرمرد قرض گرفته بود پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ‌ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.وقتی پيرمرد متوجه شد کشاورز نمی ‌تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله را داد و گفت که اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می ‌بخشد.
دختر کشاورز از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پيرمرد برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت اصلا یک کاری می ‌کنیم، من یک سنگ . . .

لرزان و پر خطا

پيرمرد یک نوار داشت که هروقت دلش پر میشد و تنهایی اش سر می‌رفت، به آن گوش می‌داد. یک شب که خسته بود، نوار را گذاشت توی دستگاه اما با دست لرزانش به جای دکمه ی پخش، دکمه ی ضبطش را زد و با این فکر که اول نوار خالی است، بی اعتنا رفت سراغ خودش. آخر شب هم نوار را فراموش کرد و از خستگي خوابش برد.
صبح که بیدار شد فهمید با دست خودش چه کرده. نوار را گذاشت. دید صدایی نیست جز راه رفتنش، تنهایی غذا خوردنش، مسواک زدنش. و سکوتش. پيرمرد  سکوت خودش را ضبط کرده بود. . . .

تشرفات #ملاقات_با_امام_زمان_عج

#حکایت_وصل_مهدی_عج یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت امام زمان را داشت. مدتها ریاضت کشید و کوشید ولی نشد. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف رو آورد، اما نتیجه نگرفت.  روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: دیدن امام زمان برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر بروی». او نیز رفت و در آنجا چلّه گرفت و به ریاضت مشغول شد. روزهای آخر بود که به او گفتند: الان امام زمان، در بازار آهنگران، در مغازه پيرمرد قفل سازی نشسته اند». سریعا به آنجا رفت. وقتی رسی . . .

پیرمرد منتظر

پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پيرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:آقا پسر شما اینجاست.» پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پيرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر  حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرم . . .

دلت خوشه!

مهم این است که تا کجای این زندگي را میخواهی برای خودت باشی. من یکی وقتی میفهمم فلانی میلیاردر است چنگي به دلم نمیزند. اما وقتی میفهمم استاد همایی فقط بیست هزار نسخه کتاب خطی به کتابخانه بعد از فوتشان اهدا کردند چشم هایم برق میزند، قند در دلم آب میشود. 
مهم این است که بخواهیم چگونه به دنیا نگاه کنیم.
 
من خیلی دلم برای این آدمهای بیچاره دور و برم میسوزد. وقتی به پيرمرد محلمان نگاه کردم و فهمیدم به یک جا خیره شده است و هیچ نمیگوید، همانطور خیره . . .

یافت آباد

پيرمرد دوست داشت در یافت آباد تهران دفنش کنند با حمالی در بازار و بار اندازها و گاراژهای میدان محمدیه (اعدام) زندگي اش را گذرانده بود خانه ای خریده بود که برای کارهای خیر از آن استفاده می کرد از فامیل و دوست و آشنا و همسایه هرکس ولیمه حج یا عروسی میخواست بدهد خانه پيرمرد در اختیارش بود . یک اتاق خانه اش همیشه در اختیار زوجهای جوانی بود که خانه نداشتند و از پس مخارج اجاره خانه بر نمی آمدند برای کار خیر همیشه پیشقدم بود. بعد از فوتش او را به یافت . . .

دانشمندان بزرگ

روزی دانشمندی به همراه پسر بچه ای کنار برکه ی کوچک و پر آبی نشسته بودند. پيرمرد سنگي در آب انداخت و گفت : همیشه دیدن این موج های دایره ای شکل حاصل از نیروی سنگ مرا سرگرم می کند. این موج ها آرامش بخش اند.
پسرک پاسخ داد : ولی من دوست دارم بدانم چگونه می توانم موج های مثلثی یا مربعی بسازم.
پيرمرد او را بسیار تشویق کرد و گفت : تو در آینده دانشمند بزرگي خواهی شد.
کسانی دانشمند واقعی هستند که به جزئیات اطراف خود می نگرند و ترسی برای بیان پرسش ها و سؤال ها . . .

1+1=:)

چندین سال دیگر
من بوسه میزنم
به دست های چروک شده ات
به چین روی پیشانی و کنار چشمت
به سپیدی کنار شقیقه هایت
به این دست لرزان
من
متعهدم به این تصویری که از تو ساخته ام (:
نمیدانی!
آخ تو نمیدانی عزیز جانم!
چندین سال دیگر
اینجا
(میان سینه ام)
تو زیباترین پيرمرد دنیایی
FaezeLoveMedia . . .

چوپان

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!پيرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.بز به . . .

روزهای جینگیل

امروز از لوازم تحریری کنار جهاد دانشگاهی یک‌ خودکار سبز جیغ خریدم!درسته که جینگيلی جات از نوع لوازم تحریرش دوست دارم ولی الآن که فکر می کنم دلیل ریشه ای اش دیدن پيرمرد صاحب مغازه بعد از حدود هشت سال بود. روزهای کارشناسی که از تفریحاتم خرید لوازم تحریر جینگيل از این مغازه بود. نتونستم حسم رو پنهان کنم و به پيرمرد حدودا هشتاد ساله صاحب مغازه گفتم که ده سال پیش می دیدمتون. خوشحال شد و گفت آره الآن پسرم هست بجام. می خواستم بگم که هنوز گواش هایی که . . .

آرایشگاه نه

ارایشگاهی که میروم را چند خواهر با هم اداره میکنند‌‌ خواهرانی هنرمند که بسیار شوخ و با انرژی و دوست داشتنی هستند. امروز کمی کارم طول کشید و همچنان که منتظر اتمام کار بودم خانمی همسن من که از دوستان خواهران ارایشگر بود شروع کرد به تعریف کردن از مراسم عقدش و هدایایی که خانواده های دوطرف داده بودند. ۱۴ سال پیش ازدواج کرده بود‌. از شاباشهای ۵۰۰ تومانی می گفت و از سالنی که نمیگذاشتند آهنگي برای رقص پخش شود. جالبترین قسمت ماجرا مربوط به هدیه ی پد . . .

خاطره ی اون پیرمرد عاشق.4

به پيرمرد گفتم کار چی؟ گفت امروز دو تا چیز هست یکی شاید روزش باشه که حالتو بد کرده، یکی ماه!تو دلم به خودم گفتم از کجا این میدونه اینهمه چیزو، نکنه دارم خواب میبینم یا گير یه جادو افتادم.گفتم چند روزی میمونم کارت چیاس؟گفت ماه که کامل میشه، چند تاثیر داره روو چند نفر! یکی زاق چشمان، یکی عاشقا، یکی بت پرستا، یکی گرگها، یکی آب!بعدش بلافاصله گفت اگه نمیخوری پاشو بازی نکن با غذا ، پاشو بریم بالا بخواب، یه در کوچیک توو قهوه خونش بود باز کرد، پله میخ . . .

قدرت اندیشه

 
 
* پيرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگي می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
 
پيرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
 
"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.   من برای کار مزرعه خیلی پير شده ام. اگ . . .

قدرت اندیشه

پيرمردی٬تنها در روستایی زندگي می کرد.او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند٬اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر میبرد.پيرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد:"پسر عزیزم٬من حال خوشی ندارم٬چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم٬چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت.من برای کار در مزرعه خیلی پير شده ام.اگر تو این جا بودی . . .

Walk away

 خیلی سال پیش تلویزیون فقط دو شبکه داشت. یک بار یکی از این دو شبکه ناپرهیزی کرده بود و یک فیلم سینمایی برای بچه‌ها پخش کرد. ماجرای یک عروسکی بود با چشم‌های دکمه‌ای که دست و پایش با چند نخ نامرئی وصل بود به دو تا چوب کهنه. یک پيرمرد چهل سال بود که هر روز کنار خیابان اصلی شهر می‌ایستاد و عروسک را با همان دو تا چوپ می‌رقصاند و پول می‌گرفت. اسم عروسک یادم نیست. یک چیزی بود شبیه به ریکو مثلا. این وسط ریکو با یک کلاغ پکیده هم رفیق بود و شب‌ها که پيرم . . .

دوست داشتن

دوست داشتن زوري نیست ! اختیاری ست .اِداری هم نیست . ساعت کار ندارد ، شبانه روزی‌ست . خواب و خوراک نمی‌شناسد .شوخی نیست ، جدی هم نیست ! یک بازی ست که بَلد بودن و قاعده‌ی خودش را خودش تعیین می‌کند .دوست داشتن یا هست یا نیست !حدِ وسط ندارد . . . .

طعم هدیه

 
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پير قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پيرمرد تقدیم کرد.
پيرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردا . . .

تو هم دیوانه ای آیا؟!

   تو هم  دیوانه ای آیا ؟!شعر در سبک زلالاز: استاد مهدی یوسفی نژاد ( لولی وش )      تو هم مثل منی یا نه ؟و گاهی از خدا دل میكنی یا نه ؟ تو هم وقتی كه از مشروب ِ‌ شعر و شور می نوشی به دنیا حرف ِ بد بد می زنی یا نه؟به درد آبستنی یا نه؟ *تو هم دیوانه ای آیا ؟ برای سوختن پروانه ای آیا ؟ تو هم وقتی كه می رقصد به روی گونه ات اشكی دچار ِحسرت ِ یك شانه ای آیا ؟‌به مردن قانعی آیا ؟ *منم مثل توئم ، آریاسیر روزمرگي های تكراری منم مثل تو خورشیدم كبود از تركه . . .

نخوانید پست بی مزه مرا

نشستم تو تاکسی، بیرون داره برف می‌باره البته برف چه عرض کنم چیزی شبیه بوران. یه پيرمرد که چشم‌هاشو عمل کرده و از این در چشمی‌ها که اسمش یادم نیست ولی شبیه ان دریاییه گذاشته. کت شلوار طوسی راه راه پوشیده. یه پلاستیک نارنجی رنگ گرفته دستش. رنگ و رو پلاستیک بخت برگشته رفته. به نظرم کاغذ و قبض مبض بیمارستان داخلش باشه که اینقدر محکم گرفتتش.  یه کلاه قهوه‌ای بافت هم سرشه. عه می‌خواد پیاده شه. ترمینال. پيرمرد روستایی. نزدیک بود در ماشین رو به . . .

داستان شماره ۷ - قول مردانه»

راه‌آب بالاپشت‌بام گرفت. از بین تمام برچسب‌های چاه‌بازکنی، پدرم با پيرمرد خمیده قامت چند خیابان بالاتر برای باز کردن راه‌آب صحبت کرد و قرار شد وقتی آمد، در غیاب پدر، من بالای سرش باشم تا کارش را به نحو احسن به پایان ببرد.کارش را تمام کرد و حساب‌وکتاب کردیم و قرار شد برای دریافت هزینه از صاحب‌خانه، فاکتور هزینه را از پيرمرد دریافت کنم. به همین منظور با وی راهی مغازه‌اش شدم. مغازه‌ای فوق قدیمی با لامپی زرد رنگ و دیوارهای خط خطی و پوسته کر . . .

از پیرمرد حکیمی

 
از پيرمرد حکیمی پرسیدند:از عمری که سپری نمودی چه چیز یاد گرفتی؟ پاسخ داد: *یاد گرفتم* که دنیا قرض است باید دیر یا زود پس بدهیم*یاد گرفتم* که مظلوم  دیر یا زود حقش را خواهد گرفت. *یاد گرفتم*   که دنیا ی ماهر لحظه ممکن است تمام شود اما ماغافل هستیم.*یاد گرفتم*  که سخن شیرین ،گشاده رویی وبخشش سرمایه اصلی ما در زندگيست. *یاد گرفتم*   که ثروتمند ترین مردم در دنیا کسی است که از سلامتی،  امنیت وآرامش بهره مند باشد.*یاد گرفتم* که:بساط عمرو زندگيمان   . . .

سه نگین عجیب و غریب

خییییییییلی قشنگه حتماً بخونید ☺☺بسیار زیبا و آموزنده
پيرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کندیک روز حضرت سلیمان (ع) پير مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار  سوخت تصمیم گرفت زندگي پيرمرد را تغییر دهد یک نگين قیمتی  به پيرمرد داد که بفروشد تا در زندگي اش بهبود یابدپيرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد وبسوی خانه روان شد و نگين قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگين . . .

گزارشی کوتاه برای کتاب پیرمرد و دریا»

کتاب پيرمرد و دریا» را بعد از مدت‌های زیادی که دوست داشتم بخوانم، خواندم. کتاب را از نمایشگاهی که به مناسبت هفتهٔ کتاب داخل دانشکده برگزار شد خریدم. بهترین ترجمهٔ این اثر را نجف دریابندری» انجام داده.

ادامه مطلب . . .

التماس دعا

دلم!!التماس دعا می خواهد.از همان التماس دعاهایی که آدمیزادیک وقت هایی دلش را به"دریا" می زند!!!!وبه خلق الله رو می اندازدکه برایش دعا کنند.!از آنهایی که از ته جانت لا به لای بعضی هابا چه""زوري"" بالا می آید!آنوقت با همه ی وجود دلت را به"زمزمه ی خدایا"گفتن خلق الله خوش میکنی!!که اگر صدای تو به عرش نرسید!لااقل یکی از همین خلق الله صدایش آنقدررسا است که عرشیان وفرشیان از""خدایا گفتنش"" خدایا بگویند!!!.التماس دعایتوقتی می گویم برایم دعا ک . . .

. چهارده .

به من خندید
در میان عروسی
دلم لرزید
مثل بچه ای دلگير
 
او شاد و سرخوش
من پيرمرد غمگين
او پی زندگي تازه
من پر از شعرهای زخمی
 
کاش گفته بودم
از علاقه ی شدیدم
کاش من بودم
مرد این زیبای خوش خنده . . .

حکایت خوبان ۲۹۵ | نهیب پُتک

نهیب پُتک
در یک روز گرم به خدمت استاد رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند. در حین طرح سؤالم، صدای پُتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم.»
ایشان فرمودند: نه، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگي می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پيرمرد، نهیب می‌زند و به من قد . . .

شمس

جدای از این‌که آقای مکارم عالم‌ه و مرجع تقلید، عقلشون هم هنوز به زوال نرسیده که میگيم چی‌رو بگن چی‌رو نگن یا حتی کی بگن! زمانش رو یک‌سری آدم که استفتا می‌گيرن تعیین می‌کنن. برای یک مرجع تقلید اسلام مهمه نه نظر افراد نمی‌دونم چجوری انقد راحت به علما توهین می‌کنیم؟پاسخ به استفتاء جمعی از طلاب پيرامون ساخت سریالی درباره شمس تبریزی:با توجه به اینکه این کار سبب ترویج فرقه ضالّه صوفیه می‌شود، شرعاً جایز نیست و باید از آن خودداری کرد. همی . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)