98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

بریز بریز ای ساقی اشکای چشم مادرم

كك به تنور.

روزی, روزگاری كك و مورچه اي با هم دوست بودند.
یك روز كك به مورچه گفت دلم از گشنگی ضعف می رود.»
مورچه گفت من هم مثل تو.»
كك گفت بریم چیزی بگیریم و شكم مان را وصله پینه كنیم.»
و نشستند به صحبت كه چه بگیریم؟ چه نگیریم؟»
گردو بگیریم پوست دارد.»
كشمش بگیریم دم دارد.»
سنجد بگیریم هسته دارد.»
بهتر است گندم بگیریم ببریم آسیاب آرد كنیم؛ بیاریم خانه نان بپزیم و بخوریم.»
كك رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه.
مورچه گندم را برد آسیاب آرد كرد و آورد خانه. . . .

زمزمه

‍ داداش خوب من، غریب نینوامیشه نگام کنی ، از روی نیزه هابدون تو حسین. می میره خواهرتحالی ازم بپرس، بجون دخترت(غریب مادرم)تو شهر فتنه ها، غریب و بی کسمرو نی یواش برو، بهت نمیرسمگواه من حسین. پناه من حسینبه اشک تو چشات ، نگاه من حسین(غریب مادرم)خسته شدی داداش ، رو نیزه ها بخواببیداره بعد از اين چشم منو ربابسکینه گفت بیا، عمه جونم ببینکه از سر بابام، خون میریزه زمین(غریب مادرم)اونی که کربلا ، سر تو رو شکستتو شهر بابامون ، دستاي من رو بستاونا که س . . .

.

مادرم نوش دارو بودی اما بعد از مرگ سهراب آمدی. مادرم تو هم امشب باور کردی ک دل ستانم می‌رود اما چ دیر. من به موقع دیدم و گفتم اما تو ندیدی. مادرم من با دو چشم خویشتن دیدم ک جانم می‌رود  . . .

شانس مادرم

سلام اين از من و اينم از شانس مادرم. همه یادشون میره كه مریضی و كهولت سن براي همه هست. ولی امیدوارم هیچ كسی اونقدری زیر دست نشه كه دیگران چشم دیدنشو نداشته باشن و بیشتر آرزوی مرگشو كنند تا سلامتش. به قول شهریار :اي واي مادرم http://mahbanoo1377.blogfa.com/post/967  . . .

چیزهای کوچک

بسم رب الرفیق_ مثلا مادرت رو ببین مربا دوست نداره، ولی براي شادی دیگران انواع مرباها رو درست میکنه و همیشه خونتون پره مرباس. .+هیچوقت تا اون موقع به اين فکر نکرده بودم که مادرم چه فداکاری هايی میکنه که کاملا از چشم من پوشیده شده؛ نه که پوشیده شده باشه، برام عادی شده. شايد حتی خیلی هاش شده وظیفه! مادرم هیچ وقت نگفت لباس هات رو خودت اتو کن، ظرف ها رو بشور، خونه رو جارو کن، لباس ها رو پهن کن، فلان چیز رو برام بخر! مادرم حتی هیچوقت نگفت: امروز استرا . . .

ساقي بده مِي ، همراه بلبل . بانگ ازدل پُرکنم .

ساقي بده مِی ، همراه بلبل . بانگ ازدل پُرکنم .شايد نهفتت ، غم زیرپا و .گل بوبگیرد و .گل کند .ساقي بده مَی ، ازآن صبوح و .آواز روحم .گل کند .زین انجمن ها ، اسب سخن را .زین کند .در دشت پُرخون ، به یاد یاران .اين جام را پُرکنم .اين زخم دیرین ، درقابی ازخون .سرلوحه ی .خود کنم .ساقي بیارا ، دراين گلستان .رنگ سحر را .گلبوکنم .هستم هنوزآن ، عاشق که تا مِی . پرستان را . رو کنم .درپاي خم ، عمریست نشستم . ساقي بیا .جامِ صبوح را روکنم .غرآ . . .

صبح رمضان آمده ساقی مددی - شعر

باز آمده ام میکده ساقي مددی مخمور شده میزده ساقي مددی شايستۀ نوکری به ندرت آید در هر دهه و هرصده ساقي مددی در رقص جنون به خون نشستن عشق استاين امر شده قاعده ساقي مددی از شاه و گدا ، سائل و سلطان همه گیعبدند ترا هر رده ساقي مددیبايد که فریبش نخورد باده پرستدنیا شده یک شعبده ساقي مددی امساک نموده از مناهی مذهبتانصبح رمضان آمده ساقي مددی بر دربدر خویش عنايت بنما بیشبشکسته سبو آمده ساقي مددی   . . .

دلبندم

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم !گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرمبزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام . . .

) 2 ( Some sentences that are used in conversations

                                                                                                      
-My mother is big-boned
.مادرم  استخوانش پهنه
-My mother has brown eyes      
.مادرم چشماش خرمائیه
-My mother has bushy eye . . .

هرچی داری به پای زندگی بریز.

هرچی دارى به پاىِ زندگى بريز  
زندگی الانه همین الان
 دلخوشی‌هاي ساده ی زندگی رو که رو هم جمع کنی ، میشه خوشبختی
 از کاراي ساده شروع کن 
دلخوشی به یه موزیک ناب 
 کتاب دلچسب 
 قهوه ی خوش عطر  
نفس عمیق تو هواي باروونی
 خسته نباشین به رفتگر محله
 دونه ریختن براي گنجشکا و کبوتراي باغی
 آب دادن باغچه و گلدوناي پشت پنجره 
خوندن درس مورد علاقت
 انجام دادن کاری که عاشقشی 
همشون باهم میشن خوشبختی 
منتظر معجزه نباش 
معجزه همین ثانیه هايی ان که نشست . . .

خلوت .

 اين روزا حس تنهايی و بی کسیم بد جوری به چشم میادالان دارم اينو گوش میدم . ما را غرض بجز رخ گل از بهار چیست ؟خوش تر ز روزگار ز دیدار یار نیست یک روز عمر دیدنت اي گل غنیمت استروزی که بی تو میگذرد روزگار نیست ساقي بريز باده و می نوش و غم مخورکه امروز را به روز دیگر اعتبار نیست دوشینه می گذشت عسس از کنار شهرمی گفت زیر لب که کسی هوشیار نیست دست طلب به پیش فرومايگان مبرما را امید جز کرم کردگار نیست آهنگ را اينجا گوش کنید   . . .

ضربان زندگی

به نام خدا                                                                                                                                                                              ضربان زندگی                   شبی برروی پاي مادرم سر گذاشتم. مادرم شروع کرد موهايم را نوازش دادن. آمدم تکانی به خود دهم که صدايی در گوشم زمزمه شد. آن صدا صدايی ضربان  مادرم بود. باخود گفتم اگراين صدا درقلب مادرم متولد نمی شد خون هم دررگ هاي م . . .

مادر

خدايا مادر چه موجودیستتعجیبببب.پاااککک.مظلوم.خدايا شبهاي من در تنهايی و اشک براي زیباترین مخلوقت میگذرد.و من چه آرامم.سجده بر تو واجب است زیباترینممادرعشق.تمام آنچه که دد بهشت تو جستجو میکنم مادرم دارد.و من چه قدر شرمنده ام.خدايا حرفهايم را تو میدانی و من میان منو توست بدیهايم.تو فمن یعمل مثقال ذره اي و عجیبتر که مادرم ذره اي بدی ام را نمیبیندخدايا چه آفریده ايیییی؟؟؟ عجیب صبورررخدايا به حرمت مادرم رسوا کن هر آنکه آ . . .

امروز، خونه ی مامان جونِ عمو

سلام
امروز وقتی از خواب بیدارشدم شنیدم که مادرم میخواهد برود وبرود حلیم ونون تازه بخرد وبیايد تا باهم ودورهم صبحانه بخوریم و پدرم از کارمادرم خوشش امد و گفت: علی هم  با خو دتببر تا دست تنها هستی وبعد مادرم گفت باشد   وبعد هم من هم رفتم تا لباس بپوشم و تا دنبال مادرم برو م 
منو مادرم ام روز یک پیاده روی اساسی کردیم  و مادوتا اول رفتیم حلیم گرفتیم و بعد رفتیم نون سنگک براي صبحانه گرفتیم  و بعد رفتیم خانه و یک صبحانه ی درجه یک خوردیم.
یه کم بعد از . . .

مینیمال‌ترین زن دنیا مادرم است

مادرم آدم بی‌هیاهویی‌ست. مثال همان حدیثی‌ست که نمی‌دانم چه کسی گفته. که غم مومن در دلش است و شادی‌اش در چهره‌اش! مادرم همین است. از همان آدم‌هايی که می‌توانیم نوبل صلح را بدون هیچ پارتی بازی، با خلوص تمام به او تقدیم کنیم. از آن آدم‌هايی که دشمنش را با خوبی‌اش شرمنده می‌کند. هواي دوستانش را دارد. از همان مادرهايی که در سریال‌هاي بریتانیايی دیده می‌شوند. مهربان، رقیق، شیرینی‌پزی ماهر که همیشه خانه‌اش بوی وانیل می‌دهد و مینی‌مالیستی . . .

این نیز بگذرد

چند روزی می بینم اوضاع خانه آشفته است. مادرم مضطرب است و پدرم شب ها به خانه نمی آید. اوايلش مادرم همه چیز را عادی جلوه می داد و درباره پدرم هم می گفت دیر به خانه می آید. اوايل هم قابل باور بود ولی دیشب که ازش پرسیدم چرا واقعا بابا اينقدر دیر می آید به خانه می آید در جواب گفت که رفته است تهران براي پروژه اش. اما بابا که چمدانش را نبرده است او هیچوقت اينقدر ناگهانی به تهران نمی رود قطعا. فهمیدم قضايايی پیش آمده اصرار کردم و سعی کردم که بفهمن چه شده ک . . .

16.

نمیدونم پدراي دیگه چطوری هستن ولی پدر من نمونه بارز. نگم بهتره تو اين چند ساعتی که از خونه مادرم برگشتم انقدر از دست بابام حرص خوردم که دیگه حس میکنم همین الانه که قلبم منفجر بشه از حجم اين اندوه. داره کاری میکنه بالاخره منم یه روز ولش کنم برم پیش مادرم. همه ی پدرا خوب نیستن از هر صد نفر یکیش بد میشه که اونم نصیب ما شده. چرا تموم نمیشه اين روزا؟؟؟ . . .

خدایا صبر بده

چشمامو که باز کردم براي هزارمین بار فهمیدم ک دگ نمیخوام با پدر و مادرم زندگی کنم.
هرچقدر خوبهرچقدر دلسوزهرچقدر مهربون
من دیگه ن می تو نم!
مسخرس ک اجازه ندارم مستقل زندگی کنم
بايد طرح برم یه جاي خیلی دور
تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم . . .

Post 9

سلام هر بار میام احساسی که توی دلم مینویسم تا کمی دلم سبک بشه.میخوام بگم مادرم رو بی اندازه دوست دارم جوری که حاضرم جونم رو براي سلامتی و دل خوشی مادرم بدم از وقتی که من به دنیا آمدم تموم بد بختی ها و سختی هارو بخاطر من از پدرم قبول کرد چون مادرم خودش خیلی بچه بوده که مادرش فوت کرده بخاطر همین مادرم میگه نمی زارم سايه مادری رو سرت نباشه. وقتايی میشینم فکرمیکنم  به زندگی مادر جونم که از بچه گیش همش سختی و زجر بوده.مادرم خیلی زیباست رو گونه هاش ا . . .

ضرورت روضه های هفتگی

خانه آپارتمانی ما با اينکه قوانین ساختمان هاي دیگر دارد ولی تفاوتی دارد که کمتر پیش می آید که چنین شود. آپارتمان ما خانوادگی است یعنی پدر و مادرم، برادر و خواهرم در آن کنار هم و در طبقات مختلف زندگی می کنیم. همسرم که صبح از خواب بیدار می شود با تماس مادرم به خانه آنها می روند و ساعتی از صبح و ساعتی از ظهر را باهم می گذرانند. وجود آقا مصطفی شیرین زبان دوساله نیز اين موضوع را شدت بیشتری بخشیده و پله نوردی هاي او باعث شده رفت و آمد بیشتری اتفاق بیف . . .

هوای حوصله ابریست.

یادمه موقعی که سوم راهنمايی(هشتم کنونی!) بودم به مادرم گفتم نمیشه من دیگه درس نخونم؟! بسه دیگه ۸ سال اومدم مدرسه کجاي کار رو گرفتم مادرم یه جوری که هم باورش شده بود هم نه شروع کرد واسم توضیح دادن. امروز نیاز دارم باز یه نفر برام توضیح بده کجاي زندگی وايسادم بعد ۱۸ سال درس خوندن. یکم شرايط برام سخت شده و نمی‌دونم راه درست چیه و کجاست  . . .

My life 1

وارد زندگی  مجازی شدم.دیدم چند تا  دختر باهم یه خانواده  مجازی تشکیل دادن .همه دختر ولی یکی در نقش پدر   یکی  دختر یکی جد یکی  .منم  خوشم امد گفتم  منم نوه شما.از  اون روز همه چی شروع شد.باe   آشنا شدم که در نقش مادرم .بود خیلی وابستش شدم .ولی اون  با اينکه یه بازی بود  خیلی مراقبم بود.حتی در حدی که گاهی فکر می کردم واقعا یه   بچم .به اينکه  s  در نقش جد م بود  یعنی مادر مادر مادرم  ازم کوچیک تر بود  ولی باز ته تغاری من بودم  و به من سخت می گرفتن  . . .

0153

اين فکرو که دیر جواب بدی ؛ تک و توک جواب بدی بعد حس کنی خیلی جذابیبريز دور ! خیلی وقته اينجور رفتارا تاریخ انقضاشون گذشتهاز چشم افتاد به همین راحتیحالا داره خودشو پاره میکنه ببینتم(((: فقط میپیچونمش! . . .

دیالوگ کلاه قرمزی 1

میان پیچ من         تا پیچ گردون
تفاوت از زمین  تا آسمان است
که با اين در اگر      بند در ماند      در ماند
آقاي همساده دعواي با عزیزم ببخشید
 
فوت قايم تو سماور بکنم یا نکنم
می خواي بکن   می خواي نکن
چاي از بهر شما دم بکنم یا نکنم
می خواي بکن   می خواي نکن
آش دوغی برايت بپزم یا نپزم
می خواي بريز  می خواي نریز
روغنش رو دوبرار بريزم یا نریزم
می خواي بريز   می خواي نریز
 
اي حبیب من    اي طبیب من
عشق روی تو    شد نصیب من
 
حالا لاي لالا لاي  لاي   لاي . . .

خاطرات

دوتا از انگشــت هاي احمد به صورت مادرزادی به هم چسـبیده بود. مادرم همیشــه می گفت من مطمئنم اين یک علامت و نشانه است. وقتی می پرسیدیم چه علامتی؟ می گفــت خدا خودش می داند و والسـلـام. 
جالب اينجاست وقتی هم رفت جبهه، همین انگشت قطع شد. به مادرم گفتم حتما اين همان نشانه اي بود که از آن می گفتی. گفت نه! بالاتر از اين حرف ها.و اين جمله را چندین بار در موقعیت هاي مختلف تکرار کرد.
 
به روايت حسن کاظمی(برادر شهید)
  . . .

برخیز

طاقتم طاق شده کاسه ی صبرم لبريزتو به تنهايی من حوصله و شور بريزپس  بگیر خواسته ات را که به من می گفتیچشم درویش کن و از رخ من کن پر هیزدر بهاران که  نشد وصل به ما رو بکندشد قرار من وتو اول فصل پايیزگاه می آیم واز دور تو را می پايملطف کن آمدنم را بنما دست آویزبنشین توی نگاهم، و کمی شعر بخواندست بر آب بزن ماه رخ روح انگیزشب زلفت به کناری بزن اي مهتابمدر دلم ولوله بر پا کن و یک دم برخیز#محمدصدوقی . . .

من شکايت دارم .

من شکايت دارم.از آنها که نمیفهمند چادرم شکی من یادگار مادرم زهراست.از آنها که به سخره میگیرند قداست حجاب مادرم را.چرا نمیفهمی؟اين تکه پارچه ی مشکیی،از هر جنسی که باشد.حرمت دارد. . . .

عالیس فرفری

مايلم که امروز را در تاریخ زندگی‌ام ثبت کنم: همراه مادرم در متروهاي تهران بودم و براي اولین بار کسی از من پرسید فر موهات طبیعیه یا بابلیسه؟» و من قند توی دلم آب شد! حالا من هم جزو جامعه‌ی قشنگ مو فرفری‌ها هستم!
 
 
پ.ن: آنفولانزايم هنوز خوب نشده. مادرم کار اداری داشت و به ناچار از پاکدشت تا تهران او را همراهی کردم. امروز هوا کثافت محض بود. ماسک زدیم. سردرد دارم. خیلی از موضوعاتی که بايد درباره‌ی آن‌ها می‌نوشتم از ذهنم پریده‌اند و بابتش غم . . .

بعله و صدای منو میشنوید از:

بیمارستان :|
مادر گرام مریضه و معده درد داره و تا صب قراره بیمارستان باشیم :/
پدر گرام شیفته و سر کاره
منم و مادر و پیام هاي پول بريز براي پدر D:
+
با بیمه نَوَد و n درصد تا الان 300 تومن پیاده شدیم. . . .

نامه ی شماره 490

خداي بسیار عزیزم سلام. من امروز به مادرم دروغ گفتم و بابت اون شرمنده و غمگینم. اما واقعا چاره اي نداشتم نه . در واقع چاره داشتم اما اگر راستش رو می گفتم دلش می شکست. حالا خودت بگو. بین سنگینی گناه دروغ و شکستن دل مادرم بايد کدومو انتخاب می کردم؟ هنوز هم مرددم . اما به هر حال ازت خواهش می کنم منو ببخشی. به خاطر اين گناه و گناه هاي دیگه اي که هنوز بهش آلوده ام و راه فراری ازش ندارم الهی منو پاک کن از آلودگی ها   . . .

تراوشاتِ مریض و بی معنا

نور لحظه ها میزنه برق چشمات / حرفام میاره لبخند رو لبات
اما دروغ نیست بادِ هواست / جاصل هم خوابگی با اتم هاست
موج صدات همراه بغض / بريز اشک پاي گلِ رز
دریاي عشق تو قلب آدم / طغیانِ احساس، دلشوره در سر من . . .

يا مولا يا علي ابن موسي الرضا

یاورم که هستی کاش باورم تو باشیّ وساقي و می و جام و ساغرم تو باشیّ واف بر اين زبان ايکاش تا که زنده ام هر جاحرف اول و حرف آخرم تو باشیّ وچاره ساز مشکل ها نام تو بود، زین پسآنکه نام او هر دم می برم تو باشیّ وصحن تو شد از اين رو آیینه در آیینهتا که در حرم هر جا بنگرم تو باشیّ ویک شب دگر ايکاش در میان مهمان هابا من و دو فرزندم در حرم تو باشیّ وگم شوم شبی جانا در حریم تو بینمآنکه می کشد دستش بر سرم تو باشیّ وگفته اي که خواهر را اين چنین که خواهرجانافتخا . . .

مهر مادری

مهر مادریسلامبخاطر دارم سالهاي جنگ ايران و عراق بود که در دبیرستان مشغول تحصیل بودم و گاهی اوقات در بسیج خدمت می کردم و نگهبانی می دادم . البته بخاطر اينکه ما تحصیل می کردیم معمولا شیفت نگهبانی ما را براي ساعت ۱۰تا ۱۲شب قرار می دادند.در آن زمان بعضی تهدیدها مثل حمله مسلحانه و قتل هم از سوی برخی افراد علیه بسیج وجود داشت. یک شب که نگهبانی داشتم  بعد از نگهبانی با وجود اينکه محل خواب هم در مسجد محل وجود داشت اما من به خواست مادرم عموما به منزل ب . . .

هزار و هفتصد و هفتِ آبی لاجوردی

مادرم وقتی سر نماز می‌ايستاد، تمام اطلسی‌هاي سجاده، طلاکوب می‌شدند. مادرم یک انگشتر عقیق داشت که خودش را در آن می‌دید. موهاش را در آن شانه می‌زد. او یک دوره هفت جلدی از لالايی‌ها» را به تازگی ترجمه کرده بود. مادرم به هفت زبان فراموش شده دنیا کاملا مسلط بود: زبان پری‌هاي دریايی، زبان خورشید خانم، زبان خروس قندی‌ها، زبان جغجغه‌ها، زبان عروسک‌هاي پارچه‌اي و زبان مدادهاي دورنگ (همان‌هايی که نصفش آبی و نصفش قرمز بود.) اما او بیشتر به زبان . . .

اول مادرم، دوم مادرم، سوم مادرم

دیر وقت بود که از حمام اومدم بیرون
دیدم چراغا خاموشه و مامان و بابا خوابن
تو دلم خوشحال شدم که مامان خوابه
مگرنه باز شروع میکرد به گفتن : زود باش موهاتو خشک کن و روسری بزن سرما نخوری و بیا اين ژاکت رو بپوش و
از پله ها آروم رفتم بالا و اومدم توی اتاقم
بعدشم انگار که قرص خواب خورده باشم، سریع خوابم برد
چند ساعت بعد حس کردم ینفر اومد توی اتاق
رفت بخاری رو زیاد کرد
و اومد پتو رو بکشه روم
که گفتم: مامان تویی؟
گفت: اره، موهاتو خوب خشک کردی سرما نخور . . .

باده عشق

باده عشق نوشیدم در بندگی فتادمرفع عطش نشد مرا زتشنگی فتادمبه قطره شرابی ز نگاهت قانعمساقيا می بريز زآشفتگی فتادممجنون خواستی،آواره صحرا شدمیارا گیر دستم را زدرماندگی فتادمتا به کی خواهی دیوانه ات باشمچو قربانی در خاک بردگی فتادمجلیل میاحی  . . .

با خدا زمزمه کن

با خدا زمزمه کن از دل شیداي بهارکه خزان میبردش باز به سوی قفسیباز با همهمه ی برگ درختان تو بخوانبرگریزان دل  خسته ی ما مانده بسیباش تا مشرقی ی صبح سکوتش بدمدکین سر شوق نبیند چو خرامیده خسیبا خدا اشک بريز و سخن از یار مگوچون شکفته است نگاهش به دل یار کسیچشم از چهره ی او گیر که معشوق خداستعطر جان است که مانده در قفل قفسیاز زمستان دلش  داد نخواهم  ز  خداهر چه گفتم زدلم ، بود هوا و هوسی . . .

وصیت نامه شهید زقاقی

مادرم !
زمانی که خبر شهادتم را شنیدی ، گریه نکن.
زمان تشییع و تدفینم گریه نکن.
زمان خواندن وصیت نامه ام ، گریه نکن.
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش میکنند ، و ن ما عفت را.
وقتی جامعه ما و بی حجابی فرا گرفت ، 
مادرم گریه کن که اسلام در خطر است!
(وصیت نامه شهید سعید زقاقی)
  . . .

4365

تو دنیاي موازی دارم اونقدر زیاد گیتار الکتریک میزنم که شیشه ها پايینمیاد ،درکم کن و فقط یکمی چاي واسه من بريز یزدانی رو عربده میزنمو انگشتام زخم میشه و خونی و تهش میفتم ی گوشه بیهوش میشم . . .

2113

خیلی وقته ننوشتمچون مدتیه تصادف کردیمو شوهرم اسیب دیده و ما کمی اسیب دیدیمحالا اومدیم خونه مادرم و اجاره خونمون عقب افتادهشوهرم منتظر دیه است که بگیره و برهدیشب کلی دعوا کردیمقضیه از اين قراره که مادرشوهرم به شوهرم گفته که مینا خودشو نمیتونه جمع کنه بیا اينجا من مراقبت باشمشوهرمم به من گفت منم زنگ زدم بهش گفتم مگه با من دشمنی که اينو گفتی گفت نه من نگفتم و دشمنی ندارم و خیلی هم معذرت خواست و گفت ببخشید ناراحت شدیدبعد به شوهرم زنگ زدهو گفته . . .

مادر گفت: دردت به جانم!

وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت براي خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهايی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هايش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هايی که درست وسط شلوغی هايشان گیر می افتند، چاره اي جز خندیدن نداشت.مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپ . . .

تغییر

از نو شروع کردن دیر نیست.به طبیعت نگاه کن.هیچ چیز همان‌طور که بود نمی‌ماند.تو چرا بمانی؟خردمندانه از تغییر استفاده کن.مثل یک قهرمان ورزشی، بازیِ در حال باخت را تغییر بده.آنچه را مهم است نگه دار.آنچه را مهم نیست دور بريز.براي خودت هدف‌هايی قرار بده.از نو شروع کن.قوه‌ی تخیل، از علم مهم‌تر است».آلبرت اينشتَین . . .

به خاطر دعواهای پدر و مادرم، گاهی ترس عجیبی از ازدواج دارم

سلام
دختری ٢١ ساله هستم، به دلیل دعواهاي پدر و مادرم یه وقت هايی ترس عجیبی از ازدواج دارم و شدیدا فکرم رو مشغول میکنه اين موضوع، چون با کسی در ارتباطم و به هم دیگه علاقه مندیم و قصدمون ازدواجه.، از همین جا معذرت میخوام اگه متنم خیلی طولانیه ولی مجبورم کامل توضیح بدم.
دعواهاي خونه ی ما معمولا با مسائل خیلی جزئی و در حقیقت چرت شروع میشه یا آدم هاي از نظر من بی ارزش (خانواده پدریم) و کارهايی که تو گذشته کردن و .
مادرم جوش میاره و بحث میکنه و پدرم . . .

عمر مفید

اگر قرار باشد از ترسناکترین چیز دنیا بنویسم تمام آن در کلمه پیری» خلاصه میشود.پیری ناخوشايندترین مرحله و دوره از زندگی ما آدمها به شمار می‌آید.انگار با گذاشت زمان انسان آب میرود ناتوان و کم حوصله میشود.گاهی فکر میکنم پیری چقدر کسل کننده میتواند باشد اگر به آداب پیر شدن آگاهی نداشته باشیم.انسانهاي پیر همواره برايم قابل احترام اند.بابا بزرگ تازه پروستاتش را عمل کرده.عوارض عمل حتی روی کیفیت تکلمش هم تاثیر گذاشته به سختی تشخیص میدهم چه میگو . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)