98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

تر خالم ولم کرده

من الان سه ماه که با خالم رابطه جنسی دارم البته گفته باشم منسال دارم و خالم 24 سال و خالم هم ازدواج کرده.

 من الان سه ماه که با خالم رابطه جنسی دارم البته گفته باشم منسال دارم و خالم 24 سال و خالم هم ازدواج کرده. میخواستم بدونم که چرا خالم که شوهر داره دوست داره با من رابطه داشته باشه؟؟؟ بعدش هم مدام بهم میگه بیا خونمون باهم رابطه داشته باشیم.بنظر شما به رابطمون ادامه بدیم یا خیر؟؟؟ لطفا جواب هر دوتا سوال شویی رو هم بدهین
روابط جنسی سالم و شرعی±وبلاگ . . .

چه زود

بچه که بودم دوست داشتم بزرگ بشم اما حالا دوست دارم برگردم به بچگی به خاطر اینکه نه تو بچه گیم غمی داشتم نه میدونستم خالم قراره از دنیا برهاز هیچی این زمان خبر نداشتمدلم میخواد برگردم تا دوباره همش پیش خالم باشم . . .

مَلوس

بین مزارِ رفتگان راه می رفتیم دختر خالم نشست 
شروع کرد به فاتحه خوندن 
ما هم فاتحه ای خوندیم 
چشمم افتاد به اسم فوت شده 
گفتم :مَلوس !
دختر خالم شروع کرد به خندیدن.بعد که خندیدنش تموم شد 
گفت من وقتی بچه بودم خیلی حرف میزدم (پر چونه تر از من کسی نبود ) یه روز از بابام پرسیدم 
اسم پدرت چی بود(پدر و مادر شوهر خالم خیلی زود فوت کرده بودن )
گفت :
بعد گفتم :اسم مادرت چی بوده  :گفت :مَلوس 
منم گفتم :ملوس هم شد اسم!!! .ملوس اسم گربه ست
چرا اسم گربه برای ماد . . .

دیشب

قضیه ضایع شدنم در آینده رو گفته بودم .دیشب همین پسر خالم و خونوادش اومده بودن خونمون و دیدن مادر بزرگم من هم کلا عینکم رو نزدم تا یه وقت حالم گرفته نشه چون مسدونستم بدجور ضایع میشم. ولی نمیدونم چرا هرکسی که چند ماه میره تهران انقدر عوض میشه (از همه لحاظ چه پوشش چه رفتار) خیلی عوض شده(پسر خالم) از طرز حرف زدن که نگم همش میگه و میخنده قبلا حتی یه کلمه هم حرف نمیزد . . .

حموم زنونه

شیش هفت سالم بود که برا یه مهمونی رفتیم درونکلا خونه خالم اینا. اینقدر دویده بودیم که بوی گوسفند گرفته بودیم. خالم تصمیم گرفت یسری پسربچه قدو نیم قد فامیلو با خودش ببره حموم. اون وقتا توی ده کسی تو خونش حموم نداشت و همه از حموم عمومی استفاده می کردن. خوب یادمه خانومی که جلوی در حموم نشسته بود، نمیذاشت ما بریم داخل و خالم هم اصرار داشت که ما بچه ایم و چیزی حالیمون نیست. خلاصه با شرط اینکه ما دستمونو بزاریم جلو چشامون و سریع هم برمون گردونن بیرو . . .

خیلی بد بود

خیلی بد بود زمانی که بهم خبر دادن خالم مرده  پیش دختر عمه هام بودم بهم گفتن داریم میریم خونه مامان بزرگت اینا من همش پیش خودم میگفتم چرا همه میخوان بیان خونه مامانبزرگمتو راه که داشتیم میرفتیم دختر عمه هام برام اهنگ نذاشتن نگفتم چرا پیش خودم اصلا فکر نمیکردم به خاطر خالم باشه همه ی ایناگفتم شاید سر یکی شون درد میکنهنزدیک خونه مامنجونم که شدیم بهم گفتن خالت حالش خیلی بد بود دیگه خوب نمیشد ما هم داریم میایم برای تسلیت گفتنخیلی لحظه ی بدی بود . . .

بستنی زعفرونی

راستش الان دلم بستنی زعفرونی رویا میهن را میخواهد :/آخرین دفعه ای که بستنی خوردم فکر کنم بر میگرده به تابستون که یه شب دیر وقت با عشقولی و اینا رفتیم خوردیم حتی طعم بستنی هاش رو پشیمون بودم چرا اینا را انتخاب کردم :/تازه به پسر خالم میگفتم از من نپرسیدی که شیرموز بستنی میخورم یا نه :/همون شب یه دور دوری هم کردیم در سطح شهر اتفاقا حرف لاغری پسر عموی پسر خالم شد و من میگفتم جوون بهش ایول چقدر زیاد کم کرده من حاضرم رژیم بگیرم ولی باشگاه نرم و از ای . . .

بستنی زعفرونی

راستش الان دلم بستنی زعفرونی رویا میهن را میخواهد :/آخرین دفعه ای که بستنی خوردم فکر کنم بر میگرده به تابستون که یه شب دیر وقت با عشقولی و اینا رفتیم خوردیم حتی طعم بستنی هاش رو پشیمون بودم چرا اینا را انتخاب کردم :/تازه به پسر خالم میگفتم از من نپرسیدی که شیرموز بستنی میخورم یا نه :/همون شب یه دور دوری هم کردیم در سطح شهر اتفاقا حرف لاغری پسر عموی پسر خالم شد و من میگفتم جوون بهش ایول چقدر زیاد کم کرده من حاضرم رژیم بگیرم ولی باشگاه نرم و از ای . . .

تخریب روحیه

اومدم خونه خالم.سر ناهار با پسرخالم از علوم پایه میگفتیم که گفتم میوفتم بدبخت میشم.گفت نه بابا پاسی منم همین فکرو میکردم.بعد گفت چیزی ام حذف کردی؟شروع کردم به گفتن دیدم قیافش داره شبیه برگ ریخته ها میشه دیگه ادامه ندادم به گفتن حذفیاتمبعد شروع کرد به گفتن اینکه بشین فلان شکلی شانسی بزنقشنگ نا امید شد
حالا دخترخالم هی میگه تو از فلانیا که با سهمیه اومدن کمتری؟بیوفتی کشتمت
خالم میگه چرا نخوندی میگم اخه فلان شد و درسا دانشگاهمون فلان بود و ای . . .

خدایا خودت هوامو داشته باش

بعد دوروز میخوام برم ملاقاتش(دوستمو میگم، پیرو پست قبل)، خدا بخیر کنه
البته اینطور که خودش میگفت، مامانشو(خالم) دک کرده که من دوباره برم پیشش، واقعا اونجا بهتر از خونمونه، هنوز دسته جدید نخریدم، مامانا که نه بهتره بگم خواهرا مثه همن
+مامان فدات شم، ببخشید . . .

سیاهچاله

فکر میکردم اگر با خالم و خانواده اش زندگی کنم و بهشون بگم مامان و بابا تنهایی کمتر اذیتم میکنه ولی اشتباه میکردم  تو قلب من یه جای خالی بزرگ هست جای خالی پدر و مادری که نیستن 
  . . .

نودُ هشت

خاله من پدیده عجیبیه که دو ساعت نشسته واسه من از فواید صداقت و راستگویی و خیر دنیا و آخرتش حرف زدهبعد اون یکی خالم در همین حین زنگ زد بهشپرسید کجایی؟جواب داد رفتم مغازه دارم لباس میخرم [تو خونه ما نشسته بود]خب آخه چرا عزیزِ من؟ =")))) . . .

شب بخير

.امشب میخوام زود بخوابم
با خود گفتم اینجا صبح بیدار شدم صبح بخیر گفتم بذار شب بخیرم بگم.
امروز روز بدی نبود.یعنی خوب بود.آدمای دوست داشتنی زندگیم رو دیدم.فقط حیف داییم تب داشت نبود ببینمش.
.و شله خوردیم.جاتون خالی بود خونه خالم
شب بخیر،خوابای خوب ببینید.
ا . . .

زود قضاوت نکنیم :|

امروز با دختر خاله رفتیم شهرداری برای دعوا :) .اقاهه از ما ترسید (الکی )
پیاده می رفتیم و حرف میزدیمو غیبت می کردیم (خیلی وقت بودغیبت نکرده بودیم (اینم الکی ))
دختر خاله تعریف کرد :
چند سال پیش  با همسرو و پسرم که ۶ ماهه بود رفتیم تامین اجتماعی 
ادرس رو نمی دونستیم . وقتی پرسیدیم گفتن نزدیکِ
چون گفتن نزدیکِ مسیر رو پیاده رفتیم ولی هر چی می رفتیم نمیرسیدیم(۴ تا چهار راه پیاده رفتیم )
  چون پسرم تپل بود مجبور شدیم،  پسر شش ماهه ام   رو جا به جا کنیم 
. . .

بی بهانه

جمعه مسابقات کنگفو سبک توآ نیمه آزاد بود پسر خالم یه سال ازم کوچیک تره مسابقه داشت
منم که قبلا میرفتم و دوتام مدال دارم(قصد پز دادن ندارم صرفا جهت اطلاع بود)یه کشوری و یه استانی 
اما درسم یکم ضعیف شد و ولش کردم
ازین بابت اکثرا باهاشون آشنا بودم
خلاصه رفتیم و پسر خالمو معرفی کردم بشون
و پسر خالم قهرمان شد
اما باید فینال می بودین جاتون خالی با دوستام و هم باشگاهیاش جم شدیم یه ضرب تشویق میکردیم من از بس عربده کشیدم پسر خالم که فیلمشو دید(ارشد باش . . .

16-

این دوهفته ای که به گذرش شروع کردم خیلی سخته و واسه خودش کوهِ استرسه امتحان پشت امتحان ،  عمل دوباره خالَم که همین روزاس و باعث شده مامان کلی اعصابِش خورد شه ، و اینکه امروز مامانم تو حیاط یک عدد خانوم موش دیدن که با نازو عشوه رفته لا به لای بوته ها و به واسطه همین کلِ خونه رو ریخته بهم دنبال این خانوم موش و همسرو فرزند گِرامیشون میگرده :)) . . .

وسعت دید خانم ها و اقایون

▪️وسعت دید خانمها:
 
دیدن یک تار موی شرابی روی کت شوهر !!!
ندیدن تیر برق موقع رانندگی!!!
 
 
 
 
 
 
 
▫️وسعت و دقت دید اقایون
 
ندیدن تغییر رنگ موی خانم هاشون از مشکی پر کلاغی به بلوند
 
دیدن خراش یک سانتی روی رنگ ماشین زیر گلگیر سمت راست

پسر خالم رفته مُکبر نماز جماعت شده 
سر رکوع یادش رفته چی بگه.گفته دولا شید.
 
 
 
امام جماعت:
 
صف اول :
 
صف دوم :
 
صف سوم :
 
صف چهارم :
 
متاسفانه صف پنجم در قید حیات نیستند
 
. . . .

حسرت.

خیلی دلم میخواد همه چیو بزنم کنا ودوباره کنکور بدم!
اما هم حال روحیم هنوز داغونه
هم هزینه کردم برا این 3ترم
هم پول ندارم کتاب بخرم ویه جورایی از خانوادم میترسم!
حسرت پزشکی به دلم موند.
گرچه ژنتیک پزشکی هم میشه خوند با رشتم !
نمیدونم شاید از سال بعد کنار دختر خالم که میره نهم بخونم هرسال کتاباشو!
دلم میخواد قایمکی بخونم بدون اینکه کسی بفهمه!
نمیدونم چی میشه!
 
پ ن :کاش دوستی بود بشه باهاش حرف زد.قدم زد ویه دل سیر از دلتنگیات گفت. . . .

هم اتاقی

بچه ها سه تا از بچه ها واقعا دخترای خوبین.
ودر واقع فقط یکی شون هست که یکم مشکل روحی روانی داره. و همش تو فکر انتقام گرفتنه.
ینی شما فک کن به این از بستنی خودت ندی تا اخر عمرش داره فکر میکنه که جطوری انتقام بگیره.
دوتای دیگه واقعا باحال و خوش قلبن. یکی شون جنوبیه. یکی شون همون که گفتم تو روستا زندگی میکنه و محصولات ارگانیک میخوره. درسته یکم بی احساسه. فقط یکم شایدم من زیادی حس دارم. ولی بشدت دختر خوشگل و نازیه. و خوش ذات.
الان که بهتر داریم همدیگرو . . .

بیحالی.

آلارم گذاشتم برای ساعت 5 صبح!
اما همین که صدای گوشی دراومد خفش کردم 
یهویی بیدار شدم دیدم ساعت7ونیمه!
تمام تنم درد میکرد.
اکولوژی نخونده بودم و10امتحان داشتم
امروز جلسه آخر آزمایشگاه بود
نتونستم ت بخورم.فکراینکه با چه مشقتی برگردم تو اون سرما دیوونم میکرد 
مغز استخونم درد میکرد
موندم خونه.آرزو دوبار زنگ زد پیام دادم نمیام حالم بده 
هنوزم حالم خوب نیست
خستمممممم.خییییییییلی زیاد.دلم نمیخواد دیگه خونه خالم بمونم.کاش حالم خوب بشه ودر . . .

متن طنز سری سوم

امروز رفته بودم پشت بوم که آنتن تلویزیونون رو تنظیم کنم، با موبایلم شماره خونه رو گرفتم به مامانم میگم:الو، مامان خوبه؟
مامانم هم میگه :مرسی همه خوبن شما خوبین؟ خانواده خوبن؟ببخشید بجا نیاوردم.
 ******************************  
وقتی می بینی داره بهت خوش میگذرهبه طور مشکوکی باید بترسی
 ******************************   
یه سال پیش خواستم زن بگیرمبعد چند روز خالم زنگید گفت :اول میای خاستگاری دخرخالت جواب منفی میگیریبعد هر قبرستونی خواستی برو
 ******************************  
پیرمرد . . .

۱۵

طعم شربت گلودرد با آبمیوه آناناس تو دهنم قاطی شده ، دراز میکشم که از این هفته و هفته پیش بنویسم ، من اشتباه هفته ی گذشتم رو پذیرفته بود ، برام عجیب اینه که اشتباه های من دیده میشه تا اطرافیانم . شیم هم همین حرکت رو زد اما کسی از اشتباهش بویی نبرد اما من همه فهمیدن . بیخیال جدا . من سر این اشتباه یا همون ناراحت کردن دوستم سه تا چهار روز کامل گیج میزدم هرجا بودم و میرفتم شده بودم آدمی که حرف نمیزنه ، آخر چهار روزم تب کردم افتادم تو جام ، مامانم گفت ه . . .

بله خیر:///

نمیدونم چرا چند وقته اینجوری شدم:/
 
دو هفته پیش با A رفته بودیم واسه ثبت نام دانشگاش
رسید که بره بخش حراست. گفتن فقط دانشجو میتونه بره تو
منم باید همونجا تو حیاط وایمیسادم
ساعت از 12 گذشته بود و کم کم سایه ها هم داشت میرفت
یه ساعتی گذشت. زیادی دیر کرده بود
واسه اولیا هم یه جلسه گذاشته بودن من تنها زیر آفتاب
یه لحظه که دیدم نگهبانه نیس خواستم برم تو که جلوم سبز شد و گفت: شما دانشجویین؟
منم کلی با کلاس گفتم: خیـــــــر
مرده هم یه نیش خند زد و گفت: . . .

عید 98

سلامشروع امسال واسه من خیلی بد بود و تا الان اتفاقات غیر منتظره برام اتفاق افتاده امسال اول عید فقط 3 روز گریه کردم حالم خیلی بد بود سر ماجرای که با مامانم داشتم خیلی ناراحت شدم بابت حرفهایی که شنیدم و حقم نبود قلبم شکست کسی نشنید ولی خودم شنیدم.3 روز فقط سکوت کردم و گریه زاری ضجه زدم هنوزم یادم میفته گریه میکنم گونه هام خیس شد.شد جز خاطرات بد روز عید سالی نوی  که همه شادن . و تو فقط گریه میکنی تا سبک بشوی ولی راه نفست گرفته میشه حس خفگی بهت . . .

امروز تو يه نشريه خوندم

امروز تو یه نشریه خوندم:آیا می دانستید فاصله مچ دست تا آرنج اندازه کف پاست؟اومدم اندازه بگیرم، اولش وضوم باطل شد، بعد خشتکم پاره شدبعد کمرم رگ ب رگ شد الانم دارم مو میدوزمخیر نبینن ایشالاپسر خالم 4 سالشه ازش پرسیدمپوریا جون بنظر تو توی زندگی قیافه مهمتره یا پول یا عشق؟برگشت گفت:واسه تو که هیچکدومو نداری چه فرقی میکنه؟الان دارم کتاب “مقابله با افسردگی حاد” اثر ماری کریستین رو میخونمتحت درمانم برام دعا کنید لذت بردن یعنی اینکه . . .

جزای یه شب دیر برگشتن

و من الان تو خونه زندونیم://
دیشب ساعتای 3 و نیم بود که برگشتم خونه
حالا میخوام برم بوتیک بعدشم برم پیش پسر خالم(زیاد ازش براتون گفتم دیگه تقریبا ازش میدونین)
حاضر شدم.خواستم برم که مامان اومد سمتم نگاهی بهم انداخت و گفت: کجا میری؟
من: بوتیک:/
مامان: این وقت شب؟
ــ مامان من همیشه 6 میرفتم 11 برمیگشتم بعد الان میگی این وقت شب
+ کی برمیگردی؟
ــ شاید برنگردم
+ یعنی چی که برنمیگردی. سه نقطه میخوای دقم بدی هان؟؟
ــ نه نه مامان ببخشید. میخواستم برم پیش h . . .

مهم نیست به هدفت میرسی یا نه مهم اینه که مسیر درست و بری!

مگه میشه از کافر دل شجریان سیر شد ؟!+ دیروز خونه ی مامان جون بودیم . کارام مونده بود . اما دلم میخواست برم خونه ی مامان جون . مدت ها بود که نرفته بودم . سال پیش لااقل پیش میومد بارها و بارها توی مسیر بهشون سر میزدم . اما امسال . اصلا نشده!با سین نشسته بودیم تو خونه ی مامانجون . و گفت اوه من داره سی سالم میشه! پا انداختم رو پا و گفتم خب که چی منم سه ماه دیگه بیست و یک سال و یکی دو روزم میشه! و مشغول صحبت شدیم و حالا اون یاد دوران دانشجوییش افتاده ب . . .

خانواده شوهرم کنارمون گذاشتن

احساس میکنم خوشبخترین زن دنیام با وجود شوهرم که از صبح جون میکنه تا شب خسته و کوفته میاد خونه و من گلایه دارم ازش واقعا خدا رو صدهزار بار شکر،من ازدواج دو ازدواج اولم پسر خالم بود و بچه بودم اصلا از دوست داشتن و زندگی هیچی نمیدونستم ،تو 17سالگی صاحب یه دختر شدم و دوسال بعد بخاطر مشکلاتمون شوهرم رو ب اعتیاد اورد من روز ب روز ازش بیشتر فاصله گرفتم و دوستش نداشتم با یکی اشنا شدم و عاشق هم شدیم و بعد از کلی سختی و زجر و بدبختی طلاق گرفتم و بعد از . . .

کاش همین یبار از اون چیزی که میترسم،سرم نیاد.کـاش

از شوقم امشب چمدون بستم واسه دو هفته دیگه.
میدونی؟میترسم.میترسم مثل پارسال بد بخوره تو پَرَم.
میترسم روز تولدم ،مخصوصا ک هوا هم ابری باشه(پارسال کذایی) زار زار گریه کنم
وای وای.
یک دنیا برنامه ریخته بودیم
دو هفته سرکلاس ریاضی و زیست و شیمی و دینی لحظه به لحظه ی اونروز رو نقاشی کردیم و جزئیاتشم برنامه ریزی کردیم.کاش نمیکردیم
ولی همش رفت رو هوا
 
من،روز تولدم،دلم نمیخواست تبریک هیچکس و جواب بدم،خالم زنگ زد پشت تلفن گریه کردم،پارسال ر . . .

حواستو جمع آشپزی کن

کلا مزاق من جوریه که هر غذایی باشه میخورم ، و فکر میکنم خوشمزه ترین  غذاست ، و هیچ مشکلی با طعم و نوع غذا ندارم .
هر چی من این همه راحتم در باب غذا ، همسری بسیار مشکل پسند و از این دسته مردان محسوب میشه که زنشون باید خودشون کنه در طبخ غذا.
نمی‌دونم چرابیشتر مواقع غذاهای من هم از نظر اون خوب درست نشده و یه عیبی داره. و میگه : من کاملا رو غذا درست کردن تمرکز ندارم و حواسمو خوب جمع نمیکنم و در حین آشپزی دارم چند کار رو با هم انجام میدم.
خب باید بگم ، آر . . .

من لایقم.

من خودم رو دوست دارم من باید به تمام ارزوهام برسم اصلا معنی نداره بعد اون همه تلاش دست از پا دراز دار ی زندگی ساده داشته باشم من لایق بهرینام خود خدا هم میدونه. اصلا همه میدونن . چند شب قبل  به پسر خالم قبولی در امتحان ارشدش رو تبریک گفتم، طفلی آنقدر ذوق کرده بود  ده بار گفتش من به وجودت افتخار میکنم خیلی تحویلم گرفت همه فامیل به من احترام میزارن منو دوست دارن من همیشه مواظب رفتارام هستم هر لحظه مواظبم کاری نکن که دیگران از دستم ناراحت باشن، م . . .

کودک درونتان را آزاد کنیـــــــد:))

عاقا ما چهارشنبه شب خونه داییم دعوت بودیمفقط ما بودیم و خالم اینابعد من دیدم موضوع بحثشون راجب عروسی مروسیه و خوشم نمیادگفتم بی کارم پاشم برم با این بچه مچه ها بازی کنمرفتم بهشون گفتم می خوام باهاتون بازی کنمکف کردن بعد جیغ زنون دویدن طرفمخلاصه که تا آخر مهمونی با اونا پانتومیم بازی کردم وکلی حس خوب بهم تزریق شد+پیشنهاد میدم شمام از این کارا بکنید بچه ها خیلی موجودات قشنگین کلی حال می کنین:))بعد دقیقا فردا شبش دعوت شدیم خونه اون یکی داییم ک . . .

۶ مرداد

سلام.امشب اومدیم خونه دادا.اینجا می خوابیم که مواظب خونه و بزها باشیم.این خونه با آدم حرف میزنه.خاطره میگه از آدما.گاهی تولد و شادی به رخ میکشه و گاهی نبودن ‌ها رو به رخم میکشه.خاطرات ۲۱شهریور سال نود.خیلی روشن و واضح تو ذهنم میان.ترسناکه اینجا راستش همیشه ترسناک بود حیاط خیلی بزرگش و الان با حرفایی که زندایی گفته درمورد جن و اینا برا هممون ترسناک تر شده.پنجشنبه تولدم بود.۲۳ ساله شدم.الان ۲۳ سال و سه روزمه حدودا.خواهرم به خالم گفته بود ک . . .

مصیبت جدید‌‌‌

لازم به ذکره عرض کنم که من هنوز به خودم نیامده و در خودم گم می باشم و بازیگوشی مینمایمآقا چشتون روز حرص درار نبینه، بعععععد از ماه هاااا یه شومیز جین پیدا کردم از نت، دیگه با کلی شوق و ذوق دایرکت دادم بهش فقط سر رنگش دودل بودم که رنگ پس میده یا نمیده در اخر دلو زدم به دریا و بعد اینکه سه بار بهش گفتم سایزم 42 هسسستتتتش گفت مبارکه عزیزم و این حرفا. امروز بدستم رسید و من بازش کردم و لبخندم ماسید قشنگ، لبخندم رید. سایز 44 فرستاده یعنی چققققد گشاااادد . . .

رو پیشونی من نوشته "ازدواجی؟"موقت

خب امروز ۴۰ مادر بزرگ بود .
و من و دختر خاله ها نشسته بودیم‌ یه گوشه و زارمون رو میزدیم.
که یه حاج خانومه اومد نشست کنار من.!و اینطوری زل زد بهم
از اول قصه اخرشو بخون.که حاج خانومه بهم گفت دختر جان شما چن سالته؟
گفتم جان؟؟؟
گفت جانت بی بلا.تو دختر کی ای؟
گفتم واسه چی؟
گفت ببین ؟داری از زیر سوالام در میری .
گفتم ببخشید.!
۲۱ سالمه.دختر فلانیم.!
گفت پسرم ۳۰ سالشه درس درست حسابی نخونده.ولی!
منببخشید حاج خانوم منو مادرم صدا میزنه.
و رفتم نشست . . .

خش خش برگای پاییزی

سلام بعد مدتها دوباره اومدم پیشتون حالتون چطوره؟امشب خواهرمینا اینجان و من شبکارم ،توی تاکسی اینترنتی ماکسیم ۱۶۱۱عضو شدمو غیر شرکت و مغازه دنبال درامد ازونجا هم هستم علی برکتاللهدیگه انگار زندگی برام یه روال تکراری پیدا کرده راستش چند وقت پیش یسرویس بردم فولادشهر یسری خاطرات سراغم اومد که کلی حالمو خراب کرد بعد پیاده شدن مسافرتا پیدا شدن مسافر برا برگشت رفتم کافی شاپی که باهاش یبار رفتم یه قهوه تلخ و با کلی بغض،جرعه جرعه قهوه رو با نو . . .

۱۹

حجم استرسی که امروز عصر بهم وارد شد و تحمل کردم اونقدر زیاد بود که از درد پهلو و معده هنوز به خودم میپیچم ، پارچه ی گرم دور کمرم بستم ، مامانم داغ می‌کنه میذارم رو دلم رو پهلوم رو معدم شدنم هم یه عالمه دیگه داره یه درد متفاوت تر و سخت تر ، با خالم حرف زدم که الان دست به گوشی شدم تا چند کلمه بعد مدتها تایپ کنم . امروز من عجیب ترین و متفاوت ترین تجربه رو داشتم . من و امیپ سه نفرمون با چندتا از هم‌دانشگاهی هامون یا همون همکلاسی هامون خیلی جور . . .

امشب راه گم کرده ام

امشب از مستی ره میخانه را گم کرده امآن قدر مستم که راه خانه را گم کرده ام در طواف کعبه می جویم خدا را ای دریغدر میان خانه، صاحبخانه را گم کرده ام دست و پای خویش را گم کرده ام از شوق دوستدر کنار یارم و جانانه را گم کرده ام خال او گم شد میان خرمن گیسوی اودام را می بینم اما دانه را گم کرده ام گفت: از زلف پریشانم چه می خواهی؟ بگوگفتمش این جا دل دیوانه را گم کرده ام شمع را گفتم که: این سان سوختن از بهر چیست؟گفت: می سوزم چرا پروانه» را گم کرده . . .

۷آبان۱۳۹۸

ساعت ده اینا بود که بیدار شدم ‌وطبق روال همیشگی قرص و خوردم وبعدشم صبحانه.ساعت یازده ونیم رفتیم خونه داییمینا،واسه ناهار دعوتمون کرده بودن،غیرما دایی بزرگم و خالم ومادربزرگمم بودن جای پدربزرگم خیلی خالی بود.بابام که اومد ناهارو خوردیم وبقیه جمع کردن ومن و زندایی بزرگم رفتیم تا ظرفارو بشوریم،اخرای ظرف شستن بود وطبیعتا ظرفای بزرگ وقابلمه اینا میمونه واسه اخر.گفتم چقد از این ظرفای بزرگ بدم میاد شستنشون سخته ادم خیس آب میشه،زنداییم گفت بد . . .

گمگشته

من در مسیر میهمانی راه را گم کرده ام
در آخر شعبانم اما ماه را گم کرده ام
یک آه گاهی راه را وا می کند افسوس من
در سینه ی آلوده حتی آه را گم کرده ام
پیغمبرم را در خودم در قعر چاه انداختم
حالا پشیمانم ولی آن چاه را گم کرده ام
آنقدر بعد از توبه ام در خواب غفلت رفته ام
حتی همان بیداریِ گهگاه را گم کرده ام
این لحظه های ناب مثل ابرها در حرکت اند
من عمر را، این فرصت کوتاه را گم کرده ام
راهی به جز گریه نبود از روزه تا روضه ولی
بی اشک و غم! هم راه و هم همراه را . . .

هزار و دویست و هشتاد و دو شب

سه شنبه شب با حضرت پدر حرف زدم گفتم دلم گرفته حالم خوش نیست بریم سفر گفت خودت برو. گفت برو شمال پیش دوستت. هر وقت خواستی برو هر چقدر خواستی بمون.شب به دوستم گفتم میای مشهد؟ گفت هنوز نمیدونه بین تهران و مشهد کدوم ورک شاپ رو انتخاب کنه. گفتم اگه برای دیدن من هست نیا من میام. باورش نمیشد گفت دیوونه این خبرو الان نمیگند من میخوام از خوشحالی جیغ بزنم نمیتونم نصفه شبی. رفت چند دقیقه بعد برگشت گفت شوهرم از خواب پرید بس که هیجان زده شدم هول کرده بود! میگ . . .

روزانه نوشت

من تصمیم گرفتم به مناسبت تولدم بزرگترین هدیه رو به خودم بدم و بزرگترین حسرت زندگیم رو جبران کنمده سال پیش من کلاس ویولن میرفتم و متاسفانه بخاطر درس بعد از یک سال ولش کردم،حتی آرشه کشی رو هم توی این ده سال فراموش کردم چه برسه به نت خوانیهفته پیش رفتم پیش یکی از اهنگساز های معروف تئاتر اسم نوشتم،و بجای یک ماه توی یک هفته چهار جلسه رفتم!استادم گفت خیلی داری زود پیش میری و میتونیم جلسه هشتم بریم رو آهنگبعدم بهم گفت چرا رشتتو عوض نمیکنی موسیقی بخ . . .

نرد عشق

 شعری که در دل خود تکریم کرده بودم با اولّین نگاهت تقدیم کرده بودمنقش تو را به جای خورشید مهر افروزدر آسمان قلبم ترسیم کرده بودمبازی نرد عشقت،مرد نبرد می خواستمن بی نبرد خود را تسلیم کرده بودمشیطان به جای سجده می داد جان خود راآنجا که پیش قدّت تعظیم کرده بودمعمری که رفت از من در جهل و غفلت و خوابای کاش صرف عشق و تعلیم کرده بودمبر مردم دیارم کاری نکردم امّالبخند واسعم را تقسیم کرده بودم#سید_علی_کهنگی  آذر1398sayedalikahangi@ . . .

جزوه درس بازاریابی

برای دانلود از لینک زیر استفاده کنیدhttp://s3.picofile.com/file/8374401400/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C.pdf.html . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)