98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

سیارمو میگردم

یین و یانگ

وقتی که از خواب بیرون میزنمشیطان دستش را در موهایم میکنددستم را بیرون میکشمچشمهایم را میمالدپلکهایم را باز میکنمدستش را به صندلی میگیردبلند میشومآب میزنم به تمام کابوسهای دیشبو با حوله خشکشان میکنم.سرم را که بالا می اورممیبینم زل زده استبه من.به من.منکه رد آینه در مشتم پیداستو شیطانکه حالا دارد باند دستش را عوض میکند.خسته ام از اتاقاز خانهبیرون میزنمبه کوچهبه خیابانمیبینم خدا هنوز به کارش ادامه میدهدخورشید را میچرخاندابرها را فوت می . . .

کاش.

دلم میخواست میتوانستم خاطراتم را دستکاری کنم میرفتم به سالها قبل تو را میان تمام نداشته هایم جای میدادم و حضورت را عاشقانه به نظاره می نشستم با تو شکل می گرفتم با تو بزرگ میشدم و غرق در آرامشت میساختم از جرعه ی محبتت مینوشیدم و .کاری میکردم  تا بتوانمنگاهم را به چشمانت خیره نگاه دارم و ذوب نشوم از شعاع سوزانش دلم میخواست عشق می آفریدیم و احترام تا فرداها فردا ها تا بی تو نمانم هرگز تا رهایم نکنی میان زمین و آسمانها تو که من بی تو . . .

پی یک "مرد" میگردم

پی یک "مرد" ميگردم
مردی که بلد باشد خوب اشپزی کند
غذایش همیشه سر وقت هایی که من گرسنه ام اماده باشد
خانه مان را همیشه تمیز نگه دارد
لباسهای بدون اتویم از جشمش دور نماند
به خودش برسد و همیشه بوی عطر و گل و گلاب بدهد
کانون خانواده را گرم نگه دارد تا وقتی من از سر کار برميگردم در بین انان خستگی هایم را به در کنم
در تخت خواب حسابی راضی ام کند
خانواده دار باشد و شروط خاصی برای ازدواج نداشته باشد
مهریه نخواهد
کم و به صرفه خرج کند
درس خوانده و تحصیل کرد . . .

پی یک "مرد" میگردم

پی یک "مرد" ميگردم
مردی که بلد باشد خوب اشپزی کند
غذایش همیشه سر وقت هایی که من گرسنه ام اماده باشد
خانه مان را همیشه تمیز نگه دارد
لباسهای بدون اتویم از جشمش دور نماند
به خودش برسد و همیشه بوی عطر و گل و گلاب بدهد
کانون خانواده را گرم نگه دارد تا وقتی من از سر کار برميگردم در بین انان خستگی هایم را به در کنم
در تخت خواب حسابی راضی ام کند
خانواده دار باشد و شروط خاصی برای ازدواج نداشته باشد
مهریه نخواهد
کم و به صرفه خرج کند
درس خوانده و تحصیل کرد . . .

شب است ودر بدر کوچه های پر دردم فقیر وخسته به دنبال گم شده ام ميگردم اسیر ظلمتم ای ماه پس کجا ماندی؟ من به اعتبار تو فانوس نیاوردم.شب است ودر بدر کوچه های پر دردم فقیر وخسته به دنبال گم شده ام ميگردم اسیر ظلمتم ای ماه پس کجا ماندی؟ من به اعتبار تو فانوس نیاوردم. . . .

خاطرات

هر کسی یه چاه بلند داره تو وجودش
که هر خاطره تلخ غیر قابل عضمی رو دید
بندازه تو چاه و درش رو یه سرپوش بتنی بزنه
جوری که حتی اگر خودش بخواد هم به این راحتی ها نتونه
باهاشون مواجه شه.
این روزهای من 
مواجهه با سانسورهایی است که خود خواسته ام و خود ساخته ام
و من چه کودکانه هر بار به توجیهی از چاه سانسورهای خود عبور میکنم
بی آنکه تردیدی برای بازگشت بجا بگذارم و اما هر بار
به خود باز ميگردم و سر از این چاه در میارم.
  . . .

خدا حافظ

یا یه دنیا ذوق برگشته بودم وبممحل خلوت خودمجایی که نوشتم محل یاداشت منهاماانگار از چشم افتادمدفترچه یادداشتم رو توی ورد ویندوز می نویسمتوی سیستممدیگه وبی نمی نویسمچقدر ذوق داشتمبر ميگردم وبمبا همون 3-4 دوستی که بهم لطف داشند اگه دوست نباشهیا بخواد هر کسی  اونجور که دوست داره قضاوتم کنه.برم گم شم وسط این همه ادم بهتره/+ . . .

به ضِیافَتِ عشق

   میهمانِ  ،   مَیِ   نابت   می شوم
   مست ميگردم ، خرابت می شوم
   گر   به    زندانِ   جفا   اندازی ام
   عاشقِ  جور  و  عذابت  می شوم
 
 
                                          شاعر معاصر : داوود جمشیدیان ، متخلّص به سِتین . . .

گذر عمر

حدود ده روز است که گچ پایم را باز کرده اند.بعلت سنگینی گچ پایم حسابی دردناک هست و به زحمت چند قدمی با واکر راه میروم.پدر را هفته قبل به شهرستان محل ست و خانه خودش بردند.این هفت هشت سالی ککه به شیراز برگشته ام,هر روز با پدرم تماس تلفنی داشتم.قبلا هم از دوره دانشجویی حد اقلل هفته ای یکبار صحبت تلفنی داشتیم.این روزها صدایش ضعیف است و حوصله حرف زدن ندارد.چند روز قبل خواهرم میگفت سقف انباری خانه پدر نم زده وو تعمیرش هزینه بر است.بعد اضافه کرد :خا . . .

دریای بی تو

آیینه خاطرم به سمت تو برگشت به تصویر غروب خزان یک ساحل به تصویر یک سفر کوتاه برای یک شهر شلوغ به تصویر یک تنهایی برای من که در میان همهمه مردم گمشده بدنبال تو ميگردم و ای کاش تصویرت را دوباره پیدا میکردم ودوباره دلم را در پنجره یادت قاب میگرفتم . . .

اون کِرم ـه بود.

که تو وبلاگ قبلیم أزش نوشتم و این آ.گفدم: بر آش برگ میذارم وو چن دیقه میرم بیرون؛ وقتی بر ميگردم ی شکم أ برگ آ خورده وووکیلومتر آآآآ دور شدهمنم غذا خوردنش رو ندیدم تا حالاخُُُب؟؟؟؟هیچی دیه دوییتون که برات بگه:امشو یَک صدایِ خفیفِ کرنچ؛کرنچی می اومد.بعد آقوو ما لامپو عه که روشن نومودیم دیدیم بعله.آقا/خانم کرمه است.می لومّاند حسابی⁦ آآآ(◔‿◔)⁩ . . .

بسیار سفر باید کرد

بسیار سفر باید کرد.
حتی اگر به قدری طولانی شود
که وقتی به خانه باز ميگردم،
با همه لایه لایه خاکی که بر سر و رویش نشسته،
همچنان در زردی نور کج تابیده ی غروب 
ببینم که خروارها غبار دیگر
بر فراز صندلی کهنه ی مطالعه، در حال رقصیدن اند. :)

ادامه مطلب . . .

گمشده ای بنام خود

در دوردستها میان خاطرم ميگردم شاید ردی از بودنت پیداکنم.اما.هرچه بیشتر ميگردم کمتر میابمت.انگاه که نیازت داشتم بودنت را دریغ کردی،،،حال برگشته ای درست زمانی که دست تجربه چنان سیلی برمن زد تا به خودم بیاییم ودریابم وجودم را گره به بودن کسی که مردد است بین رفتن و ماندن نزنم.‌ اموختم"دربند بودن در بندت میکند و بندبندوجودت را میلرزاند."آری. ادم ها در گیر نیازشان هستند همین که نیازشان تامین شود رهایت میکنن وتو میمانی بادنیایی چرا.مگر چق . . .

بعضی وقتها

بعضی وقتها، اینقدر سیل فکرها و . زیاد میشه و اجازه ندارم بنویسم،یا  ميگردم توو یه شعر اون فکرها رو نصفه نیمه یا تمام پیدا میکنم و مینویسمشیا توو کاغذ مینویسمیا یه چیزی به یه زبون دیگه مینویسم، اما این بده باید کنار بذارمش، آخه بعد نوشتن دلم تاب نمیاره و ترجمه اش هم مینویسم. . . .

آغاز کلام.

سلامابتدایی بودیمپنجم یا چهارم که کلاس کامپیوتر گذاشتن برامون و خانوم دیدار وبلاگ‌نویسی رو یادمون داد یکی داشتم از همون موقع ورق روشن وقت گذاشته بودم اسمشو.چند وقته هرچی ميگردم نیست.ولی یادمه از دوم دبیرستان هم چیز نوشتم تو اون وبلاگ.الان این می‌تونه هم ادامه باشه هم یه شروعبعد از چند سال.دوباره سلامشهریور ۹۸ . . .

بشکن قرق را ماه من.

از خانه بیرون میزنماما کجا امشب؟شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب.پشت ستون سایه هاروی درخت شهر ،میجویم اما نیستی در هیچ جا امشبمیدانم آری نیستی اما نمیدانم ،بیهوده ميگردم به دنبالت چرا امشبامشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه ،بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب . . .

دنبال یکی ميگردمپایه پرواز :)بیریم یه جا که بوی گند افکار اینا نیادیه جا صب نگران شب نباشیم.یکی بیاد از سیم خاردارا ردشیم.بیاد درارو باز کنیم و برنگردیم.یا شیر گازو بازکنیم و بریم.به یه نفر پای شام خوردن سر میز جهنم محتاج :)بریم از میون اینهمه نباید و نمیشه و نمیتونیاز بین اینهمه کاش شاید اما اگرفقط یجور بریم که تا ۸ خونه باشیم:) . . .

چرا بنویسم که یکی بخونه؟ من اینجام کهبرا حال دلم بنویسم  نه بقیه .کلی آدم دور و ورم پلاسن ولی تنهام تهنا تهناعجیبه با همشون گپ میزنم  ميگردم میخندمگریه میکنم ولی بازم تنهام آدمای اینجا بلد نیستناز تنهایی درم بیارن باز یه لبخند میزنم مثهمیشه اشکامو زندانی میکنم میرم مدرسه وسعی میکنم حال شکست عشقی خورده هایاطرافمو خوب کنم  . . .

خنده کن .

شبی در کنج میخانه نشستم  رو به سوی آن خدابگفتم : ای تمام دین و ایمانم روح و جانم مهر و آرام و قرارمبگفتا : جانمبگفتم : ندارم خنده ی بر لب ، ندارم دلخوشی یا رببگفتا : خنده کنبگفتم : در دلم غوغای مجنون سر دمیده ، روحم خسته و جانم بر لب رسیدهبگفتا : خنده کن بگفتم : خنده را ز سر مستی معنا کنم ، که نه مستم ز یار، سزاوارم سزاوار بگفتا : خنده کن بگفتم : گر همه خنده کنم آرام میگیرم ولی گرهمه خنده کنم دلشاد ميگردم ولی . گر همه خنده کنم می گرید غ . . .

گريه با فيلم

تا حالا شده موقع دیدن فیلم گریه کنید یا کسی رو دیدید که اینجوری باشه؟من از اون دسته آدمایی هستم که اگه فیلم احساسی باشه به چشم بر هم زدنی گریه ام میگیره و تموم ام نمیشه. گاهی چندتا دستمال کاغذی صرف پاک کردن اشکام میکنم. گاهی هم بلند میشم و میرم سرویس بهداشتی و اونجا یه دل سیر گریه میکنم و بر ميگردم بقیه فیلم رو میبینم.گاهی با فیلم همزادپنداری میکنم و گریه ام میگیره اما گاهی هم واقعا دلم بحال اون نقش از فیلم میسوزه و از روی دلسوزی گریه میکنم.جال . . .

گر جان دهم به یک نگهت، سود با من است

 هرسال که بتونم برم تو خیابونا لابلای دسته ها و ازدحام جمیعت آخر صفر دنبال شعرهای حسان(حیبیب الله چایچیان) ميگردم هرسال هم عکس میگیرم. امسال شعرها رو کامل نذاشته بودن ترسیدم فکر کردم دیگه ازش خبری نیست اما رفتم جلوتر و پیداشون کردم   . . .

چه کنم؟؟؟؟؟

سلام به همه مهربانان وهمراهانماینروزها گرمای شهریور وسردی نم نم پاییز حال آدمو یه جورایی میکنه منم دقیقا همینجورم نمیدونم چرا ولی حس میکنم یه چیزهایی درونم عوض شده حس وحالم بهم ریخته دلم گرفته خسته روزای سختیم که پشت سرمیزارم خسته ازخوردن مسکنهایی  که آرومم  نمیکنه وپاهایی که دیگه منو یاری نمی کنند تو پرسه های ذهنم مثل شاعری آواره دنبال ردپایی ازشمس ميگردم خسته ومنتظر به نشستن بوسه ای آرام روی لبهایی که روزهاست  خاموش شده آهای عالی . . .

چمونه واقعا؟

اومده بودم چالش روز چارُمو بزارم
دیدم عه این امارگیر از قضا کار میکنه
اخه بعضی روزا اصلا نیس
خلاصه این تعداد ادم اینجا میان چیو نیگاه میکنن؟
وقتی من همه رو رمزی مینویسم
 
وردارم رمزو عوض کنم  
به همتون شک کردم
حالتون خوبه؟
امشب ما رفتیم پیشواز شب چله یجا دعوت بودیم الانم یساعت و نیم برگشتیم
من دارم تو نت ميگردم
قبلشم دلم گرفته بود
دلم تنگ شده بود!!
واقعا ما ادما چرا اینجوری هستیم؟
دلمون برا اون که نباید تنگ بشه تنگ میشه!
نمیدونم چمونه
کاش میش . . .

خانواده ست ما داریم؟ :/

چندوقته دنبال رژ مدادی گوشتی ناناسم ميگردم هی میگم خدایا کجا گذاشتمش من اصن نزدمش که بعد یادم افتاد قبلا خواهرم یه بار ازم گرفته بود بزنه گفتم بابا حتما پسم داده گم و گورش کردم بعد گفتم حالا یادم باشه از خواهرام بپرسم یادم رفت تا اینکه الآن خواهرم داشت حاضر میشد بره مولودی خونه ی دوستش یهو دیدم رژ رلبمو از کیف لوازم آرایشش درآورد زد گذاشت سرجاش و رفت. :|||||
به خدا مال فقیر خوردن نداره نکنید این کارو با من . . .

آرزوهای هاشور خورده

و  من‌  مانند  ماهی  قرمز  کوچکبا  آرزوی  دریاگرفتار  در  تنگ  بلورین  غرورشآشفته  و  سرگردانماههاست  که  در  چرخشی  بی  ثمرگرداگرد  بیهودگی  خود  ميگردمو  در  شکست  بیرحمانه  ی  نوردر  گذر  از  شیشه  موج  دار  تنگتمام  واقعیت  ها  را با  هاشور  خیالم  در  هم  می  آمیزمکاش  تمام  خوابهای  آشفتهروزی  با  شکستن  تنگ  خاطره  هایمتعبیر  شود و  تو  جایی  کنار  خرده  شیشه  های  شکستهنظاره  گر  آخرین  تلاش  های  عبثماهی  قرمز  چشمانم  . . .

پیش به سوی تهران

خب سوار اتوبوس شدم و منتظرم که راه بیفته از طرفی برای این و هفته ی کوفتی اونقدررر استرس دارم که میترسم همین استرس کار دستم بدهاما از یه طرف دیگه خوشحالم که دارم بر ميگردم به اتاقم پیش خواهرم و کتاباماحتمالن برم کتابخونه ولی الان که تو اتوبوس نشستم حس خیلی خوبی دارم این سفر های شبانه رو دوست دارم پر از سکوت پر از رمز و راز.اینا اولین تجربه های من از تنها سفر کردن هستند.امیدوارم فقط این دو هفته فرجه ها و امتحاناتم تا بیست و سه دی به خی . . .

تیر خوردم

از خرید برگشته ام
در کوچه با نایلون های زیادی که حاصل ساعت ها گشتن در پاساژها هستند دارم به خانه بر ميگردم
درست زمانیکه احساس رضایت از زندگی دارم در کوچه و از پشت سر بهم شلیک می کنن تق
مغز استخوانم می سوزد و حرکت چیز گرمی را در بدنم حس می کنم
خون و خون و خون جاری می شود
کلید خانه در دستم بود
قبل از اینکه به خانه برسم
کارم را ساخته بودند
می خواستم تلاش کنم خود را به خانه برسانم
ىلی زمانیکه به خاطر اوردم در خانه کسی منتظرم نیست
در سکوت خود مردم
سال . . .

مثنوی شمع بگریست گه سوز و گداز

شمع بگریست گه سوز و گدازکاز چه پروانه ز من بیخبر استبسوی من نگذشت، آنکه همیسوی هر برزن و کویش گذر استبسرش، فکر دو صد سودا بودعاشق آنست که بی پا و سر استگفت پروانهٔ پر سوخته‌ایکه ترا چشم، بایوان و در استمن بپای تو فکندم دل و جانروزم از روز تو، صد ره بتر استپر خود سوختم و دم نزدمگر چه پیرایهٔ پروانه، پر استکس ندانست که من میسوزمسوختن، هیچ نگفتن، هنر استآتش ما ز کجا خواهی دیدتو که بر آتش خویشت نظر استبه شرار تو، چه آب افشاندآنکه سر تا قدم، اندر . . .

صبح بخیر

 هوای تمیز و پاک صبح امید دوباره زندگی کردن میده.یاد این شعر افتادم:چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخندمشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخندغصه ها فانی و باقی تو بخندگر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخند  حتی اگر یک آدم پاک در روی این زمین مانده باشد با تمام وجود دنبالش ميگردم.​​​​ . . .

دوست داشتن؟!

شازده کوچولو پرسید :دوست داشتناتو میخوای ببری تو گور باهاشون چیکار کنی که ابرازشون نمیکنی ؟!روباه گفت :من دیگه دوست داشتن ندارم .شازده کوچولو گفت :مگه میشه ؟!روباه گفت : آره .همه دوست داشتنامو دادم به یکی ولی اون گمشون کرد .حالا هم هر جا دنبالشون ميگردم پیداشون نمی کنم .شازده کوچولو#آنتوان_دوسنت_اگزوپری . . .

تغییر

خیلی وقته عدد ستاره های بالای صفحه کمتر از ۴۵ نشده. همینطوری داشتم اسکرول ميگردم صفحه رو تا ببینم اگر نویسنده های محبوبم پست گذاشتن، یا عنوان جالبی دیدم، برم نگاه کنم. عنوانی توجهم رو جلب کرد که چند نفر درباره ش پست گذاشته بودند. نامه ای به گذشته که گویا یک چالشه. نامه ها رو نخوندم ولی یاد نامه ای افتادم که خودم سه سال پیش برای خودم نوشته بودم تا سال بعد همون موقع به دستم برسه. هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو که نوتیفیکیشن ایمیل برام اومد و باز . . .

ترانه صاحب قلب منی

صاحب قلب منی نفسیتا وقتیکه با منی نترسیبیشتر از یه دِیقه نمیتونمبی تو باشم و زنده بمونمعشق یعنی طرح قشنگ چشاتعشق یعنی اینکه بمیرم به پاتهی اون طرز  نگاهاتو عشقهلحن خوشِ توو صداتو عشقه.تو اینجایی دلبر من باشیخوبه تنها باور من باشیحرفامو نگفته که میخونیپای عهدمونم که میمونیپس چی بخوام دیگه بیشتر از اینبا منی تو چیه بهتر از این.؟»لبهات شبیه یخِ پاییزیپای ثابتِ عاشقیامیدردمو مورفینِ چشمای توهمه دنیامی دلخوشیامیبغلم کنی میرم توو بهشتیه . . .

حرف هست ولی نمیشه گفت.

موبایلم رو بر دست میگیرم.در تاریکی اتاق و نور موبایل که فقط کیبورد رو بهم نشون میده و بس کلی حرف.کلی حرف ، که هرچی نگاه میکنم و ميگردم توی این حروف کیبورد پیداشون نمیکنمدوست ندارم هرچی اومد بنویسمامّا حیف که بعضی حس ها رو نمیشه در حروف جا کرد . . .

اون مدتی که قرار بود بگذره تا کامنت ها رو جواب بدم تا رفتنم یهویی و بی خبر نباشه سپری شد،و خب  قرار بود توی پست بعدی فقط بنویسم "خدانگهدار" ، اما تصمیم گرفتم یه کم طولانی ترش کنم :)* سـ ـمـ ـا * مرسی بابت همه لطف هایی که بهم داشتی و تمام ِحرف ها و :) ،واسه اینکه انتظاری نباشه،اگه اون احتمال یه درصد قرار باشه که برگردم و باشم،هفت آذر 98 خواهم بود،و اگه نه، نخواهم بود :)فکر کنم این مدت برای ِفکر کردن به همه چیز و تصمیم گرفتن برای ِهمه چیزها بد نباشه :) . . .

اومدم یه سر بزنم برگردم

اومدم اصفهان.
دلم برا شهرم تنگ شده بود. مخصوصا آدماش .
البته اینبار با اوتوبوس اومدم و نه با ماشین خودم.
دومین باری بود که با خانومم با اتوبوس سفر میکردم.
اولین بار تقریبا اوایل دوران عقدمون بود.
یادمه اوندفعه هم مثل اینبار صندلیش خراب بود و کمرش درد گرفت. شرایط هم طوری بود که نشد صندلیمون رو با هم عوض کنیم.
ماشین خودمون درسته که کوچیکه و توی سربالاییها کم میاره و کولر نداره و سر و صدا خیلی داره و صندلیهاش راحت نیست و مدام خراب میشه و ولی با ه . . .

همیشگی

گاهی نوشت های من همیشه مغموم بودن 
یه غم یه اندوه یه هاله ی مشکی روی نوشته هام بوده همیشه 
خب بهرحال چ میشه کرد
اگرم شادی ای بوده یا حداقل اندوه نبوده موقتی بوده
ینی یه بودن موقتی زشت.
نمیدونم شاید همونم نبوده ولی خودمو گول زدم ک بوده 
ک بتونم یکم دیگه نفس بکشم یکم دیگه ببینم یکم دیگه بشنوم و حرف بزنم
نمیدونم بعد از اینهمه یکم دیگه » دنبال چی ميگردم
ک چی بشع؟
امروز داشتم ب یکی میگفتم ک هرچی بیشتر میگذرع و هرچی بیشتر توی این هاله ی مشکی دست و . . .

.

توضیحی شده ام! دلم می خواهد برای هر چیزی منطق پیدا کنم. حتا برای بی منطق ترین و بی شعورترین احساساتم. دلم می خواهد شرح بدهم همه چیز را. ذهنم پر از عدد شده. هر کالایی را می بینم دنبال کارکردش ميگردم و اگر به کاری نیاید به نظرم دور ریختنی ست. آخر هر حرفی، هر متنی و هر اتفاقی از خودم می پرسم "خب که چی؟" حال و روز ترسناکی ست. کمتر پیش میاید ذوق زده شوم، از ته دل بخندم و دل سیری گریه کنم. قانون را استثناء کامل می کند، نظم را آشفتگی و این وضعیت پوکر فیس مرا . . .

ما هر گز خسته نخواهیم ماند

▪️▪️ به یادم هست ،روزی مصرّانه ، به تو می گفتم: " ما هرگز خسته نخواهیم شد.هرگز"اما مدتی است ،پی فرصتی ميگردم شیرینم ،تا به تو بگویم ، ما نیز ،خسته میشویم.و خسته شدن ، حق ماست ؛این که خسته می شویم و از نفَس می افتیمو در زانوهایمان،دردی حس میکنیم ، مسأله ای نیستمسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی ، "در کنار هم" بنشینیمو خستگی از تن و روح، بتکانیمخسته نشدن ، خلافِ طبیعت استهمچنان که، خسته ماندندیگر نمی گویم که ما تا . . .

گذران این روزها

باورم نمیشه به پایان این پاییز رسیدیم. پاییز 98. چقدر فرق دارد با پاییز 88 و شب یلدای خابگاه و اون همه فال حافظ.
چقدر این دهه اخیر زود گذشت. چقدر هنوز کار دارم. هنوز حتا به قدر کافی بزرگ نشدم. به خوبی میدونم منطق چی میگه و درست چیه. اما تسلیم مهربونی ذاتی م میشم. البته انکار نمیکنم اون شیطنت و تجربه خاهی ته وجودم هم بهرحال اثرگذاره.
از پاییز 78 که یادم نمیاد. حالا یا نمیخام یادم بیاد. . 
صبح ها که سوفیا رو میبرم مهد از یه راه های خیلی دوری بر . . .

مرد تنهای انتهای افق

در دل سنگ های باوقار با فکر پوف کرده، من به دنبال گنج ميگردم.گنج من اشک عاشقی باشد اشک عاشقی سفر کرده، اشک یک باوقارِ حادثه جو اشک یک بی نظیرِ شور انگیز، آه از درد غارت گنج . من به تو ای عزیز محتاجم در هوای مُشک بویِ بزمگاهت، ای لطیفِ سخت غرش! گریه میکردم چرا چشم گیرا و مُصفّایت را نمیبینم، احتیاج مرا تو باور کن . دلِ آشوب و آتشین من، کوره‌ایست دائم جوش! ناگهان خواب می دیدم، مست از ترس امید‌بخش، ماهِ دلکش و سخت چون کوهم ز بلندای افق می آید . م . . .

کار دانشجویی

اصلا از همون اول من با خودم شرط کردم اگر رفتم معماری همون ترم دوم به بعد بگردم پی یه کار دانشجویی مرتبط با رشته ام و بعد عین سگ توش جون بکنم حتی اگه چندرغاز اخر ماه بذارن کف دستم.
از اولشم فقط دنبال یاد گرفتن کار بودم. 
الان چی شده؟
یه هفته اس دنبال کار ميگردم هیچی به هیچی.
اقا جان کار خفن که نمیخوام.یه کاراموزی ساده اس دیگه.این چه مصیبتیه خب؟
از طرفی همش منو از کار تو شرکت ها میترسونن میگن اوضاع خرابه و بهتره خیلی حواست جمع باشه برای همینم نصف . . .

اولین برف امسال

    به نام خداپشت پنجره خوابگاه کنار شوفاژ رو صندلی نشستم با شال پشمی بزرگی که مادر جون داد گذاشتم رو پام یه خودکار تو دستم یه جزوه شوک رو پام ساعت یکو هیجده دقیقه شبه هی میخونم هی ته جزوه میبینم که تمام نمیشه گاهی حواسم پرت صداهای بچه ها میشه که تو راهرو اتاقاشونو اشپزخونه هستن صدای اهنگ یهو بلند میشه صدای دمپایی رفت امد زیاد میاد به این فکر میکنم اسمش خوابگاه هست ولی انگار خاموشی وجود نداره دوستان همشون شب زنده دارن  یه صفحه میخونم هی حوا . . .

خوشبختی یا بدبختی مطلق وجود نداره

چی میشه که گاهی فک میکنیم خوش بخت ترین آدم روی زمینیم و به فاصله ی شاید کمتر از 24 ساعت تبدیل میشیم به بدبخت ترین آدم روی زمین؟؟ این خوش بختی یا بدبختی از کجا میاد؟چی میشه که بقیه تو رو خوش بخت ترین میدونن و خودت، خودتو حتی به عنوان یه آدم شاد قبول نداری؟واقعا معنای شادی یا خوش بختی چیست؟ آدم خوش بخت کیست؟ بعدا نوشت: گاهی حس میکردم بهم حسودی میکنن یا چشم دیدن منو ندارن اما چیزی نبود که بخام بهش اهمیت بدم ولی از وقتی فهمیدم اونا با این همه پول و . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)