98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

می‌دونم ذات کثیفتودادی نشونم

این روزهای تلخِ مواجه شدن با واقعیت

ازن که این وضعیت تا کی ادامه پیدا می‌کنه رو نمي‌دونم، این که چی قراره بشه رو نمي‌دونم، این که چه بلایی سر کارمون میاد رو نمي‌دونم، ولی یه چیز رو خوب مي‌دونم، و اونم اینه که برای اولین بار تو زندگی، و در تمام مدتِ تلاش‌گر بودنم، تا این حد از موندن ناامید و به رفتن چنگ انداخته نبودم.
نمي‌دونم خوب یا بد، ولی حداقل خوشحالم که در آستانه‌ی ۲۱ سالگی به این نتیجه رسیدم، و نه ۳۱ سالگی. . . .

نامرد ?ك دختر بدون آرا?ش نشونم داد خيلي خنده دار

رفتم دکتر م? گم سِكسكه ام بند نم? ?اد !!نامرد ?ك دختر بدون آرا?ش نشونم داد !از ترس سِکسكه ام بند اومد اما ا?ن از ترس خوابم نم? بره !!!یک معمای خیلی جالب:سه تابچه تو خونه بودناولی عشق نام داشتدومی محبت نام داشتو سومی دوستت دارم بودیک روز پدرشان عشق و محبت رابه بازار بردحالا بگو کی خونه مونده؟؟؟؟نشنیدم بازم بگو؟واقعاً؟!!!!!كاش میشد وقتی "دوس دخترت" خیلی خوب و مهربون و خوش اخلاق شده.بهش تافت بزنی همونجور بمونه.هعییی کاش. . . .

.

نمی دونم اسم حسی که الان دارم و چی باید بذارم احساس خشم وعصبانیت غم وناامیدی خستگی چی باید بذارم اسمشو دقیقا نمی دونم بغض داره خفم می کنه پشت سرم به شدت درد می کنه دلم میخواد از تمام وجودم فریاد بزنم داد برنم و ببارم ببارم  احساس خشمم رو روی دونه دونه کلیدای کیبورد خالی می کنم  روی درهاییی که با شتاب می بندم نمی دونم دقیقا تو این لحظه چی ارومم می کنه نمی دونم . . . .

نمي دونم

خبتو نمی دونی که چی باعث شد من برسم به اینجاخودمم نمی دونمم:)فقط می دونم وقتی تو اون چشمای شکلاتیِ گرمت زل می زنم،دیگه یه حسی ته دلم نمی گه لعنتیچشاشومی دونم که دیگه دلم راه به راه برات تنگ نمی شهشبا عکست و نمی بوسممقصر ِ فراموش شدنت خودت بودی عزیزه منخودت . . .

واقعا نمی دونم

واقعا نمی دونم توی اون شرایط تن پرنده ها گرم بود یا نبوداما اینم را نمی دونم چرا مسئولان توجه نمی کنن به بعضی پیام هایی که بهشون میدیم که بعضی زمان ها برای کشور حساس هستندانگار پیش بینی های ما رو باور ندارن!کشورم روزهای سختی رو گذروندشبیه این شهره توی سریال ارو می مونه که همه می خوان نابودش کننولی خب. . . .

چرا من سکوت کردم؟

(چند تا از رفقا این مدت کنایه میزدن که فلانی چقدر عوض شدی و دیگه فقط عاشقانه (؟!) می‌نویسی و کاری به کار هیچی نداری و. . این می‌تونه جواب باشه.)
ببین رفیق، خندیدن همیشه نشونه‌ی بی‌دردی نیست. 
من مي‌دونم. خیلی چیزا رو مي‌دونم. مگه میشه اینجا زندگی کنی و ندونی؟ حتی اخبار هم نخونی، باز می‌فهمی چه خبره. بالاخره یه‌چیزی میشه که نشونت میده چه خبره.
من مي‌دونم به گند کشیده شدن زندگی‌های مردم، زندگی‌های جوون یعنی چی. من مي‌دونم هزینه یه زندگی سا . . .

امام رضا

می‌خوام برم امام رضا! خیلی وقته نرفتم. دلم تنگ شده. تازه کلّی تشکّر هم بدهکارم. و کلّی چیز جدید باید بخوام. :-پررو
نمي‌دونم. یه روندی تو زندگی‌م دارم. هر چند ماه یه بار برم پیش امام رضا. و این روزهایی که می‌رم اون جا واقعن شارژم می‌کنن. نمي‌دونم چرا. نمي‌دونم چی داره. ولی مي‌دونم یه چیز خوبی داره که حسابی دلم براش تنگ شده. :د
شاید به جز ضامن آهو، ضامن آدم‌های گم‌شده هم باشه. دستشون رو بگیره ببره برسونه به خونه‌شون. :د
 
چرا بعضی‌ها به مشهد . . .

صبر

گاهی خیلی چیزا به نظر مسخره میاد ولی از عمق دل و حرف دلهگاهی باید به یکی اونی که باید بگی رو بگی اما . . .اما نمیشه که نمیشهشاید نبردی بزرگ در پیش باشهنبردی بین دل و شیطاناما به چه قیمت نمی دونمآیا ارزش از دست دادن یک نفر را دارد؟از دست دادن کسی که شاید هیچ وقت این حسی رو که داری تجربه میکنی دیگه نداشته باشیباز هم صبور خواهم بود تا خداوند راه درست رو بهم نشون بدهنکنه خدایی ناکرده این حس هوس شیطانی باشدخدا کمکم کن نمی خواهم از دستش بدم و از طرفی ن . . .

177

بدون هیچ مقدمه ایهیچ حرف اضافیو هیچ دلیل و منطقی و غیر منطقی ، می خوام بگم کهتو واسه من مثل بقیه نیستی ، ینی بقیه واسه من مثل تو نیستنولی حس می کنم من واسه تو مثل بقیه ام ، ینی بقیه واسه تو مثل من هستن .و این چیزیه که عذاب آوره خودم می دونم می خوای بگی این چه مدلشه دیگه ؟ ینی چی ؟خودمم نمی دونم چه مدلشه و نمیدونم ینی چی فقط می دونم من ، درون من ، نمی پذیره این بودنو مثل بقیه بودنو مثل بقیه بودن واسه کسی که بعد از این همه سال پیداش شده . . . .

ریشه دوانده در وجود.

تمام عصر بارون می‌بارید. پرده رو جمع کردم و پنجره رو باز گذاشتم. هوای اتاق خنک شده بود. ترکیب بوی چمن و برگ بارون خورده، اپیزود how emotions are made و آفتاب که کم کم غروب می‌کرد توی اون لحظه احتمالا تمام چیزی بود که از زندگی می‌خواستم.
هوا تاریک شده بود که با صدای در خونه و برگشتن بابا بیدار شدم. ۱۸:۱۸. باید متنی که میم فرستاده بود رو تصحیح می‌کردم. ذهنم دنبال زندگی میگشت. زندگی واقعی. صبح زود. دویدن. درخت‌های پاییز. طبیعت. کاری که براش حس زنده بودن داش . . .

حال‌و روزجالبی‌نیس + هِلپ‌میی!

* بعد از کلی درد کشیدن می‌تونم بگم که خوب شدنه حالمو فقط در تموم شدن این رابطه می‌بینیم!
* به جرعت می‌تونم بگم که پشیمونم ازینکه برگشتنش رو قبول کردم!
* قرار بود با برگشتنش حال اونو خوب کنیم قرار نبود همه چی بدتر بشه
* البته شاید هم اون بین تمام درگیریهاش، که من هنوزم نمي‌دونم دقیقا چی هستن، این بدتر شدن رو حس نمی‌کنه و من واقعا نمي‌دونم اینو چجوری بهش بفهمونم⁦‍♀️⁩
* و خیلی چیزای دیگه که تو مغزم گره خوردنو نمي‌دونم چجوری از هم بازشون ک . . .

حال‌و روزجالبی‌نیس + هِلپ‌میی!

* بعد از کلی درد کشیدن می‌تونم بگم که خوب شدنه حالمو فقط در تموم شدن این رابطه می‌بینیم!
* به جرعت می‌تونم بگم که پشیمونم ازینکه برگشتنش رو قبول کردم!
* قرار بود با برگشتنش حال اونو خوب کنیم قرار نبود همه چی بدتر بشه
* البته شاید هم اون بین تمام درگیریهاش، که من هنوزم نمي‌دونم دقیقا چی هستن، این بدتر شدن رو حس نمی‌کنه و من واقعا نمي‌دونم اینو چجوری بهش بفهمونم⁦‍♀️⁩
* و خیلی چیزای دیگه که تو مغزم گره خوردنو نمي‌دونم چجوری از هم بازشون ک . . .

وداع

امروز با بابا رفتم تشییع  
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بیارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان م از نزدیک دیدیم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم این شهیدی که اینقد بزرگه.یه حس خیلی خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم . . .

چی بگم ؟ ؟ ؟

نمی دونم دوباره مث تو توی زندگیم پیدا میشه یا نهکاش به وقتش با هم آشنا می شدیم نه توی شرائطی که هنوز وقتش نیست و نمیشه در مورد وجود تو و بودن تو با کسی چیزی گفت که همیشه داشته باشمت همیشهعشقتو توی قلبم حس می کنم ولی نمی تونم به کسی یا خودت بگممی ترسم گفتنش اشتباه باشهچی بگم ؟ ؟ ؟واقعا نمی دونم چی بگم  . . . . . .

نامه ی شماره 483

نمی ترسم . پشتم بهت گرمه. می دونم دوستم داری می دونم هوامو داری. نمی ترسم این شب تار می گذره و روسیاهیش می مونه به اونایی که دارن می خندن و دلشون از زمین خوردن همه ی زندگی من گرم می شه. می دونم که اگر میلیون میلیون بار توی این مملکت جلوی چشمام حق رو ناحق کنن یکی هست که نمی شه پیشش زیر و رو کشید و اون یکی رفیق منه. و اون یکی هوای منو داره . الهی همسر زندگی منه. اونقدر خوب و عزیزه که بی تعارف حاضرم بمیرم و خار نره توی پاش. من مطمئنم خیر بزر . . .

" Stop"

دیگه بیشتر ازین زورم نرسید! نمي‌دونم چرا وقایع همیشه به یک شکل تکرار می‌شه اونم با یه پایان تلخ! نمي‌دونم زوده برای ناامیدی یا نه. فعلاً فقط می‌خوام به هیچی فکر نکنم.+ 98/9/8  . . .

19.04.98

5 سال پیش، همین موقعیت رو داشتم و انتخابم یه آینده‌ی سخت ولی در عین حال ارزشمند برام رقم زد. اون موقع هم فکر می‌کردم پشتیبان دارم در راستای انتخابم. (پدر و مادر که شک به دل آدم راه نمی‌ده) ولی الان مي‌دونم که تکم. مي‌دونم انتخاب سخت همیشه آینده‌ی بهتر رو رقم می‌زنه. بدون سختی می‌شیم همون چیزی که ۲۰ سال بعد، بشینیم بگیم ما همینیم! از اول هم همین بودیم. گراف‌های ذهن من تو ۹۰ درصد اوقات جواب درست می‌دن. ما همیشه درگیر یه سری مش‌های کوچیک . . .

اگه نباشی

وقتی نبودی در مورد انتخاب ها می نوشتم و قلبم بدون احساسی آنها را تایید می کرد ولی اینروزها دیگر با من قدم نمی زند و حتی دوست ندارد آن مطلب ها را بخوانم. تجسم کلمه رفتنت مرا تا جهنم می برد چه برسد بخواهم آن را لمس کنم. اگر انتخاب بین مرگ و رفتنت باشد. نوشیدن جام اول برای من لذت بخش تر است. قلبی که گرمی دستهایت را نچشیده ولی این چنین برای چشمهایت می تپد. قلبم نه بچه است و نه به هر کسی اجازه ورود می دهد. من آن حوضه کوچک وسط حیاط هستم که با وجود ماهی مثل . . .

حال و حوصله

سلامجالبه مدتیه که وقتی می خوای یه کاری رو انجام بدی یه نیم ساعت که می گذره دیگه حوصله ات سر میرهدقیقا چی شدهچی به سر ما اومده که تو سن ۲۳ یا ۲۴ سالگیاینقدر بی حوصله شدیم . !یه جای کار می لنگه یه جای کار ایراد داره ولی کجاش رو نمی دونمشاید مسیر رو داریم اشتباه میریم . واقعا نمی دونمهر روزمون شده بحثای بیخودی و الکیخدا خودش به دادمون برسه . . .

حال خوبمون: با دندون دون دونم کن

امروز کله سحر رفته بود پارک. دیروزم با ا. قرار داشت. قشنگ حال خوبش از همه جای گوشی و شبکه هاش  بیرون می زد. منم تو کوه بودم که براش عکس فرستادم. جا داره حال خوبمون رو با این آهنگ متفاوت و البته کمی موسیک (جواتی) جشن بگیریم.با دندون دون دونم کن . . .

پانزده مهر

مدیرم داره از شرکت میره و من ازین بابت خیلی ناراحتم. درسته به من سخت مرخصی میداد و کُفری م می کرد اما واقعن مدیریت داشت. نمی دونم چی میخاد بشه بعد از رفتنش. من همیشه سعی می کنم با دید مثبت به قضایا نگاه کنم و مثبت باشم نسبت به مسایل جدید اما به خودم حق میدم نگران باشم ازین وضعیت.نمی دونم چی میشه و چی پیش میاد :((( . . .

برف

مسخره اس ولی یک ماهه وقتی به برف فکر میکنم دهنم آب میوفته.تمام سلول های تنم برای یه قاشق برف میلرزه . نمی دونم دلیل خاصیممکنه داشته باشه یا نه ! ولی هوس خوردن برف دیگه خیلی عجیبه همین الان که دارم بهش فکر میکنم این میلم چند برابر شده :/ عصبیم میکنه.البته من یخ میخورم گاهی . ولی خیلی به ندرت . سعی میکنم با هوس یخممبارزه کنم :| اما الان نمی دونم برف از کجا بیارم :( . . .

خلق زشتیه. نمی پسندم

یه دوستی دارم دختر خوبیه. از من هم بدش نمیاد. تحویل می گیره. مرتب زنگ می زنه طولانی صحبت می کنه. فقط نمی دونم چرا وقتی بهش پیغام می دم، دیر جواب می ده. شاغل نیست. مشغله چندانی هم نداره تابستونی. آخه یه بار داشت توضیح می داد که یه عده الکی دورشن و دوست واقعی نیستن، گفت که وقتی پیغام می دن، عمداً دیر سین می کنه.آخه با من هم همینطوره. دیر یعنی گاهی بیش از دوازده ساعت!من هیچوقت تو فکر تلافی نبودم. نمی دونم چکارش کنم.  . . .

یخورده حرف بزنیم؟

دلم برای روزهایی که بعضیا بودن، بعضیای دیگه بیش‌تر بودن، و بعضیای دیگه‌تر حرف می‌زدن، تنگ شده. نه اینکه حالا حرف نزنیم. اما نمي‌دونم چه تفاوتی بود، که اون روزها، اون حرف‌ها، اون موقعیت‌ها، دلنشین‌تر بودن. شاید چون هرچی جلوتر میریم، همه‌چی واقعی‌تر میشه؛ و به تبع، ترسناک‌تر. در نتیجه گم می‌کنیم حال خوب رو. نمي‌دونم.
هرچی که دوست دارید، بگید. خصوصی و عمومیش هم فرق نداره :) . . .

خط خطی های روزانه

نمی دونم این روزها رو چه جور می گذرونم ، اصلا نمی دونم چی می خوام و قراره چیکار کنم  فقط بعضی وقتها کتاب جدیدی رو که به تازگی خریدم بر می دارم چند خطی رو ازش می خونم و البته کتاب چهار اثر فلورانسم هم هر وقت بتونم سری بهش می زنم و بعد از خوندن  ازش نت برداری میکنم ، کاش همه چی به راحتی گفته های فلورانس بود و می شد راحت به خواسته های درونیت با اون عبارت تاکیدی که میگه برسی ، دلم می خواد همه گفته هاش رو عملی کنم اما.اما خیلی ضعیفتر از اونی که فکرش می . . .

اتمام حجت

دلم می‌خواد بلند اعلام کنم خیال ارشد خوندن ندارم. خودم مي‌دونم چقدر عاشق رشته‌م بودم. مي‌دونم ممکنه سال به سال احتمال قبول شدن کمتر بشه. مي‌دونم حیفه. ولی خودم از علاقه‌م حیف‌ترم. خستم. دلم می‌خواد به جای عقب انداختن همه چیز به‌خاطر یک چیز، یک چیز به دلم بمونه نه همه چیز. وقتی شرایط الان فراهمه توی هنر و ویراستاری ماهر بشم، چرا بازم اینا رو عقب بندازم که آیا بعد از ارشد خوندن تو بهترین دانشگاه ایران، جایی برای من هست یا نه! من فقط در یه حا . . .

نگرانی جدید

موقع شام خانمی ناراحت بود . علتش را پرسیدم طفره می رفت . اصرار کردم . نشونم دادتوده ای ریز ، اندازه نخود یا حبه قند زیر بغلش پیدا شده . تا فردا بریم دکتر و آزمایش .خدایا چی میشد این چند صباح ناقابل عمرمون را بدون نگرانی بهمون  ارزانی می دادی.حکمتت را شکر ، جلالت را شکر ، کرمت را شکر،  رحمتت را شکر . همه چیزت را شکر .اون پشت پرده چه خبر است ؟  . . .

بن‌بست

مدتهاست هیچ جایی نمی‌نویسم اما الانه که از درد خفه شم باید حرف بزنم با یکی بگم که دلم تنگه، که تنهام که تو تاریکی دارم گوله گوله اشک میریزم که می‌خوام از یاد ببرم همه هیچه و بس اما واقعیت اینه که همه هیچه و بس. می‌خوام همین حالا بمیرم. یعنی یه آرزوم هم نمی‌بایست تو این دنیا فی‌الفور مستجاب شه؟ 
آخ آخ آخ درد دارم دل تنگم و مي‌دونم همه هیچ و این یعنی "بن بست"یعنی ته خط یعنی هیچی این زندگی نداره بهم بده.
دیشب رفتم لانچر ۵. خوب بود بد نبود. تو ب . . .

میدونم مرگ حقه اما

میدونم باید رفتمیدونم همه رفتنی اندمیدونم با عزت رفتیمی دونم دیگه درد نداریمی دونم دیگه راحت نفس می کشیولی بابا جان ، من بدون تو نمی تونممن به حضورت نیاز دارموای بابا قلبم گرفتکاش از کار بیاستهمنو بیاره پیش خودتبه زودیبباو منتظرم باشمنتظر باش بیامدر رو خودت برام باز کنمی گن هر کسی موقع مرگ یکی میاد استقبالشلطفا خودت بیا استقبال من   . . .

حفره خالی درون.

هیچ چیز بدتر از بی هدفی نیست. آنقدر از اتفاقات گذشته و حال خسته شدم که اهدافم را گم کردم. هدفی که تمام عمر براش دویدم الان بیرنگ شده. اصلا گم شده. اصلا امیدی به رسیدنش نیست. دردناکتر این هست که هیچ کس نیست من را به سمت هدفم هول بده. حالا که می بینن بی هدفی هر کس به سمت خودش و به نفع خودش می خواهد ازت استفاده کنه. البته تقصیر آنها نیست. تقصیر خودم هست که بی هدف و بی معنی دارم روزهام را سپری می کنم.دردناکه. خیلی. ولی من واقعا چکار باید بکنم. در . . .

خاطرات درمانگاه

       یه بارم یکی از بیمارا شروع کرد گریه کردن و دعوا که تو آبروی منو بردی جلوی همسایه هامون و من نمیخواستم مردم مسایل زندگی ما رو بدونن و شما دکتری و چرا اینطوری هستی و فلان. کاشف به عمل اومد که اومده ازمایش بچه اش رو نشونم داده و خب منم گفتم کم خونی داره و قطعا هم تقصیر من بوده که چند نفری، و باهم اومدن توی اتاق ویزیت بشن‌. . . .

واسه خودم متاسفم

واسه خودم متاسفمکه این همه سال سنگ کسی رو به سینه ام زدم که خیلی راحت تونست با تموم بدیاش خوبیاشو نشونم بدهخودشو مظلوم کنه زندگیمو خراب کنهحالمو داغون کنه فکرمو مریض کنهباورم نمیشد این جوری ازش رو دست بخورمبشینم یه گوشه هی غم و غصه بخورم . . .

باز دوشنبه

الان یکماه که می خوام برم پیش عیال برای دندونهام
یا هوا آلوده اس یا خیلی سرد یا بیمار داره
نمی دونم چرا سر نمی گیره
تازه سروناز چییی!
عیال میگه میدم پرستارام‌نگهش دارن وظیفه شونه
ولی من دوست ندارم کارم روی دوش کسی بیفته.هیچ کس
همیشه همین طوری هستم تا بتونم کارام رو خودم می کنم و نمی زارم‌روی دوش کسی بیفته.
_
چند روزه یاد بندر می افتم و خدا رو شکر می کنم ار اونجا اومدیم بیرون.چند روز پیش هم رفتم پیچ سر مربی مون من می دونم پشت اون لبخندهااا چه . . .

دختر شبهای جاده.

بیکاربی جابی پولتنهادختری به وسعت اقیانوس.تنها چیزی که این روزها مرا نگه می دارد صبر است که خوشحالم دوباره به من برگشته است.اینو از شیرینی پختن با کدو حلوایی امروزم فهمیدم خدایا شکرت.راهها رو باز کنراهها رو باز کنراه واقعی زندگی منو نشونم بده.آه خدایا دیگه سکوت کردم وصبر.همین.همین.همین. فقط آه آه آه . . .

IMPOSTER

و خب می‌دونی؟ من هر لحظه حس می‌کنم دارم به خودم دروغ می‌گم. وقتی یه لحظه می‌گم که وای، تو چه‌قدر شبیه فلانی هستی، همون صداهه هست که بگه حرف مفت نزن، دروغ نگو. وقتی می‌گم تو اصل اصلی، تو خودتی دختر! باز هم صداهه هست که بگه دروغ می‌گی. حتی همین الان که دارم این رو می‌نویسم، صداهه داره می‌گه هیس، هیچی نگو. کم سر خودت و بقیه رو گول بمال.
و خب می‌دونی؟ عملا هیچی راضی‌ش نمی‌کنه، هیچی، هیچی. اگه بگم هست، می‌گه دروغ می‌گی و اگه بگم نیست همون حرف خ . . .

سبکی

اصلا نمی دونم چرا شروع کردم به گریه کردن. اصلا نمی دونم گفت و گومون چه روندی رو طی کرد که اون قدر بهم فشار اومد که خون با شدت از بینیم ریخت بیرون. واقعا یادم نیست. ولی یادمه وقتی به خودم اجازه دادم هق هق هام بدون هیچ فیلتری با صدای بلند بریزن بیرون و از تمام نشدنش نترسم، وقتی که از زار زدن فرار نکردم و خودم رو با همه ی ضعف هام، ولو برای مدت کوتاه، پذیرفتم، انگار یه بار سنگینی از روی سینه م برداشته شد. می دونم اصطلاح خیلی تکراریی هست، ولی به لحاظ ف . . .

عنوان ندارد

داشتم دنبال آرزوهام می گشتممی خواستم رویاهامو پیدا کنماما خودم گم شدم.لطفا تو منو پیدا کنخودمیه گوشه نشسته و منتظر دست نوازش تو روی سرشهمنتظر یه پرتو کوچیک از لطف توخودم گم شده.کجا بگردم دنبال خودم؟خدا جون تو کمک کندستمو بگیر راهو نشونم بدهکدوم راهه کدوم بیراه؟کمک. . . .

[ پرده‌ی‌ یک‌ام ]

گفت خب، تو چی می‌گی؟ اگه می‌تونستی، انتخاب می‌کردی همین‌ زندگی رو ادامه بدی؛ یا این پرده از زندگیت تموم شه و پرده ی بعدیت جای دیگه‌ای باشه، یا اصلا آدمِ دیگه ای باشه؟
گفتم خیلی روزا بوده که دلم می‌خواست کس دیگه ای باشم، جای دیگه ای باشم. می‌گفتم کاش جای اون آدم بودم. کاش اون‌جا بودم، این‌جا نبودم.الآنم نمي‌دونم پنج سال دیگه می‌خوام کی باشم، کجا باشم. نمي‌دونم اگه اون روز همین سوال رو ازم بپرسی چه جوابی می‌دم. نمي‌دونم اون روز هنوزم ته . . .

استخاره

نمی دونم بگم استخاره بد!یا .یا هرچی اصلا!مهم اینه که حالا جمع بندیم دوباره منفی شده،از اول دلم نبود،نه اینکه نباشه؛ترس و نگرانی از حال و احوالمبیش از هرچیزیبرام مسئله شد.البته کنار حرفا و حدیثای موجود.با این حال تجربه جدید را دوست دارمداشتم خودم را آماده پذیرش ریسک می‌کردماما انگار قسمت نیست.دل نهادم به صبوریکه جز این چاره ندارم! نمی دونم کدوم آدم عاقلی این کارو می‌کنهاستخاره کردمسه بار هم!دو بار مستقیمیک بار هم غیرمستقیم!دو به یک من . . .

خدایا بازی ات گرفته با من؟؟ باور کن من بازیگر خوبی نیستم. من زود جا میزنم، زود دلسرد و ناامید میشم‌. با من این کارو نکن. چرا همیشه اتفاقات مشابه برام میفته، اشکال کار کجاست؟ میدونم درون خودمه اما نشونم بده تا حلش کنم.  البته اگه از دست خودم کاری بر بیاد. دلم خیلی گرفته، آره کم طاقتم، دست خودم نیست. ولی هنوز هم دوستت دارم. صبر می کنم ببینم قراره چی پیش بیاد.  . . .

من خوبم. تو؟

یه تکنیکی هست تو این سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمی تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.
من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمی دونم. ندیدیش احتمالا، بعید می دونم.
ولی حالا، می دونی اون تکنیک برای چیه؟
برای اینه که تو همین شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.
یه نشونه که می گه: "من زنده ام."
فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همین جوری بود، نمی دونم نخوندمش. یه کلیپی بود . . .

من خوبم. تو؟

یه تکنیکی هست تو این سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمی تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.
من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمی دونم. ندیدیش احتمالا، بعید می دونم.
ولی حالا، می دونی اون تکنیک برای چیه؟
برای اینه که تو همین شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.
یه نشونه که می گه: "من زنده ام."
فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همین جوری بود، نمی دونم نخوندمش. یه کلیپی بود . . .

وقوع زمین لرزه 6.9 ریشتری در مجمع الجزایر تونگا در اقیانوس آرام طبق پیش بینی قبلی ما

آفتاب‌‌نیوز :مرکز لرزه‌نگاری آمریکا اعلام کرد: ساعت ۲۲:۴۳ شب گذشته (دوشنبه) به وقت گرینویچ زمین لرزه‌ای به بزرگی ۶.۹ ریشتر مجمع‌الجزایر تونگا را لرزاند.کانون این زمین لرزه در عمق حدود ۱۰ کیلومتری بوده که در ۱۸.۴ درجه جنوب عرض جغرافیایی و ۱۷۵.۲ درجه غرب طول جغرافیایی رخ داده است.سایت eturbonews به نقل از مرکز هشدار سونامی اقیانوس آرام نوشت: در پی این زمین لرزه هشداری نسبت به خطر وقوع سونامی منتشر نشده است. . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)