98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

هممون ما به تو وصلیم تو رو دیگه نمیدونم

#آغاز مطالعه ✿●✿جالبه هممون حواسمون به هرچی که نداریمهجالبه هممون میخوایم اون چیزی که هستیم و نباشیمشیکی نی بگه د آخه برا چیه✿●✿این همه فکر و خیالاموناین همه حال بدیامون زیر بارون هادل من و تو چجوری میشه آروم ها ؟✿●✿زمان بده به خودت آروم باش . . .

دنیا بی چشمات.یه دروغ محضه!

اهنگ "نباشی"محسن یگانه که میشنوم.
یاد بعد ازظهرای توی دبیرستان با بچه ها.
یاد چهارم دبیرستان و آش رشته مامان پزی که هر هفته یکی از بچه ها مسئول آوردنش بود .
و زیر درخت آلبالو روی چمنای زرد و سبز حیاط مدرسه و هوای یخ پاییز میخوردیمش.
یاد همخوانی های ساعت ۲ به بعد که همه بچه ها میرفتن و ما که کنکوری بودیم تا ۴ میموندیم .
یاد کتابایی که از سر خستگی پرت میکردیم هوا
یاد غذای خوشمزه و عاااالی سلف مدرسه .
و مسئول سلف بامعرفتی که میشناختمون و واس . . .

دم عید

سن یه عدده!  هممون میدونیم که " سن یه عدده" اونم یه عدد طبیعیاما واقعیت اینه که هممون داریم به خودمون دروغ میگیمچرا دروغ سن برا هممون مهمه و داریم ازش فرار میکنیم ،هممونآره  سن یه عدده نیست !چون  برای تعداد هر ثانیه ای که گذشت غم خوردیم ،استرس کشیدیم، خندیدیم، گریه کردیم ،ذوق کردیم و عاشق شدیم و مردیم و زنده شدیم برای هر تعداد این عددا جون کندیم ،آخرای هر سال که میشه میشنیم و دو دو تا میکنم ،هممون، میبینیم ته اش چیکارا کردیم چقد دویدیم چقد نف . . .

من کیم؟

نميدونم اما الان اینو میدونم که آدم تو گذشت زمان چه قدر فرق میکنه اصلا زندگی دنیا بر گایه همینه خدایا سلامتی باشه همیشه واسه همه واسه هممون خدایا ازت میخوام همیشه آدم خوبی باشم حل میشه همه مشکلا تمون میدونم مث همیشه خدایا شکرت  . . .

آرزو شجاع دل

توچه دنیای مسخره ای زندگی میکنیم.
هر چیزی که فکر میکنیم یه عشق مقدسه چیزی نمیگذره که میفهمیم فقط یه لاشی بازی بوده.
من گاهی اوقات هنوز به جدی فکر میکنم.
آرزو میکنم واقعی بود.
نه فقط تو رویا.
اگه اینجا رو میخونی بدون که
هزار تای کامیار به تو شرف داره که حداقل الکی وارد رابطه نمیکنه خودشو.
رابطه ای که میدوکه تهش چیزی نیست
 
 
بچه ها میدونید گاهی اوقات دلم بشدت واسه خودم میسوزه 
واسه اونموقع های خودم که با چه احساس پاکی پیشش میرفتم. فکر میکردم قرار . . .

پست۱۷۴

روزای سختی رو پشت سر گذاشتیمعمل کردن پدرم و خراب شدن حالشون و رفتن به آی سی یو که هممون مردیم و زنده شدیمالهی شکر با عنایت و لطف خدا خطر رفع شد اما هنوز پدرم بستری هستنخدانکنه ادم محتاج کسی بشهشوهرم همین که میخواد منو ببره بیمارستان بهش فشار میاد و چند روزه نميدونم چرا خودشو گرفته و محل نمیزاره غذا درست میکنم نمیخوره و میره تو حال میخوابه.اینا فقط حقارت خودش رو میرسونه نه چیز ديگهمن هم ديگه نمیخوام محتاج محبت ادمای زمینی باشم دارم صوت . . .

هزيان

كلمات.كلمات الكن و ناتوان.كاش میشد برات برقصم به جای اینكه چرت و پرت سر هم كنم.حقیقت اینه كه من نه شاعرم نه نویسنده و نه هیچ كوفتی از این ادبیات حالیم میشه. من بلدم خوب فكربلدم حرف هامو چطور نگه دارم پیش خودم.بلدم یه قبر واسه خودم بكنم و توش دراز بكشم چشمامو ببندم و فقط فكر كنم.میخوام شب چندتا وسیله ضروری بذارم توی كوله ام و فقط بدوم.كجا؟نميدونم.هرجا.هرجایی كه بدونم اینجا ديگه تهشه.اینجا ديگه تهشه.اگه یه قدم ديگه بردارم از اونور . . .

دیشب تو حال خودم نبودم خیلی داغون بودم و خلاصه از خود بیخود شدم نه دلتنگ بابا ومامان بودم ونه دلتنگ كسی اما نميدونم چطورشده بودم.دلم به دل حالم سوخت وشرشر اشك میریختم نميدونم شاید خلسه شده بودم نميدونم خوب پیش میاد این دلتنگیها چه بلایی سرآدم میاره . . .

قدر دانی

بابا فکر میکنه من و مامان ، به قول خودش، "شاکر " نیستیمچون ایرادهاش رو بهش میگیم و به نظرش زیادن و نتیجه میگیره ما عیب جویی میکنیممامان فکر میکنه قدر زحمتهاش رو نمیدونیمچون اگه میدونستیم بهش کمک میکردیم و کمتر روو پا بودمن فکر میکنم مامان قدر زحمتهای من رو نمیدونه، چون من تا جایی که بتونم کمکش میکنم ولی هیچوقت راضیش نمیکنهمامان از من توقع داره و از بابا ندارهاین منو دیوونه میکنهبرای همین، دیروز، با مامان قهر بودمانگار نه انگار که همیشه مام . . .

Let's go party :|

  فردا جشن تولد اصلی هانیست و طوری که هممون برای لباس به حول و ولا افتادیم باعث خندم میشه مهسا یطور از صبح درگیره غزال یه طور منم ک دارم میرم هم یه سری به خونه بزنم هم لباسمو بیارم برگردم دوباره هستی ولی فکرش کار کرد چند هفته پیش لباسش رو آورد ولی چون سجاد بهش شک کرده سر قضیه اون چند تا پسری ک باعاشون حرف میزنه یطور ديگه درگیره  و احتمالا مهمونی زهرمارش بشه     . . .

یا رَب

امروز ۱۸ پست بود که نخونده بودم
هر کدوم و که باز کردم اسم خدا به کار رفته بود.همه یا دنبالش بودند و یا خواسته ای داشتند
این روزا چقدر هممون بخش نیاز داریم،چقدر حواسمون پرته ازش که وقتی میخوایمش نمیدونیم کجاست . . .

روز حساب !

تا چند ساعت دیگ نتایج اعلام میشه.صبح ساعت 10 نفرات برتر رو اعلام کردن از تجربی ک همشون نظام جدید بودن. در واقع فاتحه ی ما نظام قدیما خوندست.چون تراز مشترک گرفتن و کنکور ما سخت تر بوده و هممون افتادیم زیر دستو پای نظام جدیدا.من استرس دارم؟ خیر!نگرانم؟خیرامیدوارم؟به هیچ وجهپس چمه؟ نميدونم!!!حوصله استرس داشتنم ندارم حتی. منک میدونم هر سال یه غلطی میکنن تا گند زده بشه ب رتبه ها و هیچکی در حد تلاشش نتیجه نگیره  امسالم همینه دیگ.به یه نفر یه در . . .

اين روزا

پست قبلی رو پست کردم چون وسطش تلفنم زنگ خورد ترسیدم فوت و فنا شوداز بی بی جان نوشته بودم کلی حرف ديگه هم داشتم ازش بزنم ولی خوب رشته کلام از دستم رفعیبی ندارهاز خودم بگماین روزا حس کدبانو بازی دارممرتب کاری و تمیز کاری و آشپزی و .ولی هم سرم خیلی شلوغه هم کمرم اذیتههرچی هم تو خونه میچرخم حس میکنم هنوز مرتب نشده و بازم کار دارمخسته هستم نميدونمچقد از خودم نوشتن برام سخته شاید چون خیلی حرف دارم. نميدونمتلفنم زنگ خورد برم یه کم کارامو کنم شاید . . .

7

چهار سال پیش تو چنین مناسبتی از حسین چیزی خواستمبرآوردش نكرد! قسم خوردم كه نه عذاداریشو برم نه غذاشو بخورمهرچند كه به یه ورشم نیست این تصمیممولی اینجوری اروم میشم، من از امام حسین طراوتو خواستمشاید تقدیرم اینجوری رقم خورد یا . . . !نميدونم واقعا نميدونم، چرا وقتی كه همه چیز داره خوب پیش میرهچرا ديگه یهو خوب پیش نمیره دوسش داشتم حتی بیشتر از غرورم كه به خاطرش گذاشتم زیر پامحسین چیزیو كه خواستم نداد ولی ازش التماس میكنم كه هیچوقت كسی دلشو نشك . . .

چطور باشم الان؟

امروز ظهر که از خواب پاشدم با صدای درس خوندن خواهرم رفتم آشپزخونه چیزی بخورم که بابام شروع کرد به صدا زدن خواهرم اونم که وقتی داره درس میخونه خدارو بنده نیست کلا صداییم نمیشنوه جواب نداد بعد بابام به من گفت سلیمانی شهید شده ! من گفتم عه چرا و انتظار نداشتم ولی ناراحت شدم. خب من از ت و اینا سر در نمیارم کلا حزب باد هم هستم (ننگ بر من و این حرفا!) براش صلوات فرستادم و سریع رفتم تلگرام دیدم یه سریا پروفایل عوض کردن و تو اینستا یه سریا تس . . .

459

امروز یهو به سرم زد فهرست وبلاگ های بلاگفا رو زیر و رو کنمراستش ذلم می سوزه!هر بلاگی و باز میکردم پر بود از بی خوابی ها.نرسیدنا.شکست عشقی.چرا خب؟!اصن خوشم نمیاد از این وضع.حیف اینهمه استعداد و هوش.حیف اینهمه جوون با انرژی که روز و شبشون یک شده فقط به خاطر نداشتن امنیت.امنیت مالی.امنیت جسمی.آینده ای که باورش ندارن.آرزویی که رسیدن بهش محاله!من خودم یه مدت اینطوری بودم.یه مدت که نه :) خیلی وقت :)) ولی خب ته تهش هر چی بود یاد گرفتم مستقل زن . . .

ارامش

یه دعا کرداخر حرفامونهممون میدونستیم که درست نیستهمه میدونستیم که ارامش من کجاسهمه میدونستیم که ديگه ارامشی درکار نیستهمه میدونستیم چقدر حالم بد میشه و از همه مهمتر اینکه برای این حال بدهیچکس غصش نمیگیره.شب اینطور بخیر نمیشهتموم شب ها اینجوری همش ب شر منجر میشهمیدونی که من چند شب فقط با همون یه اره نمیخوابممیدونی که چقدر ناامیدمنمیدونی چققققققدر ناراحت و افسرده شدم امشب  . . .

هنگام وقوع

مرگ وقتی اتفاق می افته که ما ناچارترینیم در برابر خود،وقتی که نتونیم خودمونو سرو سامون بدیم حتی وقتی دنیای بیرون پر از سامونه،مرگ یک موهبته،عمر جاویدان جز عذاب جاودانی بیش نیست،بعضی مرگ ها زیباترند،کاش به موقع سراغ هممون بیاد، . . .

آخراي شهريور :(

از طرفی دلم نمیخواد تابستون تموم شه ولی از طرفیم میخوام زودتر برم تهران چون شدیدا دلم براش تنگه ، انگار منو ساختن واسه زندگی تو یه جای شلوغ ، تو شرایط سخت و پر فشار و پر از دغدغه و دونذگی ، اگه بیكار بمونم یا بیشتر از ٥روز تو خونه بشینم و بیرون نرم اصن زندگی مث زهر تلخ میشه  خلاصه كه كاش زودتر جمعه شه ولی دلم نمیخواد شنبه كلاس داشته باشیم :| ولی داریم :||||| این حسی كه بعد علوم پایه بهت دست میده اینجوریه كه آخجون ديگه درس و امتحان و كلاس و دانشگاه . . .

من طرفدار ژانر کمدی هستم!

آقا جان توی این دنیا که برای شاد بودن باید به دنبال یه بهانه باشی ژانر کمدی بهترین گزینه برای رهایی چند ساعتی از مشکلاتی هست که هممون این روز ها گرفتارش هستیم. حالا می تونه یه کتاب کمدی باشه یا یه فیلم کمدی. 
برای کتاب خون ها و همین طور فیلم بین های حرفه ایی حتما توصیه می کنم که اگر خیلی وقته ژانر کمدی رو از علاقه مندی هاشون پاک کردن حتما دوباره نیم نگاهی بهشون بندازن. خنده باعث خیلی اتفاق های خوب می شه و همین طور از اتفاق های ناخوشایند هم دورمو . . .

روزگار نامرد

امروز صبح شوکه شدم پدر دوستم به رحمت خدا رفت و من چقدر متاثر و غمگینمروحشون شاد دلم به درد اومد واقعا درسته که هممون همچین روزی رو تجربه میکنیم اما وقتی ناراحتی عزیزانتو میبینی و کاری نمیتونی بکنی اونوقته که حضور خودتو بی فایده میدونی  فقط مرور زمان میتونه  این درد و غم رو کاهش بده   . . .

114

تو سریال پیکی بلایندر، یه جا توماس میگفت ما هممون تو قصه‌ی زندگی یه نفر، آدم بَده ایم. داشتم فکر میکردم من بَدِ زندگیِ کیَم؟ اون آدم کجای زندگی منه؟ اصلا چرا من براش بَدَم؟ کی بدمنِ زندگی منه؟ خلاصه هزارتا سوال اینطوری -__-واقعا خدا نکنه آدم شروع کنه به درگیر شدن با فکرای مسموم. عین خوره میفتن به جونت، ول کنم نیستن  . . .

61month 13day

سلام مامان اونجایی که هستی ستاره هم داره ؟؟وقتی که فکر میکنم واقعا کجایی دلم میلرزه .داخل آسمونا یا اون خونه ی سرد و تاریک .اینکه اونجا گیر افتادی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد عذابم میده .من که نميدونم بعد مرگ چیه .کاش همون چیزی باشه که بهش ایمان داشتی .اینجوری میدونم که هستی، حتما هستی .اگه نباشی که نمیشه .اینجوری اگه نباشی پس من این همه برای کی دارم حرف میزنم ؟؟برای کی زجه میزنم ؟؟نه، اینجوری نیست .من اعتقادم سسته .من بدگمانم، من پوچ . . .

پویش درخواست از بیان برای توسعه خدمات وبلاگ :)

هممون چون عشق به نوشتن داریم اومدیم اینجا و باید یه مکان خوب بی نقص در اختیار داشته باشیم:)
بیان کلی خدمات قشنگ و مفید داره اما من خودم دو تا مشکل دارم :)
اول اینکه پیدا کردن قالب کار سختیه و تنوع قالب های خود بیان کمه. 
و دوم، کاش میشد وبلاگ هایی که توی  سامانه های ديگه فعالیت میکنن رو هم دنبال کنیم:)
ممنون از دعوت پرتو عزیزم❤️
دعوت میکنم از همه کسایی که توی بیان فعالیت دارن و این مطلب رو میخونن^~^ . . .

دو

حالم خوب بود ، رفتم توو پیجش ، دیدم آخرین کامنتی که جواب داده مال بیست و دو هفته ی پیشه.یعنی بیست و دو هفته ی پیش ،بود،حالشم انقدی خوب بود که اومده بود اینستاگرام جواب کامنتاشو میدادبیست و دو هفته ی پیش.چقدر نزدیک. از اون حال خوبش تا رفتنش،تا این حال بد ما قدر چشم برهم زدنی گذشتهغمش توو دلم تازه است و یاد نبودنش گلومو درد میارهو برای ذومین بار توو زندگیم فهمیدم چقدر نعمت بزرگیه فراموشی،چون روزای خوب و آروممو مدیون فراموش کردن نبو . . .

پخ =|

شدم یه آدم تو خالی :) مثل یه کوزه ی بدون آب.مثل یه توپ :)))فک کنم فراموشش کردم :) ولی هنوزم پرفشو چک میکنم :/ نميدونم :| یه دیقه قبلم جوریه ک انگا اصلا وجود نداشته *.*امروزو خیلی دوس داشتم ببینمش :)ینی امروزشو چطو گذرونده؟ :)میشه دوباره ببینمش؟ *.*دارم احساساتمو از دست میدم :")ب همین راحتی زد له کرد :)ب جهنم ک رف دیگ مهم نیس، ولی میخوام یه بار ديگه ببینمش *.*+ بدجور لهم کردا :)) . . .

نمیدونم چرا

ديگه به تقویم نگاه نمیکنم. نميدونم چم شده ولی از نگاه کردن به گذر زمان بدم میاد. حتی تا همین الآن هم نميدونم واسه چی اینجوری شدم ولی اصلا حس خوبی نیست.از بوق زدنای گوشیم بدم میاد. از خیلی جزئیات ديگه هم بدم میاد. و دوباره. نميدونم چرا! . . .

روز پرکار

امروز نمره امتحان بانک مشخص شد و استاد گفت نمره من که ۸.۴۵ از ده هست بالاترین نمره کلاس شده. خداروشکر واسه نمره خوبم و انشاا. هممون همیشه موفق باشیم. 
امروز خیلییی خسته ام و باید یک مطلب ۲۰۰۰ کلمه ای بنویسم که ترجمه ای و تالیفی به صورت توفیق هست. الان حدود ۸۰۰ کلمه نوشتم. اما با کیک خوشمزه و پفک دارم به خودم امید میدم که بنویسم :) 
تازه یه نمونه تست ديگه و چند تا محتوا هم باید بنویسم. که اونارو گذشتم واسه فردا. 
الانم برم یکم اینستا و بعد ادامه ک . . .

آرزوهای از یاد رفته!

کوچیک بودم ،شاید دوم سوم ابتدایی اینا، میرفتم کلاس تکواندو. ی دختر کوچولو با موهای مصری ک با ذوق و شوق میرفت باشگاه ک بشه یه رزمی کار!
وقتی تو امتحان قبول میشدیم و کمربند رنگ جدید میگرفتیم، جلوی همه،استاد کمربندو برامون میبست، به هم احترام میذاشتیم و همه دست میزدنچه کیفی داشت.خودمونو تصور میکردیم وقتی کمربند مشکی رو قراره ببندیم
چند سال رفتم، تا جایی ک چند ماهی مونده بود ب اینکه برم برا امتحان کمربند قرمز( ترتیب کمربندا این بود: سفید، زرد . . .

924- نامه ى سفر ٣١

        امروز تهران موندیم چون كاراى ریز و درشتمون انجام نشد. به جاش رفتم دوباره لاك گرفتیم. نميدونم ناگهان چمه :دى       كار خاص ديگه اى نكردیم. چمدون و كوله پشتى رو از همون صبح -كه فكر میكردیم راهى خواهیم شد- گذاشتیم تو صندوق عقب و ادامه ى روز و شب رو از بس تنبلیم، با همون لباسایى كه قراره تو جاده باشیم، میگذرونیم :دى       قراره پنج صبح بیدار بشیم و از روى تشك سر خم كنیم و مستقیم بریم تو ماشین :دى  . . .

31تیر

سلام
بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.
از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم.و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید ديگه اضافه نمیشه به نگفته ها
ده روزی میشه که داداش رفته تهران برای کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسایلشو فرستادیم براش و این روزا هممون دلتنگشیم. این هم یه مرحله زندگی ما سه تا بو . . .

نميدونم چجورى ميشه به اين مسايل اهميت نداد و كور و كر شد

طرف تو صفحه اش زده با تاكید "تابع قوانین جمهورى اسلامى" بعد كلى عكس عروس بدون حجاب گذاشته با لباس عروس دكلته! یا اینكه با صد من آرایش و شینیون و لب شترى میاد براى یكى ديگه مینویسه تو غلط میكنى به مقدسات توهین كنى با كلى فحشاى سنگین !عزیزم شما همین ظاهرت توهین به مقدساته !   الحق كه این مردم .  . . .

وبلاگ

خیلی جالبه اکثر ماهایی که الان وبلاگ داریماز خیلی وقت پیش ها عادت داشتیم به نوشتن و هممون هم صدتا وبلاگ عوض کردیم و تصمیم گرفتیم این آخریش باشه. :)))
  . . .

منحوس

مُرد!تا حرف از مرگو مردن میشه تو ذهن هممون یه قبرستون سرد میادو خاک و گورو قبرو حالا شایدم دوتا کرم گُشنه که منتظرن تنتو با اشتها بخورن؛ولی خب نه،همش که این نیست؛من مرده هایی دیدم که حرف میزنن،میخندن،راه میرن،گریه میکنن،قرض میدن،سیگار میکشن،تو بارون خیس میشنانتظارو تنهاییو درک میکنن،خسته میشن و داد میزنن  . . .

مغز شلوغ پلوغ من بگو چته؟!

چرا نمیتونم مثه قبل باشم؟دچار یک خلسه ای هستمنميدونم چمهمیخوام خودمو از این وضع بیارم بیرونانگار نقابی زدم به صورتماز خود واقعیم فرار میکنمکاش حداقل میتونستم راحت بنویسمحتی نمیخوام تو خودم فرو برم ببینم مشکلم چی هست چه برسه بخوام حلش کنموای خدایا چقدر دل تنگ فسقلمدلتنگ عخشم هماصن چمه؟نميدونم . . .

فرصت

این چند وقت ک نت قطع بود و یا ب عبارتی ناقص وصل بود
تقریبا هممون غر زدیم ک
من کتاب واسه ترجمه داشتم حالا چیکار کنم؟
من دانشجوئم تحقیقم چیکار کنم؟
من مدیر کانالم چیکار کنم؟ 
و .
اما هیچ کی نگفت 
حالا ک نت قطعه 
بیشتر می تونم در کنار خانوادم باشم
بیشتر می تونم با دوستام وقت بگذرونم 
ب عبارتی بیشتر می تونم واقعی باشم
و بعضی ها هم مثل من بیشتر می تونن بخوابن 
 
عادت کردیم فقط غر بزنیم
نیمه ديگه لیوان نمی بینیم
 
کمی پازیتیو بین باشیم 
از این فرصت ب . . .

مادربزرگ من

مامانبزرگم بیمارستانهبابام گفت برای هرچیزی اماده باشیمخونه رو جمع کنمداییم زنگ زده و برادر خانومشو برادر زاده هاش خونه مادربزرگم رو تمیز کنند.مامانم داره سبزی پاک کی کنه و گریه می کنهحال هممون خوب نیستداییم معده و روده هاش به هم ریختهمن همش میخوابم و معده ام درد می کنه.دایی بزرگم همش راه می رهصدای خوندن مامانم توی گوشمه . . .

#615

من نميدونم واقعا قضیه چیه كه یسرى از آدمایى كه از زندگیم رفته بودن بیرون دارن برمیگردن سمتم!خیلى جالبه دوست صمیمى من كه راهنمایى و اول دوم دبیرستان خیلى باهم فابریك بودیم امروز پیداش شد!! كسى كه بخاطر چیزى كه بودم طردم كرد =) نميدونم واقعا چخبره اما شبانه روز برگام در حال ریزشه خدا شاهده :| . . .

بیماری ها

من به خاطر درسم با خیلی از بیماری ها اشنایی دارمهم تصویر بیماری ها رو دیدم و هم به عینه با چشم های خودم دیدم انواع بیماری های پوستیو دیدم  گاهی خدارو شکر میکنم که هیچ کدوم از انواع بیماری های ديگه رو ندارم و بیماری خودم شاید دردش از اونا واسم کمتر باشه یا احتمالا چون اشنایی کامل با بیماریم دارم ديگه کنار اومدن باهاش واسم راحت تر هستولی بازم به بیماری خودم که می رسم وقتی تصویری از افرادی که این بیماریو با شدت زیاد دارن فقط مادرم یادم می افته . . .

شب نشینی

سه شنبه : بعد از مهد بردن کوروش حسابی تو خونه تمرین سنتور کردم.و هر ویدیویی ضبط کردم خوب بود اما لعنتی! تو کلاس چه مرگم میشه نميدونم ؟؟؟ بعد نهار ديگه مشغول رسیدگی به خودم شدم.چند وقتیه شه میرم بیرون.سه شنبه یه پیراهن سرافون گل گلی پوشیدم با کیف و کفش چرم ستم موهامو اتو کشیدم و زیر روسری دلبرشون کردم و ادکلنم زدم و صورتمم مثل ماه کردم. تو کلاس یهو عین منگلا میشم.یعنی شروع که کردم درس پس دادن داشتم از دست خودم دیوونه میشدم.استادم راضی بود اما . . .

صد و بیست و هفت

نميدونم من هم شیش سال بعد مثل میم (خواه پیروز یا شکست خورده)میتونم از فرزانگان بنویسم و براش ابراز دلتنگی کنم یا اعتراف کنم دوسش دارم؟بلافاصلع به خودم جواب منفی دادم.(این ک تنها نکته ی مثبتش برای من دوستا و همکلاسیهامه بماند)الان در هیستیریک ترین و مضخرفترین حالت ممکن هستم(میم هم بلاکم کرده خودتون فکرش رو بکنید) و نه تنها از فرزانگان بیزارم،بلکه میخام سر به تن خودش و کادر ادرایش نباشه.فرزانگانی ک لحظه لحظه ش هممون طعم تبعیض،حقارت،بی اعتماد . . .

مامی جون همیشه میگفت حرفاتو بیان کن . نذار پیش خودت بمونه . اما با بیان حقایق فقط اطرافیان رو از خودمون دور میکنیم . هیشکی تحمل شنیدن صداقت رو نداره . حتی همون مامی خودم البته تا ته این راه نميدونم برم یا نه . فعلن دارم با خودم و اون لجبازی میکنم . وقتی اون بی صدا لجبازی میکنه من چرا با صدا لجبازی نکنم؟ البته میخوام سکوت کنم خودش سر حرفو باز میکنه . دفعات بعدی جای لجبازی باید حرف رو بپیچونم و فضارو تغییر بدم . چرا هممون جای اینکه خودمونو ببینیم بق . . .

یکم طول کشید تا فهمیدم که .

Days that are passedروزای جمعه تو خونه ما معمولا یجورایی با بقیه روزا فرق داشت، از این لحاظ که جمع خانوادگیمون از همیشه جمع تر میشد.  صبح هاش معمولا بابا میرفت کله پاچه یا از حلیم فروشی مورد علاقه مون که همیشه صف طولانی ای داشت صبحونه میگرفت یا هم که من سوسیس تخم مرغ ویژه درست میکردم برای همه. خوردن صبحونه نزدیک یکی دو ساعتی طول میکشید انقدر که وسطش راجع به چیزای مختلف زندگی حرف میزدیم. بعدش معمولا تا قبل ناهار یه موضوع جدی ای تو خونه مطرح میشد و همیش . . .

You raise me up

I am strong when l am on your shoulders
 
و وقتی در همین لحظه اشکان you raise me up جاش گروبان رو توی کانالش می فرسته. من جاش گروبان رو با اشکان و با این آهنگ شناختم و شدیدا طرفدارش شدم. همه می دونن توی خواننده های خارجی هیچ کیو اندازه جاش گروبان دوست ندارم. این آهنگ خیلی خیلی جادوییه و بی کلام و باکلامش رو سکرت گاردن داره
 
اصلا پرتاب شدم به اون روزهای خودم بودن. روزهایی که یادآوریشون خوشحالم می کنه. روزهایی که اینقدر تلخی نداشتم. 
 
و این آهنگ قطعا تقدیم می شود به خد . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)