98Blogs

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به 98Blogs بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف 98Blogs این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

پیامامونو چک میکنم شبا چند باری انقدر خوبی که برام نمیشی اصلا تکراری

روز ۲۸ اسفند

امروز چه روزیس؟من هنوز تو دیروزم اتفاقای خوبي برام افتاد . واقعا؟بلی کلی اعتماد به نفس گرفتم . راستی یه چیزی که هستاینکه دلیل یه سری از آدما تو زندگیمو نمیدونم .یه چیز جالبی که هست که همه ازم میپرسن چرا تنهایی رو دوست دارمدلیلش  این نیست من خودمو برتر از همه میدونم من همه ادمارو رو دوست دارم و براشون ارزش قائلم .اما ادما خشمی تو وجودشونه نسبت به هم من از اون فاصله میگیرم . برام دردناکه دائم اینو ببینم . دیروز بیرون بودم و اتفاقای خوبي برا . . .

123

خیلی وقت ها پیش میاد دستم و پام میبره، یا كبود میشه یا میسوزه! اطرافیانم می دونند من كلا صدام در نمیاد و اغلب می گویند آستانه درد بالایی دارم! الان ها فكر می كنم آستانه دردم بالا نیست!  انقدر روحم زخم های عمیق داره انقدر عمیق و دردناك كه اصلا برام درد از آسیب و كبودی و سوختن آزار دهنده نیست. اگر  كسی می دونست من چه كشیدم  و تو دلم چقدر زخم های عمیقی هست به دنیا می گفت رهاش كنه! خدایا این رسمش نیست. . . .

رفیقِ بزنگاه

یه زمانها که فکرشم نمیکنی، میکشنت بیرونرفیق خوب هم ازون چیزاییه که نیاز هرکسیه.یکی که سر بزنگاه بیاد سراغت. حالم خوب نبود بیحوصله و عُنُق بودم،شاید لبخندای زورکیم کسی رو به شک نندازه که حالش خوش نیستوقتی پیشنهاد داد میای کوه، رو هوا حرفشو گرفتم و گفتم آره میاماتفاقا اونم تعجب کرد،گفت فکرشو نمیکردم انقدر زود قبول کنی،گفتم خوب موقعی گفتی،بهش نیاز داشتم.(کاش توام سر بزنگاه که بهت نیاز دارم برسی)دیدن اون همه زیبایی،منو حسابی سرحال کرد.خ . . .

چاقي و لاغري

یه عده آدم هستن، هرجی دلشون میخواد میخورن، زیادم میخورن، پشت سرهم میخورن، بد میخورن، درهم و برهم میخورن، اعتقادی هم به ورزش ندارن، زیاد هم میخوابن، اصلا هم اهل حرص و جوش خوردن نیستن، بعد وقتی میبیننت میگن خوشبحالت لاغری، خوشبحالت شکم نداری.بعد وقتی بهش میگی خب من کم میخورم، میگن نه بابا من که غذام از تو کمترهوقتی بهش میگی خب پشت سر غذا بلافاصله میوه نخور، میگه نمیدونی چه حالی میدهوقتی میگی خب من اصلا شیرینی خامه ای نمیخورم، میگه مزه شیرین . . .

14:44

کاش یه روز یکی بیاد که خوبي ها رو برام تداعی کنه که دوست داشتنش باعث شه به خودم افتخار کنم که از داشتنش و بودنش تو زندگیم خدارو شکر کنم که انقدر دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه که دیگه هیچی برامون مهم نباشه که باهاش همه تلخی ها رو یادم بره که بمونم براش که بمونه برامکه بخندونیم همو که خدا بخواد ما رو باهم:)    . . .

تنبلی

امروز ساعت 2 از خواب بیدار شدم تند تند یه چیزی پختم که آرش اومد نفهمه خواب بودم اونم انقدر دقیقه همین پاشو گذاشت تو خونه و قیافمو دید گفت شرط میندم همین الان بیدار شدی دوباره بعد از ظهر خوابیدم تا ساعت 11 شب خیلی ریلکس بیدارشدم و رفتم آشپزخونه و برای خودم یه چایی ریختم و اومدم نشستم پیش آرشاونم همینجوری با تعجب به من نگاه میکردگفت تو امروز چی خوردی که انقدر میخوابی گفتم هیچی خسته ام خوابم میادگفتم میرم سرکار خسته میشم یه روزم که خونه ام باید . . .

نسخه ی دکتر برای زندگی من

امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من دیگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو . . .

دونت دونت دونت دونت

وقتی افسرده میشم هیچی برام مهم نیس
برام مهم نیس مامان کدو میگیره حلوا شو درست میکنه
برام مهم نیس تو اونشب ماکارونی نخوردی
برام مهم نیس دو کیلو اضافه کردم
برام مهم نیس هنوز اجرا ها و مومنتا و ریکشنا رو ندیدم
مهم نیس صورتمو پاک نکردم
مهم نیس پوست موز نزدم
مهم نیس پستام چقد لایک میخوره
مهم نیس تو چرا یه قرنه آن نميشي
مهم نیس شام چی داریم
مهم نیس هیچی!
مهم اینه که من اشتباه کردم
بدم اشتباه کردم
و یه دونه اشتباهم نکردم
پشت سر هم کردم!
فقط کردم . . .

2286

انقدر خوشحالم که حد نداره ! دیروز بابا برام برگ اکالیپتوس گرفت واسه آلرژیم بخور دادم ، تقریبا یه 60،70 درصد خوب شدم، اصلا آبریزش بینی ندارم فقط یه کوچولو گرفتگی عه که اونم وقتی میشیم کیپ میشه و وقتی فعالیت دارم اصلا کیپ نمی شه ، ای خواننده ی خاموشی که برگ اکالیپتوسُ بهم معرفی کردی الهی خیر از جوونیت ببینی ننه میدونی چقدر دعات کردم؟ وای من چقدر خوشحالم که شماهارو دارم ، باور کنین از هزارتا دوست ِ واقعی ، واقعی ترین :* ماچ رو کله ی همتووون لایو یو . . .

فلوکسیتین بریزین تو آب و خلاصمون کنید.!!

نمیدونم فقط منم که حس ميکنم دیگه اصلا قرار نیست حالم خوب شه و همه چیز برام عادی شه؟چیزای بدتر و فرضیه های بدترو میخونم و گریه ام میگیره و هی با خودم سبک و سنگین ميکنم که کار کردن تو والمارت و اوناوضاع سخت تر بود یا الان؟بعدش دقیقا جمله ی بالا برام تکرار میشه من یا خیلی از ماها حالمون خوب نمیشه و دوای دردمونمنمیدونیم:") . . .

آیدا

تقریبا یک ماهه که خیلی با آیدا جور شدم. خیلی به دلم نشسته و بی نهایت دوستش دارم. انگار که خیلی وقته باهاشم و می‌شناسمش. بهش نگاه می‌کنم و زیبایی می‌بینم. ازم پرسیدن یک ویژگی خوب دوستت رو بگو؟ آیدا به ذهنم اومد و گفتم زیباست! امروز یک عکس از نیمرخش گرفتم و دلم می‌خواد پستش کنم اما نمی‌دونم شاید جز قوانینش نباشه. این احساساتم بهش رو مدتیه که دارم و انقدر واضح بهش نگفتم.امروز صبح بهم زنگ زده بود تا مطمئن شه کلاس استاد فلاح رو میرم. یکم مشکوک شدم . . .

دلگیرم ازت.

دلگیرم .از خودم ،از توو از تمام اون چیزهایی که باعث شد ساعتای خوب و قشنگی که میخواستم برای فسقلی شیطونم که داره روز ب روز بزرگتر و عاقلتر میشه بسازمو خراب کرد.میخوام باهاش رفیق و هم پا باشم و تمام خواسته ها و آرزوهاشو برآورده کنم اما مگه میشه گاهی خیلی دست تنهام .چی به سر غرورم اومده این چه زندگی ساختی برام.خیلی مسخره اس که چند تا آهنگ شاد گوش دادم که ذهنمو خالی کنمو انرژی بگیرم و آرامشو بدست بیارم تا به چیزای منفی فکر نکنم اما الان دارم با . . .

Dream

این پاییز برام مثل یک چشم به هم زدن گذشت.
 
خوشحالم انقدر درگیر کارای مختلف بودم که وقت نکردم اصلا به چیزای دیگه فکر کنم و افسرده شم.
همش در حال تقلا بودم. تقلا برای تافل، برای اینترنشیپ، برای اپلای و ایمیل و  GRE و اینجور داستان‌ها. کار و دانشگاه هم که عضو ثابت بوده این مدت.
 
فارغ از اینکه نتیجه اش آخر چی میشه من خوشحالم که انقدر خوش گذشت این مدت. امیدوارم در ادامه هم سرم همینقدر شلوغ باشه.
یک چیزی که خیلی مهمه اینه که دارم یاد میگیرم چطور وقتی م . . .

پ

شدم مثل این بچه ها که عروسکشون رو گرفتن از صبح انقدر غر زدم نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم نشده سرکلاس انقدر خفه بود حالم که دوست داشتم جزوه ام رو پرت کنم اصلا نمی تونستم بشینم هنوزم عصبانیم خیلی عصبانیم فردا میمومم خونه تا تکلیفم مشخص بشه نمی شه اینطوری زندگی کرد دوست دارم زنگ بزنم هرچی دلم میخواد بگم اصلا برم بزنمش گند زده به آرامشم گند زده به همه چیز حالا اینقدر حق به جانبه خیلیه پنجاه روزه دارم با همه میجنگم که اونجا نباشم روز شنبه پدرم میمون . . .

دلبرانه4: برف نو

میدونستی من ذوق ميکنم با برف؟میدونستی برف برام پُرِ حالِ خوبه؟تو خیابونِ پر از درختای زرد و نیمه افتاده، دونه های سفیدِ رو سرم آروم آروم آب میشن.قدمامو کندتر ميکنم.
چشمامو میبندم. صدای خندتو میشنوم و ردِ لبخندی روی صورتم میمونه.پارسال، بعد کریسمس برف اومد،
بعدِ ذوق کردنم برای‌ اولین برف، خندیدی،
انقدر شیرین، انقدر آروم که من برای اولین بار میخواستم برای خنده ی کسی بمیرم.
ینی میشه باز صدای خندتو بشنوم ؟ . . .

جدید

علی رغم تمام مقاومت های درونی امروز به دعوت نجمه رفتم گالری برادرشوهرش خیابان کارگر شمالی. این روزا تفاوت های فرهنگی رو خیلی بیشتر حس ميکنم و می بینم که برای ارتباط نزدیکتر چه قدر برام مهمن و من قبلا این ملاک و معیار رو نداشتم اصلا. خب زوج جوان بودن، با خودشن حرف میزدن می خندیدن و . زیاد پیگیر این نبودن که من ساکتم و یه گوشه نشستم و خب من خیلی سعی کردم حرف از اینور اونور بیارم و ارتباط چشمی برقرار کنم، نمیدونم از من خوششون نیومد،تو ارتباطات ا . . .

باید رو به رو شم

از زمانی که سوم راهنمایی بودم خواستگار داشتمهنوزم دارم . ولی ترس از ازدواج باعث میشه که هر دفعه توقعم بره بالاترهی مشکل جدید به وجود میارم و بهونه تراشی ميکنممیدونم تا زمانی که نخوام با این موضوع رو به رو شم , روال همینه .همیشه فکر میکردم میدونم چرا از ازدواج میترسم . ولی الان واقعا میدونممیترسم خوشبخت نشم و به بدترین شکل ممکن خوشبخت نشممثلا بعد از مدت کوتاهی بفهمم که شوهرم و دوس ندارمیا نه اصلا دوس دارم ولی نمیتونم باهاش ارتباط بگیرمیا این . . .

عاشقانه

من عادت دارم همیشه موقع خواب آرشو که بغل ميکنم به زور یکی از پاهامو میذارم بین دوتا پاهاش که گرم بشهآرشم اصلا ازاین حرکت من خوشش نمیاد هردفعه چنان پاهاشو میچسبونه بهم که نمیتونم پامو جا بدمدیشب باهاش قهر کرده بودم پشتمو کردم بهش که بخوابمهی اومد نزدیک و ازپشت بغلم کرد منم اصلا بهش توجه نمیکردمیهو خیلی مظلومانه گفت بیا اصلا پاتو بذار بین پاهاممنم خندم گرفت و دیگه آشتی کردیماصلا فکرشم نمیکردم انقدر به جزئیات توجه کنهبهش گفتم چرا اون حرفو زد . . .

brother advice

دو روز اول حالم خیلی خوب بود. اما عوض شد با برادرم حرف زدم و قسمتهایی رو براش تعریف کرد. منطقی و همچنان با احساس گوش کرد و پیشنهادی که داد رو قبول دارم اما احساس می کنم برام سخته برم دوباره اونجا اما راه چاره دیگری برام مونده؟ . وقتی تو شهر راه می رفتم نگاه می کردم به ادمها . و من چقدر عوض شدم برای اول بار در زندگی م . شاید اول بار شاید هم نه . دوست داشتم قصه طور دیگری بود. و باشه. اما مسیر اونطوری که دلم می خواست نشد. بخاطر همین وقتی برمی . . .

Not a single soul

دقیقا یک سال گذشت از اخرین مطلبی که گذاشتم
تو این یک سال حتی یادم نمیومد وبلاگی به این اسم دارم
مطالبشو که خوندم برام عجیب اومدم. من که زندگیم خیلی ساده بود، چرا انقدر افسرده بودم؟ من که زندگیم خوب بود چرا انقدر حالم بد بود؟
زندگی همینه. یه اتفاق ساده‌ی بد میتونه کاری کنه باور کنیم که بدبختیم، که کوهی از مشکلات رو سرمونه و داره خوردمون میکنه درحالی که این کوه عادی نیست، کوهه یخه، هنوز مشکلات اصلی توراهه
انقدر زندگی رو برای خودت سخت نگیر، از . . .

رفتیم استخر

دیروز بعد چند وقت با یکی از دوستام رفتیم استخر.خیلی حالم رو خوب کرد عاشق شنام اصلا دیدن اب بهم خیلی حس خوبي میده و خیلی ارومم میکنه مخصوصا صدای موج که بشدت هم دلم هوای دریارو کرده.تصمیم گرفتیم هفته ای دو بار رو مرتب بریم استخر.بعد استخر هم رفتیم یه سر بیرون و چند تا مغازه همیشگی که میریم واسه لباس.یکی دو تا لباس خونگی هم گرفتم.بعضی وقتها از دست مردا انقدر عصبانی میشم که دلم میخواد همشون رو بکشم . اصلا فکر ميکنم این بشرها چیزی به اسم احساس ندارن . . .

3 falta

دیروز انقدر غر زدم سرش که خودم عذاب وجدان گرفتم خیلی صبوره که سکوت میکنه تازه باز آخر شب گفتم بدون شب بخیرت خوابم خوب نیست مهربون شب بخیر گفتچرا انقدر بد شدم؟درسته انقدر سرش شلوغه دیگه حس و حال عاشقی براش نمیمونه و من نیازم به محبتش زیاده ولی گناه داره منم خیلی اذیتش ميکنم   . . .

حتما باید عنوان نوشت ؟ :/

خواب عمیق بعد از ظهرم همراه بود با کابوس پسرک دانشجوی پزشکی آفتاب مهتاب ندیده ی همسایه. نمیتونم درک کنم چرا انقدری ذهنم رو مشغول کرده که حالا تو خوابمم میاد! نه تا به حال دیدمش و نه تا به حال حتی صداش رو شنیدم و تنها آثاری که ازش دیدم یه جفت دمپایی ابی پشت در خونه شه و یه روپوش پزشکی سفید اتو شده که پشت پنجره ی ماشینش آویزون شده.
البته نمیشه اسمش رو گذاشت کابوس. فقط اندکی اعصاب خورد کن بود.
نکته عجیبش هم اینجا بود که پسرک نه صورت داشت ک و نه صدا تو . . .

یه نفسی تازه بشه

می‌گم حالا شاید بد نباشه یه مدت به اینجا استراحت بدم. چند ماه گذشته حال بدی برای حروف ساختم و باعث شدم خیلی از چیزی که باید باشه، فاصله بگیره. تعارف که نداریم، دلیلش مشخصه؛ این مدت خودم هم اصلاً احوال خوبي نداشتم. می‌گم نداشتم چون خرداد و تیر شلوغی در راهه و احتمالاً این برام یه‌جور مُسکنه؛ یه‌جور مُسکن، و نه بیشتر.
تو این مدت نه از اون صفحه‌های سفید می‌آد روی وب (دروغ چرا؟ جدا از اینکه خیلی این کار برام ناخوشاینده، اصلاً بلد هم نیستم این ح . . .

امیر این سری اصلا برام مهم نیست قراره چی بشه یعنی دقیقا به چپمه برام مهم نیست دیگران چی میگن پس ول کن خببببمن هیچ انتظاری ازت ندارمخببب پس ول کن انتظار ندارم بیای منو بگیری چه اصراری داری هی بیای بگی برم با این حرف بزنم ،برم با اون حرف بزنمعهههههاین داستان ته نداره می دونم پس ولش کن برام مهم نیست . . .

دلم رویا میخواد .

بسم الله مهربون :)
 
یه مرحله ای از زندگی هست که البته خیلی هم بی رحمه و اون نقطه ایه که تو میدونی دیگه از این به بعد قرار نیست هیچ اتفاقِ دیگه ای بیفته و انقدر منطقی و عاقلانه فکر میکنی که هیچ چیزی رو به جز واقعیت های تلخ و زجرآورِ رو به روت نمیبینی.
دلم رویا میخواد، خیال بافی میخواد. این حجم از واقعیت های تلخ و عذاب آور داره بهم آسیب میزنه. دلم میخواد دوباره فکر و خیالم پرواز کنه به آینده، اصلا به آینده هم نه، به اتفاق های قشنگ، به حس های خوب، . . .

شنبه - 97/11/20

استرس دیوانم کرده بودمیترسیدماز اینکه همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاده بود میترسیدمهیچ ایرادی نمیتونستم بگیرم ک بهمش بزنمنمیخواستمم بهم بزنماگه ردش میکردم کی رو میتونستم پیدا کنم ک انقدر با ملاک و معیارام هماهنگ باشه؟ همه چیز رو سپرده بودم ب خداهمه رو واسطه کرده بودم ک اونی ک خیره برام رقم بخوره این وسط دلمم لرزیده بوددروغ چرا؟؟ازش خوشم اومده بودفقط از خدا میخواستم دلمو اروم کنه . . .

تنهایی

ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ .ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ .ﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺸﻪ .ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ.ﻻﻡ ﺗﺎ ﮐﺎﻡ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯﻧﻤﯿﺸﻮﺩ !ﻏﺬﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼﻧﻬﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ.ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺷﺎﻡ !ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺁﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻧﻤﯽ ﺷ . . .

من پیش از تو هرگز معنی هرگز را نفهمیده بودم

چند روزه بشدت احساس تنهایی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام . . .

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا.!

به شدت دارم مقاومت ميکنم . دربرابر درس خوندن ،رعایت رژیم و ورزش کردن !!!
صبح یه ساعت رفتم پیاده روی و ذره ای از انرژی های منفیم کم نشد و منظریه برام اون منظریه ی سابق نبود:/بدیش این بود که من توی این خیابون لعنتی خاطره خوب زیاد دارم.خاطرات خوب تو روزای سخت. اما الان دارم دوباره اونجا تو روزای سخت قدم میزنم بدون اینکه هیچ خاطره ای برای ثبت داشته باشم. هیچی !هیچ !هیچ!
زندگی یکنواختی که دوساله باهامه و قراره یه سال دیگه هم باشه.کتابای تکراري،احساس تک . . .

2289

آقا من اومدم :) ظاهرا نت وصل شده :| دیروز هم امتحان استخدامی دادم، اووووووووووووف انقدر سخت بود ، انقدر سخت بود که به صراحت میتونم بگم قبول نمی شم برداشتین در حد دکتری و بالاتر سوال دادین که چیییی بشه؟ اصلا استاندارد نبود سوالا ، بله و اینچنین شد که زحمات ِ روزی 12 ساعت خوندنِ ما و وقت گذاشتنمون به بادِ فنای ابدیت رفت :| انقدر از دیروز حرص خوردم که سردرد گرفتم، ولی امروز دیگه خنثی شدم و گفتم واقعا به درک! هیچ چیزی ارزش اینو نداره که خودمو اذیت کنم . . .

Q = mc∆T

نصف شبا گر میگیرم و با یه لباس لیترالی خیس از عرق از خواب میپرم. دست میزنم به گردنم، انقدر داغه که میترسم. میرم خودمو تو آینه نیگا ميکنم، انقدر سرخم که میترسم. موهام رو جمع ميکنم بالای سرم. پنجره ها رو باز ميکنم. صبر ميکنم تا هوای سرد نفوذ کنه توی بدنم. تا دندونام شروع کنن به هم خوردن. تا بدنم شروع کنه به لرزیدن. چشم به راه سپیده ی صبح و میون هم آغوشی با سرما، دوباره به خواب میرم.  . . .

هفدهم آذرماه نود و هشت

جراحی و اطفال رو که قرار بود بیست و چهار روزه بخونم،هجده و نیم روزه تمام کردم.امشب که قبل از دراز کشیدن توی تختم ایستادم رو به روی برنامه ی چسبیده به دیوارم و با وسواس روی جراحی خط کشیدم حس خوبي داشتم.در اون لحظه دلم نمیخواست به دو ساعت قبل ترش فکر کنم که سر تست های جراحی و مسلط نبودنم انقدر فشار روانی بهم وارد شد که از سر درماندگی سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام خیس شد.به خودم میگم رفرنس جراحی عوض شده و ترجمه ی به درد بخوری هم ازش در دست نیست، . . .

15-منِ قبل از او.

تا قبل آشنا شدن باهاش هروقت به گذشته ام برمیگشتم با افتخار مرورش میکردم ولی.الان پشیمونم که چطور بهش اجازه دادم وارد زندگیم بشه و قلبمو انقدر درگیر کنهکه حالا اینهمه فکر و خیال مختلف برام بذاره و از خودم بدم بیاد که چرا باورش کردم و بهش علاقمند شدمهمش دارم میگم چی شد که برام فرق کرد با بقیه.منی که سفت و سخت بودم! . . .

بوف کور

بوف کور از صادق هدایت عجیبه که انقدر سبک نوشتار و همه چی این کتاب با بقیه کتابهایی که تا حالا خوندم فرق داشت  کتاب جور دیگه شروع شد  و صادق هدایت اصلا نویسنده جدایی بوده به نظرم از عصر خودش       و اینکه وقتی دلم خیلی گرفته بود خوندمش خیلی جالبه انقدر عجیب و متفاوت فکر میکرد .حتی تعبیر های خاص ش از دنیا و آدمها . تعبیرش از زن . . .

دوباره نزدیک

 اینجارو دوماهه پیش ساختم ک بنویسم اما دستم به نوشتن نمیرفت . بعضی وقتا آدما انقدر دلتنگن، انقدر خستن که دست و دلشون ب نوشتن نمیره.ولی الان که نزدیکم ب قرار بیقراری های ۳ماهه گذشتم، فک ميکنم دیگه وقتشه و میتونم ک بنویسم .نوشتن باعث میشه همه روزا و لحظه هامون برا همیشه بغیر از ثبت شدن تو دلمون جای دیگری هم ثبت بشه ک خوندنش احساس خوبي به آدم میده .♡پس از امشب شروع ميکنم و کم کم مینویسم :) . . .

ته مانده افکار

دوباره درست همینجا ک حس میکردم کاملا تموم شدی برام،
دستم دوباره لغزید روی پروفایلت!
و دلم دوباره لرزید
چرا هربار یه نکته جدید کشف ميکنم؟
الان ک کاملا نا امیدم از داشتنت
این چ کار مسخره ایه ک با زندگیم دارم ميکنم؟؟
چرا با دستای خودم دارم نابود ميکنم آیندمو؟
تو خوب.تو دوست داشتنی.تو برای من معیار تموم!
وقتی نمیشه ینی نمیشه!!!
چرا انقدر دیوونه بازی ميکنم؟!
ا اخه شمارتم اینهمه وقته پاک کردم!
چرا تو سرچ تلگرامم میاد اسمت
چرا اراده ندارم
چرا بازم . . .

573

بچه ها برام سمبوسه آوردن :( منم خوردم :(( ولی دیگه نباید ازین چیزا بخورم ، فعلا برای فردام عدس میذارم توی آب ، تا ببینم کدوم غذاها برام مناسبه و ازین به بعد برم سمت اونا .+ خنثی‌ مجبور نیستی وقتی زیاد اوکی نیستی بخندی ، این بدتر حالتو نشون میده .++ چرا همه تعجب میکنن که بخاطر این موضوع ناراحتم؟ ینیانقدر پیش پا افتادس؟   . . .

چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟

سلام به دوستان خانواده برتر
وقت تون بخیر. شما روزها برنامه تون چیه تا شب؟، چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟، شما با چی انرژی میگیرین، با چی آرامش پیدا میکنید، چرا من اصلا حوصله رفت و آمد و خاله بازی! ندارم.
اصلا دوست ندارم خونه کسی برم یا کسی بیاد خونم که حداقل تنوعی بشه. مهمونی . تولدی . . اینم بگم که متاهلم و همسرم تحت تاثیر من مجبوره که رفت و آمد نکنه. با وجود اینکه خیلی اهل رفت و آمده. میدونید یه جورایی استرس جمع دارم. یا حوصله ندارم‌. از خ . . .

اهمیت شکم

من نمی دونم چرا این شکم برای افراد انقدر مهمه ، توی انبار افراد مختلفی آشپزی می کنن که یکیش هم خود من هستم ! بارها شده که غذا یکم شور بوده ، بی نمک بوده ، چرب بوده یا هر چیز دیگه ای بعضی از بچه ها دیگه آبروداری نمی کنن ! با صدای بلند می گه وای چرا غذا اینجوری شده خدا نکنه که یه مو توی غذا پیدا بشه اونوقت دیگه دست از غذا می کشن و چیزی هم نمی خورن .
اصلا جدای از این که شکم ، ارزش این رو نداره که انقدر بخاطرش حرص و جوش بخوریم ، یه جورایی زحمات آشپز هم ن . . .

غروبی که تمنای کافه و سیگار داره

انقدر شدید داره بارون میاد که حس ميکنم اگه اینجوری ادامه پیدا کنه همه جارو سیل بگیره.
بارون خوبه. حس خوبي بهم میده. بیشتر از روزهای صاف و آفتابی دوستش دارم.
یادمه اولین روزیکه این بارون شروع با دراز2 قرار داشتم. دقیقا یک هفته میشه. ولی اصلا حواسم نبود ثبتش کنم. بین همه ی روزای تکراري الانم اون روز حرف واسه گفتن داشت.
همش یادم میره راجع به سربازیه دراز1 بنویسم. با یه حساب سرانگشتی و طبق چیزیکه خودش گفت احتمالا تا تابستون 1400 درگیر سربازیش باشه. فع . . .

دختراي لوس و مزخرف بخونن

فکر نمیکردم یه روزی انقدر برام مهم بشهانقدر که انگیزه نوشتنم بشههمین اولش بگم دارم درباره یه دختر حرف میزنمفردا حالا 100 تا نظر نیاد برام که اووووه عاشق شدی و فلان و بصار انقد از دستش شاکیم که حتی راضی نیستم این نوشته م رو منتشر کنمهمیشه ادای دوستهای نزدیک رو درمیارهادای آدمهای دلواپس و حواس جمع و دوست واقعی که حالش خیلی کنار آدم خوبهولی هیچکدوم نیستهمه همش دروغهیه بازیگر حرفه ای که فقط یاد گرفته هر چند وقت یه بار ادای شخصیت های مهربون فی . . .

بنزینی که گرون شد!

ده روز یه هفته ای بود نت رو قطع کردن بخاطر اختشاشات سر گرونی بنزیننمیدونم اگه منِ چندین سال بعد برگردم و این نوشته رو بخونم و این خاطرات برام تداعی بشه قراره بگم وای تو چه دورانی بودیم و چه اتفاقایی دیدیم.یا قراره بگم صد رحمت به اون اتفاقا و چیزای عجیب تر و بدتری رو تجربه قراره بکنیم.بهرحال این ماه آف هستم رفتم با خونواده مسافرت.مسافرتی که خیلی سعی کردن خوب باشه ولی انقدر ازشون دور بودم و انقدر دنیام با دنیاشون فرق کرده که دیگه تصمیم گ . . .

بچه های خوب باحال با ادب پرانرژی زنجان استاد علی بهرامی وآینده داران قهرمانان ایران جهان به امید

بچه های خوب باحال با ادب پرانرژی زنجان شاگران  استاد علی بهرامی   وآینده داران قهرمانان ایران جهان به امید خداجمعه سوم آبان ماه 1398 . . .

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)